یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

گاهی وقت ها دلم خیلی برای حال و هوای مجردی هام تنگ میشه.

دل بستن به رویاهای پوچ!

زندگی تو رویا...، 

زندگی تو خیال....، 

بودن با دوستان،....، 

لذت بردن به بودن تو دنیای مجازی، خوش بودن با آدمهایی که اصلا حضورشون رو احساس نمی کنی....،

چیزهایی که خیلی وقته فراموششون کردم.

الان دقیقا شیش ماهه که گوشی ندارم،،، ی چیزی که ی زمانی نیم ساعت بدون اون نمیتونسم زندگی کنم!

راستش دیگه گشتن تو اینستاگرام، خوندن پیام های تکراری و بی فایده گروه های تلگرام بهم هیچ لذی نمیده×

زندگیم اینطور میگذره،

صبح ساعت شیش و بیست دقیقه بیدار میشم نماز صبح میخونم، ی صبحانه مختصر میخورم، حاضر میشم برای رفتن به سرکار، از اونجایی که آرایش کردن تو حاملگی خوب نیست، از این هم میگذرم،،،

چیزی که ی زمانی فکرمیکردم وای مگه میشه بدون آرایش از خونه رفت بیرون!!!!

ی آب جوش عسل درست میکنم، یا شیر داغ میکنم و ساعت ی رب به هفت همسر رو بیدار میکنم، دیگه پنج دقیقه به هفت هم از خونه میرم بیرون.

ساعت هفت و رب کارت میزنم،،

میرم سیستم محل کار رو ری استارت میکنم، چون از دیروز ی سره روشن بوده،

دفترچه بیمارها رو چک میکنم اسمشون رو روشون مینویسم، اگه کسی دفترچه اش رو نداده بود ازش میگیرم،

پرونده ها رو چک میکنم که بیمه هاشون تایید شده باشه،

بعد میرم پای سیستم و یکی یکی پرونده ها روچک میکنم، برگه های سیر بیماری و گزارش پرستاری و دستور پزشک رو هرکدوم پرونده ها نداشتن میزارم روشون،

آمار بخش رو وارد سیستم میکنم و تو فرمش وارد میکنم،

تغذیه بیمار ها رو وارد سیستم میکنم،

وسایل بخش رو چک میکنم،

جواب های آنژیوگرافی و آنژیوپلاستی بیمارها رو میگیرم میذارم رو پرونده هاشون،

دیگه شده ساعت نه صبح،

میرم صبحانه،

بعد از صبحانه میرم داروخانه داروها رو چک میکنم،

دیگه شده ساعت های ده،

و ترخیص ها شروع شدن،،

پرونده هارو چک میکنم، مدارک بیمارها رو بهشون میدم و میرم ترخیص و میام و دوباره و دوباره این کارو تکرار میکنم تا ترخیص ها تموم بشن،

دیگه معمولا ساعت یک ظهر میشه، 

ترخیص ها که تموم شد میرم آشپزخونه میوه میخورم،

دوباره پرونده ها رو چک میکنم و برگه هایی که ندارن رو اضافه میکنم تا ساعت دو،

ساعت دو ساعت کاریم تمومه ولی چون همسری ساعت ی رب به سه میاد دنبالم،

میرم اتاق رست، 

نماز میخونم،

ی کم نونی که از صبحانم مونده با ماست میخورم که معمولا از غذای شب همکارا اضافه اومده و تو یحچال فراوونه.

میخوابم یا اینکه میرم با بچه ها صحبت میکنم تا همسر تشریف بیارن.

ساعت سه میرسم خونه،

نهار گرم میکنم میخوریم، معمولا موقع نهار خوردن فیلم میبینیم،

تا نهار بخوریم و همسری نماز بخونه میشه ساعت چهار،

و من حسابی خسته ام،

میخوابم تا ساعت شیش و نیم عصر.

دقیقا هم ساعت شیش و نیم بدون اینکه ساعت کوک کنم بیدار میشم.

