یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

این خاستگاری هم به سرانجام نرسید

دوشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۴، ۱۱:۳۳ ق.ظ
بازهم خداخیلی هوام رو داشت و یگ خطر بزرگ رو از جلوم برداشت.بازهم زندگی رو تاریکِ تاریک میدیدم و با روشنایی به زندگیم برگشت.
خداجون ممنونم که اینقدرهوامو داری.

به اون پسره گفتیم نه، از اینکه دیروز یکی از بدترین روزهای زندگیم بود بگذریم، امروز واقعا خوشحالم که تصمیم درستی گرفتم و خدانذاشت روزگارم سیاه بشه.
کم کم همه دروغ های اون خانواده رو شد.

روز اول که پدرپسر رو دیدم، گفتن که پدره آسم داره، اما من تو دلم گذشت که ممکنه معتادباشه که اینطوره حال و روزش.
که بعدها خود پدره گفت که معتادم.

اولین بارکه با پسره حرف زدم حس کردم اخلاقش تنده و خیلی مردسالاره، که بعدها وقتی پدرم هم باهاش حرف زد همین موضوع رو متوجه شد.


اما... خوبی این اتفاقات این بود که واقعا دیدم به زندگی عوض شد.
همیشه آرزوم این بود که ماه عسل رو برم ی سفرخارجی، بهترین لباس عروس و عروسی رو داشته باشم.
این خانواده بهم همین قولها رو داده بودن.
سفرخارجی برای ماه عسل، خونه تو بهترین منطقه شهر و...
ولی از ته دلم این موضوع رو درک کردم که اینها هیچکدوم ارزشی ندارن وقتی شخصیتم نادیده گرفته بشه، اینا هیچکدوم نمیتونن برام آرامش بیاره، وقتی شخصیت خانوادم نادیده گرفته بشه.

فهمیدم اگه با یک پسره دیپلمه ای ازدواج کنم که هم سطح خودمون باشن، میتونم آرامش بیشتری داشته باشم تا ی خانواده پولدار که شخصیت من و خانوادم رو نادیده بگیرن.


توهمه ی این قضیه ها فهمیدم که هرآدمی که توروم بخنده وبگه عزیزم عزیزم، حتما اینطور نیست که ته دلش هم همینطور باشه.
تو همه اینها از یک نفر که عاشقش بودمف متنفر شدم.


بازهم شکرت خداجون. عاشقتم که هوامو داری.
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۱)

خوشحالم که خوشحالی :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">