یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

توصیفات خاستگار جدید

جمعه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۴، ۰۹:۳۱ ب.ظ

امروز دیگه خیلی پست گذاشتم.

اما... خب... وبلاگ خودمه، دوست دارم هر یکساعت بیام باهاش درددل کنم.


خاستگارای عززززیز!! اومدن.

عصبیم خیلی شدید.!!

اولن اینکه اصلن پسره رو پسندم نبود. ی پسرکوتاه قد، بزور ده سانت از من بلندتر بود، لااااغر!!

ی کت شلوار آبی پوشیده بود، تو تنش زار میزد.

یعنی اینقدر اِپُلش بزرگ بود، که عرض شونه هاش شده بود هم قد خودش.

صورت لاغر، چشم های درشت.

وقتی هم نشستیم تو اتاق صحبت کنیم، همش دکمه های لباسش باز می افتاد، تنش معلوم بود.


اصصلنا احساس میکنم ی جایی دیدم پسره رو.



بعد که پسره از اتاق رفت بیرون، من نرفتم بیرون. مادرم اومد که میخوان تورو بولیزشلواری ببینن! دامن پوشیده بودم.

برو شلوار بپوش.

بعد مادرگرامیش اومدن و حسابی منو برانداز کردن.

مثلا اینکه موهام رو باز کردن، گردنم رو بادقت نگاه کردن.

دیگه میخواستم پیشنهاد بدم لخت بشم که قشنگ ببینن منو!


جالب اینجاست که مامان بابام میگن خوبن! :((

خداجون به دادم برس.

من اینطور زندگی نمیخوام.


اگه قراره سرنوشتم این باشه بمیرونم، مرسی.

عاشقتم، بوس بوس.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۱۴)

من اگه جای تو بودم همون موقع میگفتم نپسندیدم و حاضر نمیشدم شلوار بپوشم!!!!!
+ رفتارشون توهین آمیز بوده!
پاسخ:
کاش اگه بلدبودین راهنماییم میکردین.
  • اَسی بولیده
  • جل الخالق :|
    اه چقدر مسخره وحال بهم زن:/
    خدا بهت صبر بده:'(
    عجب ادمای بیخودی چه ملاکای مسخره ای..چی کشیدی خواهر:-(
    مبارک باشه :)
    حالا زیاد به ظاهر توجه نکن. یارو پولدار بود یا نه؟!
    پاسخ:
    آره- فقط تنها حسنش این بود که پولدار بود!
    چه فایده، با پولش خو نمیتونم بغل بخرم!!!! نمیتونم هم که عشق بخرم.
    اونوقت باید تا آخر عمرم کنارمردی زندگی کنم که عاشقش نیستم.
    اینا چرا اینجورین
    واقعا که
    اون خانم اگه به این فکر کنه با دختر خودش کسی این رفتار رو میکنه
    هیچ وقت اجازه این بی ادبی رو به خودش نمیده
  • عرفـــــ ـــان
  • یا خدا !
    ینی واقعا مامانش اومد شمارو برانداز کرد ؟ :/
    الان ما در چه دوره ای هستیم ؟
    حسه قرون وسطی بهم دست داد :|
    به خدات منم سفارش کن که بمیرونه :/
    پاسخ:
    من به خدام سفارش میکنم اینقدر حالت رو خوب کنه که دیگه به این موضوع فکرنکنی.
    نه عزیزم. اصلا دیر نشده. نگاهتو باید عوض کنی. من ۲۹ سالگی ازدواج کردم. تو خونواده ی ما دختری هست که ۳۵ سالگی ازدواج کرد. همه بهش میگفتن مجبور میشی با یه ادم با اختلاف سن زیاد و بیسواد اخرش ازدواج کنی. اما با یک پزشک همسن خودش ازدواج کرد. موضوع اینه که اون دختره خودشو هیچوقت دست کم نگرفت و حرفای بقیه روش تاثیر نذاشت. ادامه تحصیل داد و شرایط خودش رو بهتر کرد و اخرش با بک پزشک فوق العاده خوش اخلاق ازدواج کرد.از این موردا کم نیست. دوست دیگه ی من در ۳۱ سالگی ازدواج کرد با یک استاد دانشگاه. منظورم این نیس هرکی پزشک یا استاد دانشگاهه خوبه ولی میخوام بدونی این چرندیاتی که بقیه میگن که هرچی بگذره خواستگارات بدتر میشن و داغونتر چون سنت بالا میره, اینا رو بریز دور. 
    من جدا موندم تو چطوری با این سکوتت میخوای چندین و چند سال اینده رو ادامه بدی.
    پاسخ:
    :((
  • فروغ حیدری گوجانی
  • با شادان کاملا موافقم
    دختر محکمی باش
    به قول یه نفر  : همینه که هست هر کی هم خوشش نیومد نیاد ، مجسمه فروشی که نیست
    مسیله یه عمر زندگیته باید درست تصمیم بگیری
    تو لیاقت خوش بخت شدنو داری

    حتی توی وبلاگ هم باید محکمتر از این باشی. کاش نگو. میشه حتما. مشکل اینه که تو خودت هم ته دلت فک میکنی دیر شده واسه ازدواج وگرنه اصلا به این گزینه های درب و داغون فکر نمیکردی. اگر اطمینان داشته باشی به اینکه دیر نمیشه. و خدا به زمان نیاز نداره و هرچیزی در زمان مناسبش اتفاق میفته, انقد دستپاچه و بد تصمیم نمیگیری
    پاسخ:
    درسته، راستش من از ته دلم هم احساس میکنم دیر شده، برای همین میترسم محکم بگم نه.
    ببین دختر جون. تو باید رو خونواده ی خودت کار کنی. معلومه تاالان اینکارو نکردی وگرنه رفتاراشون این شکلی نبود. باید کم کم براشون روشن کنی چقد زشته که اجازه میدن با دخترشون مثل جنس برخورد بشه. خب البته این زمان میبره که نگاه اونا که قدیمی و مال نسل قبله رو عوض کنی. اما نگاه خودت رو که میتونی. عزیزدلم. تو از این رفتار مادر پسره خوشت نمیاد. پس اجازه نده بهش. اصن وقتی میگه میخوام با شلوار ببینم به مامانت میگفتی نه. میگفتی اصلا حواب من کلا منفیه. یعنی چی که انقد منفعل عمل میکنی و هرکی هرچی گفت میگی باشه آخه؟ فک نکن من نفسم از جای گرم درمیاد. قبلنم گفتم. منم واسه اینکه اونجور و اون موقعی که میخوام ازدواج کنم خیلی حرف و حدیث شنیدم اما محکم وایسادم.حتی تو مراسم خواستگاریم با همسرم, یک جمله مادر ایشون فرمودن که مردسالارانه بود و من همونجا جواب دادم. با اینکه میخواستم حتما بااین ادم ازدواج کنم ولی حاضر نبودم  از حق انسانیم از همون اول کوتاه بیام. تو هم باید محکم باشی. اگه قراره به طرف بر بخوره و بره, به درک. اصلا ادمی که نمیفهمه دختر جنس نیس بره  و برنگرده. میخوام که صد سال همچین ادمی من و امثال من رو نپسنده. واللللللا. یعنی دلم میخواد بزنم تو گوش مامان این پسره ضمن اینکه میخوام با مامان تو هم یه دعوای اساسی بکنم. از همه بیشتر دلم میخواد سرتو داد بزنم که میذاری و اجازه میدی
    پاسخ:
    شادان جون آدرس وبلاگت کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    کاش منم بتونم حرف و حدیث ها رو تحمل کنم و محکم بگم نه.
    اما... فقط اینجا تو وبلاگم محکمم. :((
    وااااای. تو چرا اجازه میدی هر غلطی دلشون میخواد بکنن؟ مگه اوندن جنس بخرن بیشعورای عقب افتاده؟ واقعا باید وایساد حلوی این بیشعور بازیا. زن احمق. واقعا نمیدونم چی میشه گفت به مامان اون پسره.ولی تو نباید بذاری. باید راحت و محکم بگی نه. 
    پاسخ:
    نمیدونم چرا وقتی خاستگار میاد اینقدر مظلوم میشم. :((
    عجب
    این رسما قدیمی شده
    اما شما هم سخت پسند نباش مهم اخلاق و ایمانه دیگه
    قد. ک من حتی حاضرم همسر ایندم هم قد خودم باشه اما اخلاقش باهام خوب باشه با ایمان باشه
    لاغریم وقتی خودم لاغرم توقع ندارم همسرم قد بلند و چهارشونه از اب در بیاد
    خدا برای هرکسی جفت مناسب با خودش رو در نظر گرفته
  • نوید شریفی
  • :-)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">