ی چای درست میکنم یا میوه میخوریم و میریم بیرون معمولا.

خونه مامانم، خونه خواهرشوهرا.....

تا آخر شب،

این وسطا هم ی نهار عجله ای درست میکنم برای فردا.

یا اینکه نهار ندارم و ظهر میرم خونه مامانم و همین داستان تکرار میشه.

ی  زندگی روتین.........،

حالا ناشکری نمیکنم،

همین که آرامشه هست، خداروشکر.

همین که کسی مریض نیست تو خونه، همین که اینقدری پول داریم که اجازه خونه رو سروقت بدیم،

میوه فروشی میریم پول داریم خری د کنیم خداروشکر.

حالا اگه شیش ماهه پول ندارم گوشی بخرم، اگه خونه از خودمون نداریم، اگه ی ماشین پراید داریم هم بی خیال مهم نیست.

ما باهمینا سعی میکنیم خوش باشیم.

ی روزهایی رو گذروندیم که رفتیم میوه فروشی و با اینکه خیلی دلمون میوه میخواست فقط دوتا دونه سیب زمینی خریدیم، پول میوه دیگه ای نداشتیم.

اجاره خونمون عقب بود و ما پول نونی که بخوریم هم نداشتیم،

احساس میکردم کم کم باید بریم کارتن خواب بشیم.

رفتیم بنزین ماشین بزنیم، اینقدر پولمون کم بود که بعد از بنزین زدن هم چراغ بنزین ماشین خاموش نشد!!!! 

خداروشکر الان خوبیم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

چقدر خوبه که اتفاقات زندگیم رو ثبت کردم.

چه روزهای پرتنشی داشتم که همه رو فراموش کردم.

خداروشکر که ازدواج با صادق به هم خورد هرچند تا مدت ها بعدش هنوز هی بهم میگفتن اون خونه داشت، اون فلان بود و ... مادربزرگم اینا خیلی شوهرم رو تحویل نمیگرفتن.

اما الان دیگه همه فراموش کردن موضوع رو.

خودم هم فراموش کردم.

صادق هم با ی دختر معلم ازدواج کرد و دیگه خبرش ندارم.

داشتم درمورد مهمونی بعد از عروسیمون که مادرشوهرم اینا اومده بودن خونمو من کلی ناراحت شده بودم میخوندم. تا کلی وقت بعد از ازدواجم هم از اومدن مهمون به خونم بدم میومد.

از بس که خودم رو اذیت میکردم الکی.

خودمو میکشتم که به مهمون خوش بگذره و کم و کسری نداشته باشن و در مقابل هم اونطور که باید شاد نبودم کنارشون خوش نمیگذشت بهم.

الان شدم مث خودشون.

مهمون که میاد کنارشون میشینم، باهاشون راحتم.

رستوران که نیومدن که من همه تلاشم رو بکنم که از اول تا آخر که خونم هستن ی چیزی بخورن.

غریبه که نیستن چیزی هم کم بود خودشون برن بیارن از خودشون پذیرایی کنن.

اینطوری هم خودم راحت ترم، اهم اونا ازم راضی تر هستن.

البته همه چیز از وقتی خوب شد که همه چیز به نهایت بدی خودش رسید.

به جایی که خانواده شوهرم بدترین بی احترامی رو بهم کردن، بدترین کارو کردن باهام.

و شوهرم تنهام نگذاشت و پشتم وایساد.

حتی رفت بهشون گفت که من زنم رو دوست دارم، اگه یکبار دیگه اینطور بی احترامی بهش کردید دور زنم رو خط نمیکشم اما شما رو میذارم کنار.

روزهای خیلی سیاهی بود، 

اما باعث خیلی اتفاقای خوب شد.

بهترینش هم این بود که باعث شد بریم پیش ی مشاوره خوب و اون باراهنمایی هاش باعث شد همه چیز خیلی بهتر بشه.

باعث شد که من با رفتارهام خانواده شوهرم رو با خودم دشمن نکنم.

