یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ

دیشب بابا گوشیش رو تو اتاق ما گذاشته بود،

صبح زود ساعت پنج دیدم هی زنگ میخوره، خیلی خوابم میومد، گوشی رو برداشتم، بردم انداختم رو مبل کنار اتاق گفتم گوشیتون تو اتاق ماست، البته با لحن ناراحت، شاید هم عصبانی.

نگو که بابای بنده خیلی خیلی بهشون برخورده که چرا احترامش رو نگه نداشتم، آخه صبح زود شماها که بیدار میشید اگه بودید رفتارتون بهتر بود؟

حالا مطمئنا باز به غرورشون برمیخوره و من تا یکماه دردسر دارم :(

مثل بعد از عقدم بهش گفته بودم بابا وقتی میای دانشکده دنبالم، با شلوار کردی نیا!!

بابای من هرجا دیگه میرفت لباس درست میپوشید، اما وقتی میومد سرکار دنبال من، با شلوار کردی میومد، زودتر هم میومد میرفت تو حیاط قدم میزد!! خب زشت بود، آبروی من جلوی همکارا و دانشجوها میرفت.

درصورتی که تقریبا همه همکارا میدونسن این بابای منه.

بابای بنده کلی از این حرفم بدشون اومد و تایکماه بامن حرف نمیزد و میگفت که تو کسرت میکنه بگی من بابات هستم.

ودیگه یکماه اول عقد من ی چشمم خون بود ی چشمم اشک :(

دوماه مونده به عروسیم هم حتما همینطوره.

ی چیز دیگم که هست بابام روزی هزار بار میگه من دارم برات جهیزیه میخرم، مثلا رفته ی جایی ی ماشین لباسشویی دست دوم پیدا کرده، وقتی مامان میگه باید ی چیز خوب بگیریم.

میگه چیز مفت بهشون میدم خیلی دلشون بخواد.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

دیروز سر این قضیه ها که بود،

صبح تو راه به شوهرم گفتم که این چه وضعشه؟ ی بار برای همیشه خواهرات رو توجیه کن که بابا داره بجای جهیزیه برامون خونه میخره، خجالت داره که هروز بیان بگن اینو بخرید اونو بخرید.

بابای من پولشو میده میخره، من هم میخوام استفاده کنم، به اونا چه ربطی داره که نظر بدن؟؟؟؟!!

من هرچی دوست داشتم میخرم برای خونمون هرچی هم دوست داشتم نمیخرم.

شوهرم خیلی ناراحت شد، گفت اگه هی قراره بگید من اصلا خونه نمیخوام!!! بابات داره لطف میکنه اینکارو میکنه اما اگه قرار باشه هروز گفته بشه من نمیخوام!!

بهش بگو برات جهیزیه کامل بگیره.

اما از نظر خودم احمقانه ترین کار اینه،

که خونه نداشته باشی، وسایلت رو کولت باشه از این خونه به اون خونه!!!

الان خیلی برای شوهرم ناراحتم، احساس میکنم غرورش رو شکستم :(

نمیدونم چیکار باید بکنم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

رفته بودم شهر شوهری اینا که من یخورده از وسایل جهیزیه ام رو بخرم، چون اونجا ارزونتره.

اولا که هرجا میخواستم با مادرم برم، مادرشوهرم هم میخواست بیاد.

جالب اینجاست که صبح مامانم خوابش نمیبرد میخواست با پدرشوهرم برن دعای ندبه، چون تنها بود به مادرشوهرم گفتیم، اون گفت که پاهام درد میکنه نمیتونم بیام،،

اما هربار ما بازار میرفتیم اون از همه زودتر آماده بود!

وقتی هم که میرفتیم اگه راه میومد ی چیزی، دوتا مغازه میرفتیم میگفت که من خسته شدم نمیام!! همینجا بخر.

و تو همه چیز هم که نظر میده، به نظرش هم اهمیت ندی بدش میاد!

مصلا رفتیم آرکوپال بخریم، هی میگفت این خوبه، اینو بخر. بعد که دید من اون سرویسی که خودم دوست داشتم برداشتم، قشنگ از چهره اش مشخص بود که ناراحت شده.

رفتیم تو ی بازار دیگه، من ی چادر ساده پسندیدم گفتم اینو میخوام، اول که گفت این خوب نیست و با اینکه مادرم میخواست پولش رو بده میگفت نمیخواد براش نخرید.

