یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

خدا هست هنوز.

يكشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۴، ۱۰:۰۳ ب.ظ

امروز اصلا دلم برای ح تنگ نشد، سرم به کارهای خودم بود بدون حتی یک لحظه فکرکردن به حس شیرینی به اسم عشق! و... این خیلی خوب بود، خیلی خیلی خوب. دوست دارم همه روزهام اینطور باشه.

حداقل تا زمانی که ازدواج نکردم، تا زمانی که مردی رو پیدا نکردم که فقط مال من باشه. تا وقتی که کسی پیدا بشه که بهم تعهد داشته باشه، بوددنش یکی دوروزه نباشه. ترس از دست دادنش  رو نداشته باشم.


اما.... نه، یادم افتاد که صبح داشتم به آهنگی که ی زمانی ف برام فرستاده بود گوش میکردم، به یادش افتادم، خواستم بهش ایمیل بدم. بهش بگم که نمیدونم دوستش دارم یا اینکه اونو دلیل همه غم های اینروزهام میدونم.

اینکه برای یکبار هم که شده بهم بگه واقعا کیه!!

بهم بگه اون عکس هایی که ازش دیدم خودش بوده یا بازهم دروغ بود. عکس هاش رو نگاه کردم، برخلاف اون چیزی که همیشه تصور میکردم اصلا خوشگل نبود، اصلا شبیه مرد رویاهای من نبود.

فهمیدم اینکه خیلی بچه بود برای اینکه تکیه گاه زندگیم بشه.


امروز داشتم از خدا ناامید میشدم و توی دلم این میگذشت که اصلا خدایی هم وجود داره؟؟! که خدا ی نشانه خیلی بزرگ بهم داد، اینکه اگه اون بخواد میتونه حتی اون چیزی که فکر میکنم محاله رو  بهم بده.

و شدیدا ازش میخوام اون آرزوی محالم رو براورده کنه.



همیشه تصمیم میگیرم از شادی هام به کسی نگم، چون تا حالا هربار به کسی گفتم فرداش از دست رفت! از ناراحتی هام هم که دوست ندارم برای کسی بگم ک فکر کنن چه دختر غرغرویی هست.

پس نتیجه اش میشه این دختر کم حرف.


محل کارم رو خیلی دوست دارم، همه خیلی هوام رو دارن، و  این رو خیلی دوست دارم. یعنی من اینطور فکر میکنم.

بخصوص که امروز دکتر ک منو به ی مهمونی که دوستاش هستن دعوت کرد. خیلی خوشحال شدم.

همیشه یاد اونروزی میوفتم که به دکتر ش میگفتم که اگه من محل کارم رو عوض کنم شما منو فراموش میکنید؟ اون گفت که من تورو فراموش نمیکنم اما مطمئنم تو فراموشم میکنی. و .... همینطور هم شد، دیگه خیلی وقته باهاش حرف نزدم، باهاش درد دل نکردم.


خیلی وقته با هیچ کسی حرف نزدم.:/


هرکار میکنم شکمم آب نمیشه، صبح رفتم ی عالمه از ورزشهای شکم رو پیدا کردم از فردا همشون رو انجام میدم. از هرکدوم هم سی تارو انجام بدم، خوبه.



وقتی فیلم خاطرات خون آشام رو میدیدم، با زیرنویس به زور متوجه میشدم. دیروز بدون زیر نویس دیدم، تقریبا اکثر حرفاشون رو متوجه میشدم و این خیلی خوشحالم کرد.



خداجون شکرت.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۲)

  • الفــ میمــ
  • واقعا؟!؟!!؟!اسم عامل دلتنگی منم با واژه ی ح شروع میشه..!!!چه جلب!
    .
    :)
    اما من به حدی رسیدم که تظاهر به خوشحالیم برام سخت شده...
    یه روزی واقعا خوشحال بودم تا اینکه...
    +ممنون بابت نظرت راجع به اسمم:)
    :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">