یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ

میخوام برای ارشد وزارت بهداشت ثبت نام کنم و امسال واقعا بخونم براش.

اما هرچی تحقیق میکنم درباره هررشته ای، آخرش تو نظراتش که پایینش نوشته شده پشیمون میشم.

یکی هست که نوشته باشه من این رشته رو خوندم و اگه دکتری این رشته رو نگیرید فایده نداره و این حرفا.

بین ثبت نام برای ارشد بهداشت حرفه ای، سم شناسی پزشکی و ارگونومی شک دارم کدوم رو ثبت نام کنم.

البته آموزش پزشکی هم :)

کسی میتونه راهنماییم کنه؟

البته میدونم نمیشه خیلی به نظرات توی سایت توجه کرد، چون درمورد رشته ای که خودم لیسانسش رو دارم اینقدر درمورش تعریف کردن که عالیه و میتونید چندجا کار کنید و ی عالمه درآمد داشته باشید و این حرفا!!!

درصورتی که همش الکیه.

انگاری که فقط کسانی که رشته های علوم پزشکی پرستاری مامایی و پیراپزشکی خونده باشن آینده کاری خوبی دارن!!!!

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

هر روزی که از روزهای متاهلیم میگذره، به این فکر میکنم این اشتباه بود که فکرمیکردم اگه ازدواج کنم میتونم احساس خوشبختی کنم.

البته منکر نمیشم که هرچی هم مشکلات بزرگ باشه، هیچوقت به پای استرس اونروزهایی که همش خاستگار میومد نمیشه.

الان اینروزها، غم از دست دادن کارم رو دارم،

اما خب ی امیدی تو دلم هست که شاید بتونم کار بهتری پیداکنم،

یا اینکه اگه هم نتونسم، شاید بی پولتر باشیم، اما خب میتونیم زندگی رو بگذرونیم.

برام دعا کنید،

اون ی ذره امیدی که تودلم هست تبدیل به ناامیدی نشه.

من تمام تلاشم رو کردم که کارم رو از دست ندم.

تمام این دوسال رو میدونسم با گذشتنش ازدیگه قرار نیست اینجا بمونم، و قرارداد دوساله هست،

اما تمام تلاشم رو کردم که کارم رو به بهترین نحو بگذرونم.

درحدی که خود رئیس هم ی بار گفت که برعکس همه نیروهای دوسالمون که این دوسال رو فقط میومدن و میرفتن و هیچ کاری نمیکردن، خانم .... خیلی برامون زحمت کشید.

حالا هرچی هم بشه میدونم کم کاری از من نبوده.

بازم از خدا میخوام هرچی خیر و صلاحمه بشه.

مطمئنم از ته دلم که همیشه خیلی هوامو داشته.

حتی آرزوهای کوچکی که خیلی قبلترها داشتم و فکرمیکردم هرگز براورده نمیشه، اینروزها برآورده شده،

پس بازهم امید به خدا.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

چندوقت پیش ی پست گذاشته بودم که خیلی بدبختیم، اصلاح میکنم بدبخت نیستیم بی پولیم.

نمیدونم چرا اگه مسئولین ما میدونن که با حقوق 12 میلیوم میشه ی زندگی خوب داشت، پایه حقوق رو گذاشتن 800 تومن؟

یعنی حتما میگن بزارید مردم معمولیمون تو فقر باشن، البته با این حقوق میشه زیرخط فقر زندگی کرد فقط.

اینروزها واقعا اون راننده تاکسی که میره دم استانداری تهدید میکنه که با بنزین خودم رو میکشم رو درک میکنم،

گاهی وقتها آدم میبینه با این پولی که در میاره، حتی نمیتونم ما یحتاج اولیه زندگیش رو تهیه کنه.

اینطور که معلومه دیگه از اول عید قرار داد من تموم میشه و دیگه نمیرم سرکار، و اینطور میشه که باید با حقوق 900 تومن زندگی کنیمف اونم حقوقی که صاحب کار سه ماه ی بار اونم مث پولی که به گدا میده، خورد خورد بهمون بده.

اصلا انتظار این زندگی رو نداشتم.

شایدم شوهرمن کم کاری کرده، شایدم وقتی کار نبوده، نمیتونسه بیشتر از این کاری کنه.