بعد که من اون چادر رو برداشتم، مادر شوهرم گفت منم میخوام از همینو،

وقتی هم که پارچه رو برید، به پسرش گفت که تو پولش رو بده.

من واقعا ناراحت شدم، از این طرف هی میگن پسرمون نداره،، من و خانوادم اینقدر ملاحظه شو میکنیم اونوقت مادرش هر چی میخواد باید پسرش بخره براش!!!

یااینکه بهش گفتن مرغ و گوشت خونمون تموم شده بگیر بیار برامون هفته دیگه!!

انگار خرچ خونشون هم او باید بده!

ی موقع فکرنکنید مادرشوهرم بیوه هستا!!

من از اول زندگیم همش سعی میکردم خودم رو با شرایط وفق بدم، از خیلی از خواسته هام میگذشتم که شوهرم احساس نکنه بی عرضه هست یا اینکه نمیتونه احتیاجات منو برآورده کنه.

خیلی از چیزهایی که میدونسم توان خریدش رو نداره، همش میگفتم من نیازش رو ندارم  من اصلا دوست ندارم از اینا داشته باشم!!!!

اما از الان دیگه تموم شد.

بابای من از اول بهشون گفت که من یا برای دخترم خونه میخرم، که بتونن برن تو خونه خودشون و خونه مستاجری نباشن، یا اینکه براش جهیزیه کامل میخرم!

اونا هم هی گفتن که ماکه جهیزیه نمیخوایم و اصلا هیچی براش نگیرید!

حالا که وقتش رسیده،

دیشب خواهرشوهرم اومده بود میگفت که چرا گفتید مبل رو ح. (داداشش! شوهرمن) بخره، نداره اذیت میشه!!!! یا اینکه اومده بودن نظر میدادن که برین فلان پرده ای بخرید برای خونشون که جلوه داشته باشه، خونه عروس باید قشنگ باشه.

یکی از چیزهایی که من اصلا دوست ندارم و احساس میکنم بی فایده هست و علی رغم پولی که براش میدی اصلا هم قشنگ نیست، بوفه هست!!

اونا اومده بودن میگفتن که براش بوفه بخرید و فلان کریستالی بخرید بزارید توش و ....

به اونا که چیزی نگفتم.

اما وقتی اومدیم خونه به شوهرم گفتم که مگه شما نگفته بودید جهاز نمیخواید!! چی شد پس؟؟ این دستورات چیه؟

بابای من میتونه دویست میلیون پول خونه رو بده، بهترین جهیزیه برای من بخره،میتونه مبل 20 میلیونی بخره بزاره تو خونم،

اما داره به تو، به من لطف میکنه!! واقعا خجالت داره خواهرات راه بیراه میان میگن فلان جیزو بخرید فلان چیز رو نخرید!!!

اصلا بابای من داره پولش رو میده، من دارم ازش استفاده میکنم، به اونا چه ربطی داره که اینقدر نظر میدن!!!؟؟؟؟

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

تو پست قبلی خیلی ها جبهه گرفتن که خیلی ها از خانواده فقیر بودن اما موفق شدن. درسته اینطور میشه.

اما دقیقا به نظرم مث این میمونه که پول خوشبختی نمیاره اما نبودنش بدبختی میاره!!!

شایدم نه.

اما درسته که از خانواده فقیر میشه خوشبخت شد اما با زحمت خیلی بیشتر از ی خانواده ثروتمند.

توهرزنامه ام پر شده از پیام های انگلیسی!! نمیفهمم اینا با من حرف زدن یا با خودشون یا اشتباهیی اومدن اینجا!!!!!!!!!!!!!

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

یکی برام نظر گذاشته بود که دنیا عادلانه هست فقط به ذهن بستگی داره،

شاید ذهن تاثیر داشته باشه اما  خیلی تاثیر کمرنگ.

یکی که تو خانواده ای به دنیا میاد که جد در جدشون میلیاردرن؛ اوهم بدون هیچ تلاشی میلیاردر میشه، درسته با درس خوندن میشه ی زندگی خوبی داشت البته اون هم تو دنیای امروز که همه چی پوله، اونی که پدرش میلیاردره براش معلم های خصوصی میگیره که من شنیدم ی معلمی هست که انگار سوال های کنکور رو طرح میکنه،

ی نفر اونو برای دخترش گرفته بوده، از سوالات زیست کنکورش نزدیک بیست تاش همونایی بوده که اون معلمه بهش گفته بوده، دخترش میگفته که حتی گزینه هاش هم مث همونا بوده!!!