اشتباهاتم رو تصحیح کنم.

و از وقتی که سعی نکردم که تو خانواده شوهرم بگم حسین مال منه، من اونو فقط برای خودم میخوام، از وقتی که سعی نکردم عروس دوست داشتنیشون باشم، یعنی هرکاری بکنم که اونا خوششون بیاد و بگن به به چ عروسی داریم، 

و خودم بودم و هرکاری رو که دوست داشتم تو خانوادشون انجام دادم هرکاری که دوست نداشتم انجام نداذم.

هر وقت دوست داشتم رفتم خونشون هروقت دوست نداشتم نرفتم.

از وقتی که وقتی شوهرم پیش مادرش بود من ازش فاصله گرفتم، هرکاری خواست برای مادرش انجام بده به این فکر کردم سی سال بزرگش کرده و حق ندارم ناراحت بشم و

حتی خودم هم همراهیش کردم، خیلی بهتر شد.

یعنی خوذم خیلی احساس ارامش بیشتری میکنم.

وقتی داشتم وبلاگم رو میخوندم خیلی جاهاش ناراحت بودم که باعث دردسر مامان بابام شدم، خداروشکر که اون روزها گذشت و الان مامان بابام چون دارم براشون نوه میارم کلی خوشحالن.

البته بچه دار شدن هم کلی استرس های خودش رو داره.

مثلا من چندروز پیش که رفتم اصفهان و برگشتم عفونت ادراری گرفتم، و امروز همکارام بهم گفتن داروهات رو سروقت بخور که خدای نکرده اگه عفونت وارد بدنت بشه بچت کور میشه.

و این اتفاق خیلی وحشتناکه.

و از ظهر همش دارم آرزو میکنم بچم سالم باشه، چشماش رنگی هم نبود، نبود.

باهوش هم نبود، نبود.

کلی کارهام مونده و من یکساعته نشستم پای لب تاب :(

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نمیدونم چقدر از اومدنم تو ویلاگ میگذره... خیلی وقته.

اما اینجا واقعا بهم آرامش میده، به آهنگ گوش دادن و نوشتن حرف های دلم  و جدا شدن از دنیای واقعی.

این وبلاگ رو دوست دارم چون خاطرات پرچالش ترین روزهای زندگیمه، روزهای اومدن خاستگارهای متعدد و انتخاب سخت.

انتخابم رو کردم.

هرچند اوایلش خیلی فرهنگ هامون متفاوت بود و باهم مشکل داشتیم، یادش بخیر ی دوستی داشتم که هروقت از خانواده همسرم شکایت میکردم میگفت کم کم همه چی خوب میشه، و

الان بعد از گذشتن دوسال یکم من عوض شدم و یکم هم شوهرم و دیگه الان فکر میکردم بهترین انتخابی بود که میتونستم داشته باشم.

و....

اینروزها دوران پرچالش بارداری رو دارم میگذرونم.

من دارم مامان میشم :)

و انتخاب سخت اسم برای فرزندم :) کار خیلی سختیه.

کسری رو دوست دارم، فرهاد رو، شادی رو،

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

الان یکسال از اخرین باری که اومدم وبلاگ میگذره.

البته بیشتر به این خاطره که تو خونه نت نداریم.

خیلی نمیتونم وقت بزارم الان، چون سرکارم.

فقط اومدم بنویسم زنده ام و همه چی خوبه.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

داداشم سال سوم دبیرستانه،از اینکه براش کم میزارم خیلی ناراحتم.

از اینکه نسبت به درس خوندنش بی تفاوتم و کمکی بهش نمیکنم،،،

نمیدونم شایدم اینروزها واقعا حال داداشم خوب نیست که من اینهمه همش دلم شور میزنه دلم گرفته همش براش ناراحتم.

دیشب که خونه مامان اینا بودم، احساس کردم بابا حالش خوب نیست، باز عصبیه،،، دلم برای داداشم سوخت که باید تو این خونه باشه.

دوست داشتم میشد میوردمش خونه خودمون تو آرامش زندگی کنه.

البته نمیشه خب!!!!

همونطور که من دوست دارم حسین خانوادش تو زندگیمون نباشن اون هم دوست نداره حتما.

الهی خدا داداشم رو حفظ کنه، و این دلهره های من دلیل ی اتفاق بدی که قراره براش بیوفته نباشه.

خدایا مواظب داداشم باش.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

دیشب قرار شد که دونفری ی فیلم ببینیم، تا حسین نمازش رو بخونه من از فیلم های لب تابش داشتم یکی رو انتخاب می کردم که ببینیم، یهووووو به طور اتفاقی یکی از فیلم های عروسیمون رو که همکارش گرفته بود رو دیدم.

وقتی بازش کردم از خوشحالی و هیجان و ذوق گریه کردم، واقعا دیدنش بهم احساس خوبی داد.

و هزار بار خوشحال شدم که عروسی گرفتیم.

قبل از اینکه عروسی بگیریم همش فکرمیکردم عروسی گرفتن کار مسخره ایه، اینکه ی عالمه پول خرج کنیم و ی عالمه آدم بیان میوه و شیرینی بخورن و بعد بگن شامشون شور بود یا بی نمک.

فکرمیکردم اگه این پول رو خرج ی مسافرت تووووپ کنیم خیلی بهتره.

اما دیروز با دیدن اون فیلم فهمیدم واقعا فکرم اشتباه بود، هیچوقت هیچوقت هیچ اتفاقی هیچ مسافرتی نمیتونه اون احساس خاص و خوب رو بهت بده.

اینهمه پول خرج میکنی ی عالمه آدم میان، که شادترین روز زندگیت رو برات بسازن.

ی روز تکرار نشدنی.

مت هنوز نرفتیم هیچکدوم عکس ها و فیلم های عروسیمون رو بگیریم، به غیر از اون عکس رو شاسی که روز عروسی بهمون دادن،  اولش که خود آتلیه گفت که تا ی هفته بعد از عید عکسها و کارهاتون آماده نیست، بعدش هم که پدربزرگم فوت شد و درگیر بودیم، بعدشم که من اینقدر خاطرات بد تو ذهنم از عروسیمون مونده بود که دوست نداشتم فیلم ها و عکسهاش رو ببینم.

اما اون کلیپ به کلی نظرم رو عوض کرد.

حتی عقدمون هم کلیپاش اینقدر منو سر ذوق نمی آورد.

ی چیز دیگه هم که خیلی درموردش اشتباه فکرمیکردم این بود که از ته دلم دوست داشتم شوهرم ی کار عالی داشته باشه، نمیگفتم، اما احساس میکردم داشتن ی کار عالی ضامن خوشبختی هست.

اما الان واقعا به این درک رسیدم که با داشتن ی زندگی معمولی هم میشه آرامش داشت.

و کاش زودتر از اینها ازدواج کرده بودم، و از اول تنها ملاکم داشتن خانواده خوب و آبرومند بود.

 الان هم از زندگیم راضیم، تنها مشکلم مادرشوهرمه، مطمئنم اگه اون نبود الان خیلی خوشبخت بودم و هیچ مشکلی نداشتیم تو زندگیمون.

عروسیمون خاطرات بد ازش مونده بخاطر کارهای مادرشوهرم،،،

الان هم مشکلات زندگیمون فقط اونه و خودخواهی هاش.

مثلا اینکه انتظار داره هرهفته از این شهر به اون شهر بریم آخر هفته ها همیشه تو خونه پیش اون باشیم.

همیشه هم وقتی داریم اینهمه راه رو برمیگردیم بجای تشکر میگه، این چه اومدن و رفتنیه و گلایه میکنه.

یا مثلا اینکه برای ماه عسلمون اون هم میخواد باهامون بیاد مشهد!

 

یا مثلا اینکه با اینکه پدرشوهرم زنده هست و بازنشسته هست و حقوق نسبتا خوبی میگیرم، حقوقش به اندازه شوهر من بیشتر هم هست، اما مادرشوهرم رفته کارت بانکی گرفته، به شوهرم گفته که هرماه براش پول واریز کنه!!!

انگار باید بهش پول تو جیبی بده.

دقیقا انتظار داره شوهرم نصف حقوقش رو هرماه به حساب اون بریزه،،،،

وقتی هم که پدرشوهرم از این حرفش اعتراض کرد گفت پسسسسسربزرگ کردم!!!!!!!

شاید اگه تو شرایط بهتری تو زندگیمون بودیم اینقدر این موضوع ناراحتم نمیکرد، اما الان که شوهرم کلی قرض داره،،،، حقوقش برای خرج زندگیمون کمه  و من برای اینکه ناراحت نشه خیلی وقتها از کارت خودم خرج میکنم،،،،

حتی پول شام عروسی که باباش گفته بود میده و اجاره خونه و قسط وامی که تو مجردی گرفته و معلوم نیست پولش کجاست رو از کارت من داد،،،

این حرف مادرشوهرم به نظرم خیلی خودخواهیه.

و از وقتی این حرف رو زده اصلا دوست ندارم ببینمش و ازش متنفر شدم.

و از وقتی فهمیدم شوهرم تا مجرد بوده شب و روزش رو سرکار بوده و هیچ پولی پس انداز نداره چون خرج خونشون رو میداده، دیگه اصلا مادرشوهرم رو دوست ندارم.

و همیشه دعای بلندی عمر پدرشوهرم رو میکنم، دعا میکنم مادرشوهرم زودتر از پدرشوهرم بمیره.

هنوز شوهرش بالاسرشه و مارو بدبخت کرده.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

یک هفته بعد از عروسیمون بابابزرگم که خیلی برام عزیز بود، فوت شد.

سکته کرد، خیلی یهویی.

اینقدر این درد برای من عمیق و بزرگ بود که نمیتونستم و نمیتونم باور کنم، اصلا هربار که میخوام بهش فکرمیکنم قلبم فکرم رو پس میزنه (خودم هم نفهمیدم چی گفتم.) غیر از روزی که خاکش کردن، همون لحظه دیگه اشک نریختم.

شاید خودم هم فکرمیکردم که بی احساسم. خودم هم داشت باورم میشد که اشتباه فکرمیکردم که دوستش دارم.

دوست داشتم مراسم هفتم تموم بشه، برگردم به زندگی عادیمون.

شاید هم از ته دلم به این باور بود که مراسم هفتم که تموم بشه زندگیمون به روال عادی برمیگرده و بابا بزرگ برمیگرده.

واقعا سخته باور اینکه یکی از افراد خانوادت مرده.

الان 25 روز از اون اتفاق وحشتناک میگذره،

و من تاثیرش رو تو زندگیم احساس میکنم، الانه که بی احساس شدم، بی تفاوت شدم به همه چیز.

دوست دارم تنها باشم،

دوست دارم حرف نزنم.

الانه که حتی یک شب خواب خوب ندارم.

هرشب خواب میبینم یکی از عزیزام مرده، خواب میبینم که تو قبرستونم،

این موضوع باعث شده به زندگیمون خیلی سرد بشم.

خستم اصلا.

دوست داشتم این اتفاق نمی افتاد.

بابابزرگم رو خیلی دوست داشتم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

عروسیمون برگزار شد،

البته خیلی خوب نه، بخاطر مادرشوهرم.

اینقدری اذیت کرد که همکارام که تو عروسی بودن همش میگفتن دلمون میخواست بیایم خفش کنیم.

مثلا اینکه صندلی آوردن گذاشتن کنار صندلی داماد که تو عروسی مادرش کنارش بشینه اونجا،!! اگه میشد منو بلند میکردن اون بشینه کنار داماد.

یا اینکه تو عروس کشونی اومد عقب ماشین ما نشست.

یا اینکه شب پاتختی اومد خونه ما خوابید.
 یعنی میخواست بیاد که من نذاشتم.

یا اینکه فردای پاتختی همه خانواده شوهرم که سی نفری میشن اومدن خونه من مهمونی شام موندن.

من مث کلفت ازشون پذیرایی کنم!!!

یا اینکه فردای فردای پاتختی مادرشوهر اومد همه یخچال منو خالی کرد برد!!!!

کلا اعجوبه هست برای خودش!!!!

بخدا اگه روش میشد به پسرش میگفت شب هم بره تو بغلش بخوابه!!! اینقدر حسوده ها یعنی.

حالا از مادرشوهر که بگذریم اومدم ببینم کسی متن کامل این شعر رو بلده؟

میخوام رخت بشورم،، های های

این رخت کیه؟

رخت مادرشوهر؟؟؟

مگه من رخت شورم؟؟ مگه کهنه شورم؟؟؟

دختر خو داره، کور شه بیشوره.

من نمیشورم.

اگرم بشورم با کون میشورم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

میخوام برای ارشد وزارت بهداشت ثبت نام کنم و امسال واقعا بخونم براش.

اما هرچی تحقیق میکنم درباره هررشته ای، آخرش تو نظراتش که پایینش نوشته شده پشیمون میشم.

یکی هست که نوشته باشه من این رشته رو خوندم و اگه دکتری این رشته رو نگیرید فایده نداره و این حرفا.

بین ثبت نام برای ارشد بهداشت حرفه ای، سم شناسی پزشکی و ارگونومی شک دارم کدوم رو ثبت نام کنم.

البته آموزش پزشکی هم :)

کسی میتونه راهنماییم کنه؟

البته میدونم نمیشه خیلی به نظرات توی سایت توجه کرد، چون درمورد رشته ای که خودم لیسانسش رو دارم اینقدر درمورش تعریف کردن که عالیه و میتونید چندجا کار کنید و ی عالمه درآمد داشته باشید و این حرفا!!!

درصورتی که همش الکیه.

انگاری که فقط کسانی که رشته های علوم پزشکی پرستاری مامایی و پیراپزشکی خونده باشن آینده کاری خوبی دارن!!!!

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

هر روزی که از روزهای متاهلیم میگذره، به این فکر میکنم این اشتباه بود که فکرمیکردم اگه ازدواج کنم میتونم احساس خوشبختی کنم.

البته منکر نمیشم که هرچی هم مشکلات بزرگ باشه، هیچوقت به پای استرس اونروزهایی که همش خاستگار میومد نمیشه.

الان اینروزها، غم از دست دادن کارم رو دارم،

اما خب ی امیدی تو دلم هست که شاید بتونم کار بهتری پیداکنم،

یا اینکه اگه هم نتونسم، شاید بی پولتر باشیم، اما خب میتونیم زندگی رو بگذرونیم.

برام دعا کنید،

اون ی ذره امیدی که تودلم هست تبدیل به ناامیدی نشه.

من تمام تلاشم رو کردم که کارم رو از دست ندم.

تمام این دوسال رو میدونسم با گذشتنش ازدیگه قرار نیست اینجا بمونم، و قرارداد دوساله هست،

اما تمام تلاشم رو کردم که کارم رو به بهترین نحو بگذرونم.

درحدی که خود رئیس هم ی بار گفت که برعکس همه نیروهای دوسالمون که این دوسال رو فقط میومدن و میرفتن و هیچ کاری نمیکردن، خانم .... خیلی برامون زحمت کشید.

حالا هرچی هم بشه میدونم کم کاری از من نبوده.

بازم از خدا میخوام هرچی خیر و صلاحمه بشه.

مطمئنم از ته دلم که همیشه خیلی هوامو داشته.

حتی آرزوهای کوچکی که خیلی قبلترها داشتم و فکرمیکردم هرگز براورده نمیشه، اینروزها برآورده شده،

پس بازهم امید به خدا.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت