یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

حس های عجیب

دوشنبه, ۲ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۲۴ ب.ظ

اینروزها پُرَم از حس های خیلی متضاد.

اولن اینکه دلم خیلی برای دوستم مریم تنگ شده. اما نمیدونم چرا، چی باعث میشه بهش زنگ نزنم. شاید برای اینکه روم نمیشه بگم به هیچکدوم حرفات گوش ندادم.


هنووووز هم درگیر همون خاستگاره هستم (صادق)،

ی بارمیگم نمیخوامش، من دوست نداشتم مرد آرزوهام شغلش این باشه، من دوست نداشتم مرد آرزوهام این باشه.

اما وقتی اینقدر زنگ میزنه، با بابام صحبت میکنه، بابام میگه پسرخیلی خوبیه، خیلی به دلم نشسته، وقتی میبینم همه حرف از عروسی من میزنن، توانایی گفتن نه رو ندارم.

میشینم یا خودم فکر میکنم که: همیشه خیلی برام مهم بود که همسرم ی مرد خیلی مهربون باشه، بهم خیانت نکنه، منو هرطور که هستم دوست داشته باشه.

از حرفاش، از رفتاراش معلومه فوق العاده مهربونه، منو دوست داره. منو تو بدترین شرایطم دید اما بازهم گفت به نظر من خوشگل هستید.


دلم میخواست شوهرم، مستقل باشه، اعتماد به نفس داشته باشه، مودب باشه.

مستقله چون بدون کمک هیچ کسی ی خونه ساخته، هرجند تو منطقه خیلی خوب شهرنیست. اعتماد به نفس داره، چون خجالت نمیکشه زنگ بزنه با بابام حرف بزنه. زنگ زد عید رو به مامانم به بابام تبریک گفت. این ادبش رو نشون میده.

رفتیم بیرون، دست خالی نیومد. این ادبش رو نشون میداد.


دلم میخواست قدش بلند باشه، خوشگل باشه.

که این قدش خوبه، تقریبا بلنده، هیکلش خوبه، همیشه دوست داشتم شونه های شوهرم پهن باشه که این هست، پوست صورتش سفیده، درکل خوشگله.



اما... ته همه این ها به این فکرمیکنم که زندگی با حقوق کارگری خیلی سخته.

من خودم حقوقم دوبرابره اونه. با اینکه دخترم.

تهش به این میرسم که سی سالشه، تقریبا دیگه راهی برای پیشرفت نداره.


تهش بیاد همکارم میوفتم، که دوست داشتم همسرم ی شغل آبرومندانه داشته باشه.

نمیخوامش.



انگار دارم میمیرم.

همش همه آرزوهام، همه رویاهام، همه بچگیام تا الان تو ذهنم تکرار میشه.



وقتی میبینم یکی از دخترای فامیلمون ازدواج کرده چون شوهرش دست بزن داره،داره طلاق میگیره. میگم اینکه دست بزن نداره پس هیچی دیگه مهم نیست.

وقتی میبینم یکی از دخترای فامیلمون داره عذاب میکشه که شوهرش بیکاره و نمیره سرکار، میگم اینکه الانشم دوشبفت سرکار وای میسه پس میتونم کنارش خوشبخت باشم.

وقتی میبینم یکی از دخترای فامیل با اینکه خیلی خوشگله، عروس ده شده، الانم قراره بره تو ی گاو داری زندگی کنه میگم منکه شوهرم خونه داره، خونشم خدایی قشنگ بود. نباید برم ی جای بد زندگی کنم یا مستاجر باشم. پس همین خوبه.


باخودم میگم من میتونم ازش بخام و کمکش  کنم درس بخونه تو ی رشته خوب.

همون شغلی که دوست دارم شوهرم داشته باشه قبول بشه.

میگم خودم میتونم ماشین بخرم، میتونیم ماشین هم داشته باشیم که از اطرافیان عقب نباشیم.



من میتونم کمکش کنم ی زندگی خوب داشته باشیم.

اما باز ی حسی میاد میگه، چرا من نباید مثل فلانی شوهرم استاد دانشگاه باشه، چرا نباید مثل فلان دوستم پزشک باشه.

دلم همه چیز رو آماده شده میخواد.


ی حسی میاد تو دلم که نکنه نتونی هیچوقت دوستش داشته باشی.

حواست باشه این همین مردیه که باید تا آخرعمرت فقط آغوشت، محبتت برای اون باشه.

اگه به کسی دیگه  فکرهم کنی گناهه.

میتونی اینقدر دوستش داشته باشی؟؟


که اگه هزارتا بهتر ازاون رو دیدی دلت نلرزه؟



اما وقتی زنگ میزنه، ی ذره ی ذره ی خیلی کوچیک احساس میکنم میتونم دوسش داشته باشم.

وای ی چ روزای عجیبیه.



  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۱)

خانم خوشبخت!
سلام ساده و تبریک صمیمانه بنده رو پذیرا باشید
بدون مقدمه عرض میکنم:
در نوشته های شما یک قاعده بسیار کلیدی و مهم به چشم می خورد که عبارت است از:
عاقلانه انتخاب کردن و عاشقانه زندگی کردن.
اما وسواسی بسیار مقدس خواسته یا ناخواسته قدرت تصمیم گیری و ریسک پذیری به هنگام و درست شما رو سلب کرده است.
که امیدوارم
ابتدا با توکل به خداوند جل و اعلی و توسل به انوار مقدسه معصومین علیهم السلام
و سپس با تفکیک و تبیین مفاهیم رویا، آرمان دست یافتنی و واقعیت موجود در منظومه فکری خود نسبت به امر ازدواج، بتوانید ریل گذاری صحیحی در این مقطع از تکامل معنوی تون به سوی تعالی و اشرفیت در قرب به خداوند داشته و بر این وسواس فایق آیید.
در ضمن نوروزتان، نو روز.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">