خب معلومه این دختر با پول باباش دکتر میشه و پول پارو میکنه خودش هم.

بارها شنیدم و دیدم آدم هایی که با پول و پارتی از رشته های خیلی پایین دانشگاه اومدن پزشکی خوندن و الان دارن تخصص میگیرن.

اونوقت یکی که تو ی خانواده بدبخت کارگری به دنیا میاد، کجا میتونن اینکارا رو بکنن، خیلی باید بچه نخبه باشه و شب و روزش درس بخونه که نکنه ی رشته خوب قبول بشه، اگه هم ذهن معمولی داشته باشه که رشته معمولی قبول میشه و میتونه کارمند بشه!

گاهی به این فکرمیکنم که دولت ما، پول رو از فقیرا میگیره میده به پولدارا،

چندوقت پیش رفته بودیم بیمارستان که یکی از مریض هامون رو مرخص کنیم، ی بنده خدای بدبدختی اومده بود عمل داشت ازش ده میلیون گرفتن، این ده میلیون رو از اون کارگر بدبخت گرفتن میدن به دکتری که میلیاردها پول داره هروز پولدار تر بشه.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

داشتم به یکی از همکارام میگفتم که دنبال خونه هستیم، چون دونفر هم بیشتر نیستیم و هیچوقت خونه نیستیم ی جای کوچیک هم باشه خوبه.

که گفت خونه مادر من خالیه، اونم با اجاره خیلی کم.

یعنی گفت الان مستاجر توشه ولی تا اسفند که عروسی شماست خالی میشه. قرار شد عصر همون روز بریم ببینیم. خونشون تو بهترین منطقه شهربود.  ی خونه خیلی بزرگ و میشه گفت اشرافی.

وقتی وارد خونشون میشدیم همون اول، ی در بود که سه تا پله میخورد میرفت بالا، ی حال خیلی کوچیک داشت که میشه گفت اتاق بود! اینقدر کوچیک بود که اون مستاجرشون مبلهای قدیمی راحتی هفت نفره رو چیده بود ی طرفش تا دم در رسیده بود. بعدباز پله میخورد چهارتا تقریبا میرفت بالا،،،

ی قسمتش آشپزخونه اُپن بود که ی یخچال گذاشته بودن توش اونم از اون قدیمی هاش، ی طرفش هم ظرفشویی بود، زورکی میشد ی آدم بره توش. در این حد کوچیک.

و ی طرف همون بالاهم، دسشویی و حموم بود. که دسشویی بود ی دوش آب زنگ زده خیلی خراب هم کنار دسشویی بود، احتمالا به عنوان حمام ازش استفاده میکردن.

و درکل هم خیلی همه چیزش خراب و قدیمی بود.

توی خونه هم که بوی فاضلاب و کهنگی خونه میومد.

وقتی مادرش در خونه خودشون رو باز کرد که منو ببینه و هم اینکه احوال پرسی کنه فقط پاسیون خونشون به اندازه همون اتاق بود.

تو اون اتاق ی زن شوهر با ی بچه سه یا چهارساله زندگی میکردن.

میشد گفت اصلا انگار اون ی اتاق که اون سه نفر توش زندگی میکردن در مقایسه با خونه مادرشون مثل لونه سگ بود.

منکه از این پیشنهادش خیلی ناراحت شدم.

با خودم گفتم کی حاضره تو اینطور جایی زندگی کنه!!!! تازه اجاره هم بده. ماهی سیصد تومن!

اصلا باخودش چی فکرکرده که همچین پیشنهادی بهم داده!!

چقدر دنیا ناعادلانس انگاری، ی پیرزن تو خونه به این بزرگی زندگی کنه، سه نفرهم تو اون لونه.

ماکه بعداز اون رفتیم ی خونه دیدیم تو بهترین منطقه شهر، برای یکی از اقوام شوهرم بود،

طبقه بالا،

هم بزرگ بود و نوساز.

قرار شد اونجارو اجاره کنیم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

اینروزا خیلی بخاطرمامانم ناراحتم.

خیلی برامون زحمت میکشه اما یکارایی میکنه که من اعصابم خورد میشه وباهاش دعوا میکنم، بعدش خیلی ناراحت میشم از کارم.

مثلا دیشب ساعت دوازده خسته از بیرون برگشتیم، صبح زودم که باید میرفتیم سرکار، من یعنی حتی حوصله نداشتم صورتم رو بشورم برم بخوابم.

دراین حد خسته بودم.

شام آوردم برای آقام، یعد شام مامانم گفت که چایی میخوری؟ آقام هم گفتن که اگه باشه میخورم.

منم گفتم باید درست کنم، اوهم گفت که نه نمیخورم؛،

حالا مامانم زور شده که برو درست کن،،،!!!!

هرچی هم شوهرم میگه نمیخورم میگه نه بزار بره درست کنه.

منم با دعوا رفتم آب گذاشتم رو گاز که جوش بیاد و با اخمممم غلیظ نشستم تا برم چایی رو دم کنم.

بعد آقام گفت که برو برام آب بیار،؛ چایی نمیخورم.

منم آب کردم تو لیوان آوردم؛، حالا مامانم گیرداده چرا نرفتی آب یخ!!!! درست کنی قشنگ لیوان رو با پارچ بزاری تو سینی براش بیاری!!

آخه تو این هوای سرد کی آب یخ میخوره آخه.

این شد که دیشب با دعوا با مامان رفتم خوابیدم.

کلا گیردادناش تمومی نداره.

دیروز صبح هم ی لحظه اومدم کنارش بشینم حرف بزنه.

شروع کرده غر زدن که چرا از آقات ماشینش رو نمیگیری بری بیرون، چرا اینقدر بی عرضه ای.

چرا میگی او برسوندت، خودت ماشین بردار ببر و کلی غر زده سراین موضوع.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

اینروزا در تدارک گرفتن جشن عروسی و خونه رفتنیم.

خداروشکر که روزا خوب میگذره.

حلقه ازدواجم رو گم کردم :( و این یکی از بدترین اتفاقای زندگیم بود و هست. اخم

فقط تو ی موضوعی اصلا با شوهرم تفاهم ندارم و اونم فکرکردن درمورد هدف آفرینش خدا و شناخت دین واقعی و ... اون خیلی متعصب هست رو این موضوعات و اصلا حاضر نیست قبول کنه که شاید داره راه رو اشتباه میره.

شاید دین اون چیزی نیست که بزرگترا بهش یاد دادن.

اصلا حاضر نیست به این فکرکنه که هدفش از زندگی چیه؟

مثلا میگه هدفم اینه که ی ماشین خوب داشته باشم، ی خونه خوب داشته باشم تو منطقه بالای شهر.

بعد بهش میگم خب اینا رو میخوای برای چی؟

میگه مثلا برای اینکه آرامش داشته باشم.

وقتی بهش میگم که خب نمیشه بدون اینا آرامش داشته باشیم،  مگه اونی که مثلا ماشین سوناتا داره نسبت به اونی که ماشینش پژو هست استفاده دیگه ای ازش میکنه؟

اون همین راه رو میره توهم همین راه رو میری.

درسته سرعتش بالاتره، و .... اما به چه قیمتش میخوای اینو به دست بیاری.

از دست دادن جوونیت؟؟

بیا با همینایی که الان داریم آرامش داشته باشیم.

(اصلا نفهمیدم چی نوشتم!)

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

انگاری فقط من نیستم که کمرنگ شدم، خیلی از دوستای دیگمم خیلی کمرنگ شدن و دیگه پست نمیزارن.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

اینجا رو فقط وقتایی که عصبانی هستم و ناراحتم مینویسم. 

برای همین شاید همه بدی های زندگیم اینجا باشه.

شاید اوایل خیلی سختم بود با ی خانواده دیگه کنار اومدن اما الان خیلی راضی هستم و اصلا حاضر نیستم برگردم به زمان مجردیم.

واقعا آرامش دارم.

شاید یکی که مجرده نتونه درک کنه تا چه اندازه میشه به یکی نزدیک بود اینقدر که احساس کنی اون ی نفر خودته!!!

مث اون وقتایی که خودم مجرد بودمو درک نمیکردم این موضوع رو.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت