یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

انگاری دیگه دارم عروس میشم. :) :( ؟؟؟

يكشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۴، ۱۰:۰۵ ب.ظ
امروز خالم همونی که خاستگار قبلی ها رو معرفی کرده بود اومده بود خونمون.
فک کنم اومده بود ببینه نظر ماچیه.


نمیدونم پسره رو قبول کنم یا نه.
نمیخوامش، اما میگم شاید اشتباه میکنم.
این یکی هیچ ایراد بزرگی نداشت.
خیلی پسر سربه زیری بود، قدوهیکلش خوب بود.
فقط تیپش خیلی دهاتی بود که پون خانوادش اینطورین الان اینطور لباس پوشیده بود احتمالا!

مطمئنم کسی نیست که بعدها خیانت کنه.
چون الان که مجرده و جوونیشه هیچ کدوم شبکه های اجتماعی رو نداره، خودش هم گفت که بلد نیست با کامپیوتر و اینطور چیزها کارکنه.
شب و روزش سرکاره،
مطمئنا همینطور هم بوده که با خانواده ای که او داشته الان ی خونه ساخته، هرچندکه تو محله های خیلی خوب شهر نیست.
یعنی پایین شهره.

روز اولی که اومد خونمون ی جعبه بزرگ شیرینی آوردده بود، این نشون میده که فرهنگ و شعورش بالا بوده، با اینکه کسی نبوده که راهنماییش کنه ولی خودش میفهمیده که دست خالی نیاد.
با اینکه مادرش خیلی پیر بود، خیلی خیلی...،
اینقدر اعتماد به نفس داشته که انگاری تنهایی اومده خاستگاری.

دست و پاهاش نمیلرزید.


مهربون بود، به نظر میومد خیلی مهربون باشه.
وقتی باهاش حرف زدم معلوم بود که گیر بده نیست.


تو محل کارش خیلی تعریفشو کردن گفتن که نجیبه و ....!!



فقط...! من حس میکنم اونی نیست که من همیشه میخواستم.
شاید خیلی بچه گانه باشه، اما  از اونی که میخوام ی تصویر مبهمی تو ذهنمه، نه اینطور که الان بتونم خصوصیاتش رو بگم، اما انگار ی معیارهایی تو ذهنمه که وقتی ی خاستگار میاد، سریع با اون معیارها مقایسه میشه،
مثلا قیافه اون پسر رو که میبینم، خانوادش رو که میبینم، قلبم میگه این همون مردیه که میتونی کنارش خوشبخت باشی.


یکی دوبار نسبت به خاستگارا این احساس رو داشتم، که اینم اونا گفتن نه.
یکیش ی پسری بود به اسم هادی، که بعدها بخاطر حرفهای بی اساس یکی از همسایه ها که با بابام سر  ی زمین دعوا داشتن، گفتن نه.
البته خیلی هم منو پسندشون نبود، وگرنه بخاطر حرف ی نفر نه نمیگفتن.


البته بعد از یکی دو هفته خواهرش زنگ زدن که ما بخاطر حرف فلانی گفتیم نه، ولی الان فهمیدیم که حرفشون بی اساس بوده، اگه اجازه میدید بیایم بازم. داداشم خیلی  دخترتون رو پسندش بوده.
که بابام چون خیلی بهش توهین شده بود، گفت نه من دخترم رو بهتون نمیدم.
مادر پسره هم گفته بود که من باهات نمیام.


یکی هم اون ی پسری به اسم میثم بود که بعدها گفتن که بخاطر اینکه دخترتون گفته محیط کارش مردونس و همه شمارش رو دارن گفته نه.

ولی اون پسر دومیه خیلی شبیه من بود.
مث من عاشق انگلیسی بود، عاشق کتاب خوندن بود، عاشق مسافرت بود، و ....


ولی خب...، انگار قسمت نبود.



از قیافه پسر دکتر هم خیلی خوشم میومد.




دلم نمیخواد این پسره قسمتم بشه.
ولی خب... بازم میسپارم دست خدا.


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۸)

یعنی اینایی که اومدن و قبول نکردن، ندیده اومدن خواستگاری؟ مگه خودشون مایل نبودن که اومدن؟؟
پاسخ:
اینایی اومدن مثل ازدواج های سنتی یکی منو معرفی کرده اومدن خونمون.
سلام امروز اتفاقی به وبت رسیدم اگه قابل دونستی بمنم رمز بده و یا حداقل بهم سربزن
  • دینای دیگر ※※
  • اگه پسر خوبیه قبول کن, یه شیرینی هم به ما بده:-)
    خودت باید تصمیم بگیری با قوت 
    با تفکر
    با توکل 
    نمیشه چیزی رو که نمیخوای قبول کنی...
    زندگی الکی نیست
    همه جوانبشو بسنج
  • الفــ میمــ
  • ان شالله هر چی صلاحته پیش بیاد
    اصلا به خواستگاره کاری ندارم، منظورم اینه که نظرتو نمیگی. ساکت میشینی و منتظر میمونی که ببینی چی میشه. منظورم این کارتِ که درست نیست.
    حالا خوبه هر هفته داره خواستگار میاد براتا :| :))

    من میگم اگه دلت با یکی نیست، به خانواده بگو دلم باهاش نیست. اگه از یکی خوشت اومد، بگو این پسندم بود. میگم دست رو دست نزار.همین. 
    بازم بیشترفکرکن..وقتی مطمئن شدی میخوایش قبول کن..الکی که نیست یه عمر زندگی و جوونیته!خوشبخت شی عزیزم:)
    نگو بازم میسپارم دست خدا، بگو باز دست رو دست میذارم :|
    پاسخ:
    خب دیگه چیکار میتونم بکنم وقتی هیچ خاستگارخوبی نمیاد. :(

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">