الان میخواد شغل دوم داشته باشه، وقتی کاری نیست چطور.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

"یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت.(یَتا شاعر رف بِرِ فرمانده دُزا یَتا شِر بِرِش خوند) فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند.(فرمانده دزا دستور داد لباساشو  ازِش گرفتن!) مسکین برهنه به سرما همی‌رفت،(مرد شاعرو لُخت وسط سرما وِل کِردَن) سگان در قفای وی افتادندد خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد.(سگا افتیدن  دنبالش، مرد شاعر خواس یَتا سنگ برداره و پرت کنه سمت سگا تا بش نزیک نشن. ولی زمین یخ زده بود. و نتونس.) گفت این چه حرومزاداییَن  سگا وِل کِردن و سنگو بسن. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از منن چیزی بخواه.(فرمانده دزدها تو اتاق فرماندهی حرف شاعر رو فَمید و خندید. بش گف از من یَ  خواهشی کن.) گفتت جامه خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی(مرد شاعر گف لباسای خودومو بم بده اِگه قصد داری بم  انعام بدی)

امیدوار بود آدمى به خیر کسان

(آدمی بعضی وختا به خیر دیگران امید مِبَنده)

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

(ولی من به خیر تو هیش امیدی ندارم. فقط اذیتُم نکن!)

سالار دزدان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند.(فرمانده دزدا دلش به رحم اومد، گفت تا لباس هاش رو بش برگردونن. یک قبای پوستی و چند سکه زر نیز به مرد شاعر انعام داد.)


با معرفت ها ذکر مأخذ می کنند :)

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

دلم میخواد زودتر این روزهای عروسی تموم بشه،

اینقدر که استرس دارم اینروزها و از همه طرف فشاره روم.

بابا که هر تیکه از جهیزیه رو که میخره هی غر میزنه و تا هم بگم فلان چیزی پسندم نیست، میگه برای تو که مفته، پسندت نبود بنداز دور هر چی خودت دوست داری بخر.

اینقدر که بارها آرزو کردم ای کاش خودم پول داشتم میتونسم هرچی نیاز دارم رو بخرم
.

بابا همش میگه پول ندارم، برای اینکه تا من عقد کردم، رفت نقشه خونه رو تغییر بده، ی عالمه پول بابت این داد، الانم رفته زمین خریده بخاطر این رفته زیر قرض.

نمیدونم من خوذخواهم یا او!!!!

همیشه فکرمیکنم اگه بابای خودخواهی نبود، اینکارا رو میذاشت بعد از اینکه من رفتم خونه خودم.

اصلا دوست داشتم خودم میتونسم جهیزیه ام رو بخرم.

از ی طرف هم میبینم شوهرم هیچی پول نداره،

ده تومنی که وام گرفته، پنج تومنش رو داده پول پیش خونه، سه میلیون و نیمش رو سرویس طلا خریده، نزدیک دو میلیون رو تلوزیون خریده.

الان که باید قالی بخره، خرج عروسی رو بده، خرج خرید بازار رو بده هیچی پول نداره.

برای همین اصلا اعصاب نداره، همش ناراحته.

احساس میکنم تمام دوران عقدم رو سرم رو مث کبک کرده بودم زیر برف، که فکرمیکردم خوشبختم.

الان میفهمم که واقعا بدبختم، دیشب بیاد فیلم بی پولی افتادم، میخواستم به حسین بگم ک واقعا هردومون خیلی بدبختیم.

همین جایی هم که حسین میره سرکار، سه ماهه همین حقوق کم هم بهش ندادن.

به نظرم باید دست بکار بشیم که یکار جدید پیدا کنه، واقعا با این حقوق نمیشه زندگی کرد.

الان بابد پول آرایشگاه بده، پول لباس عروس بده، رسمه که برای عروس مانتو و کیف بخرن، که نداره.

اصلا هم دلم نمیخواد مامانم اینا بفهمن ما اینقدر بدبختیم.

خیرسرم فکرمیکردم شوهرم مهندسه!!!!

مثلا مهندسی عمران داره!

کاش خدا کمکمون کنه :)

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

دیروز و پریروز رفتیم خرید بازار، با اینکه تصمیم داشتم فقط چیزهایی که نیاز دارم بردارم،  و هیچ چیز خیلی گرونی هم برنداشتم، شد 600 هزارتومن فقط خرید من، 400 تومن هم خریدهای آقای داماد،

اون هم فقط تو لوازم آرایش.

الان هم احساس میکنم فروشنده اشتباه کرده،

آخه هچچی خاص برنداشتم، خیلی هم زیاد برنداشتم.

آخه چرا اینقدر زیاد شده.

مشکل اینجاست که اصلا فاکتورهم بهمون نداده.

اصلا جایی که رفتیم برای خرید بازار پسندم نبود.

رفتیم سبزه میدون اصفهان، همون ته ی جاهست پره آیینه هست، از بین آینه هم که رد میشی میری تو ی قسمت که وسایلش یجوری هست که انگار برای خرید عروس داماده،

گفتن بریم اونجا.پ

چمدون و حوله رو که برداشتیم، در رابطه با حوله هم گفتیم سایزبندی نداره مگه؟؟ گفت نه اینا فریه، ماهم نگاه نکردیم اونجا، الان که اومدیم خونه میبینم رو حوله زده سایز لارج.

که اصلا اندازه من نیست.

دلم میخواد برم بزنم تو دهن فروشنده، بگم بهش وقتی ی جنسی رو نداری بگو، مجبوری مگه الکی بگی کلا سایزبندی نداره.

بادی اسپلش،

کیف آرایش که گفت قیمتش 7تومنه،

سشوار

آینه که گفت 6 تومنه

ریمل دوتا که گفت دونه ای 12 تومن

پنکیک

کرم پودر که گفت 25 تومن

رژلب دوتا جامد دونه ای 9 تومن

لاک 2 تا

رژ مایع 3 تا

کرم نرم کننده

ست برس

برس رژگونه

اپیلیدی

شیرپاک کن

ادکلن

مداد ابرو دوتا

خط لب یکی

واقعا اینا 600 هزارتومن میشه؟؟؟؟؟؟؟! :(

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

واااااااااای دیشب رفتیم لباس عروس دیدیم، چه لحظه خوبیه این لباس عروس پوشیدن، واقعا آدم احساس میکنه پرنسس شده :/

از بین لباسهایی که پوشیدم یکیش رو من خیلی دوست داشتم،،، درست همونی که مامانم ازش متنفره!!!!! ساده هست، اما دامنش خیلی پف داره،،،،

خب من از اون لباس ساتنی ها که اصلا دوست ندارم،

من لباسی رو دوست دارم که کمرم رو باریک نشون بده و بجاش ی عالمه دامنش پف داشته باشه،،، شبیه اینه اون لباسی رو که پسندیدم.

Image result for ‫لباس عروس اسکارلت‬‎

اما مامانم هرلباسی که بیشتر مونجاق و برق داشته باشه رو دوست داره، اصلا هم براش مهم نیست دامنش پف داشته باشه یانه،

مدل لباس عروس جدید 96,لباس عروس و نامزدی 2017,مدل لباس عروس,

لباسای شبیه اینو.

الان واقعا گیج شدم،، نمیدونم واقعا کدوم کار قشنگتره.

ی لباس دیگم که پسندیدم تمامش مروارید بود، اونم رو دوست داشتم.

میشه شماهم بگید کدوم به نظرتون قشنگتره؟

ی چیز دیگم که خیلی با مادرم اختلاف نظر داشتم، من دوست داشتم پشت لباس عروسم هم خیلی قشنگ باشه. اما مامانم همش میگفت تو چیکار پشتش داری!!!

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

اینروزا که عروسیم نزدیکه به این فکرمیکنم که چقدر همه عروسی ها شبیه هم هستن، هیچکدوم خاص نیستن، تو همه عروسی ها تالار میگیرن که تو شهر ما نصف آدما تالار فرهنگیان بودن، ی جای تکراری برای همه.

میوه و شیرینی همه عروسی ها هم که تو شهرما، باقلوا و نون ناریگیلی و نون منقا هست،

عروس دامادا هم که همه شکل همن، داماد با کت شلوار و کراوات، عروسم با لباس عروسی که اکثرا شبیه هم هستن.

عروس رو میبرن آرایشگاه، ی عالمه آرایشش میکنن که مثلا قشنگ بشه، اما اینقدر زیاده روی میکنن که ی لایه کرم رو صورت عروس میماسه!!! مثلا من عکسای عروسی خواهرشوهرم رو که میدیدم قشنگ این لایه کرم رو صورتش مشخص بود.

داماد میره دم آرایشگاه دنبال عروس و میان تالار،  یکم بزن برقص و میبرنشون خونه خودشون و شام و خدافظی!

دوست دارم عروسیمون خاص باشه، کسی پیشنهادی نداره؟

مثلا حسین میگفت ماشین عروسیمون رو فولوکس قدیمی ها گل بزنیم!!!

البته من نگران اینم که فولوکسه وسط راه خراب بشه.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

قبلتر از همه چیز بگم که آهنگ آخری محسن یگانه پوکونده، یعنی منکه عاشقش آهنگشم شدید. دوست دارم هزار بار گوش بدم تا آخر عمرم. واقعا دمش گرم :)

دیشب خونه برادرشوهر دعوت بودیم، همه دیگه هم بودن، خواهرشوهر کوچیکیم که اصلا نظر نمیداد در مورد عروسی! یکی به آخری همش میگفت دوست دارم بهترین آرایشگاه بری، بهترین لباس عروس رو بپوشی، دوست دارم تک باشی و...

جاری میگفت حالا ی موقع نری چیزای گرون برداریا،،، ی چیز ارزون و خوب!!!!

بقیه خواهرشوهرا هم که نبودن.

قراره امشب بری لباس عروس ببینیم.

دیشب بعد از پنج شیش ماه با یکی از دوستان دانشگاهم رفتیم بیرون،

اوهم با یکی دوست بود بعد از دوسال باهم ازدواج کردن، انگار اون پسره دیگه اون پسره که باهم دوست بودن نبود،،،،

انگار خیلی داشت اذیت میشد از رفتاراش.

میخواستم ی موضوع مهمی رو بنویسم، ، اما رفتم تو حاشیه ها یادم رفت.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

یکی از دوستان ی رژیم پیشنهاد دادن که ی روز هرچی دلم خواست بخورم ی روز هیچی نخورم. بنظرم این خیلی خوبه. اینطور راحت تر میشه محدودیت رو تحمل کرد.

کاش بتونم رژیم رو ادامه بدم تا روز عروسیم سه کیلو دیگه کم کنم بسمه:)

من فقط تنها مشکلی که دارم مادرشوهرمه، او اصلا نمیخواد قبول کنه پسرش دیگه ی شخص دیگه هم تو زندگیش هست، دلش میخواد پسرش تمام و کمال مال او باشه.

میخواد الانم مث وقتی که پسر خونه بود باشه.

مثلا تو این خرج و مخارج عروسی و اینکه هی میگن حسین نداره، تو بفکر جیب شوهرت هم باش و به اندازه گلیمتون پا دراز کنید، بهش گفته بودن که براشون گوشت و مرغ و اینطور چیزا بخره ببره،

وقتی که پدر شوهرم پولش رو آورد بهش بده، حسین تعارف کرد که اگه ندارید باشه، مادرشوهرم هم سریع گفت مامان اگه کارش نداری بده به خودم!!!!!!

همه پولا رو ازش گرفت×××

وقتی خودشون اینکارا میکنن، انتظار دارن عروس دلش بسوزه.

اصلنا گاهی فکرمیکنم مادرشوهرم عقل و درک نداره، فقط خودخواهه.

امسال نزدیک عید روز 25 اوم اسفند عروسی ماست، و هردومون از صبح تا ظهر هرروز سرکار هستیم، ی جمعه تعطیل داریم که همیشه این پنج شنبه ظهر که از سرکار اومدیم باید بریم شهر مادرشوهر، تا فردا عصرش که برگردیم، که معمولا جمعه ساعت یازده دوازده میرسیم خونه.

الان مادرشوهرم داره خودش رو میکشه که حسین باید بیاد خونه تکونی منو بکنه،

ی ذره فکرنمیکنه امسال پسرم که اینقدر ادعام میشه دوستش دارم،؛ میخواد زن خونه ببره، و همین چقدر کار داره،

نمیتونه بیاد دو سه روز اونجا و خونه منو تمییزکنه.

انگار اگه یکسال از خونه تکونی بگذره میمیره.

تازه جالب اینجاست که دیروز خواهرشوهرم اینا میگفتن که خونه ای که اجاره کردید خیلی کثیفه و خیلی کار داره تمییز کردنش، خودمون که نمیتونیم تمییز کنیم، کارگر بگیرید بیاد تمییز کنه.

پول بدیم کارگر بیاد خونه خودمون رو تمییز کنه، خودمون هم مث کارگر بریم خونه مادرشوهر برق بندازیم!!!!!

که البته من گفتم کاری نداره که، هنوز تا عروسی خیلی مونده کم کم خودم با حسین میریم تمییز میکنیم.

حالا از بحث مادرشوهر که بگذریم، من ی مشکل دیگه هم دارم.

همش خوابم میاد، صبح ها که باید بیدار بشم انگار دلم میخواد بمیرم،،،

ظهرهم که از سرکار میرسم خونه حتی دلم میخواد نهار نخورده برم بخوابم.

هیچ راهی برای رفع خواب سراغ ندارین؟؟ غیر از قهوه.

الانم که دارم اینارو مینویسم به شدت خوابم میاد.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت