یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

عشق و عاشقی زندگی متاهلی

سه شنبه, ۱۰ فروردين ۱۳۹۵، ۰۵:۴۲ ب.ظ

وقتی به هردری زدم، ولی اونی نشد که میخواستم...

لابد قسمت خرافه نیست،

هست واقعا



این چندروزه نت نداشتم.

اما امروز نتمون وصل شد و من اولین کاری که کردم اومدم وبلاگم.

حرفام توی دلم تلنبار شده.


قرار شده هفته دیگه صادق اینا بیان برای نامزدی. و همه چیز تموم بشه. تو این مدت هم اطرافیان ی چندنفری رو معرفی کردن و زنگ زدن برای خاستگاری همشون دیپلمه بودن و درسطح صادق.

خیلی هاشون رو تا اون واسطه گفته، گفتن فلانی نامزد کرده دیگه.


نمیدونم چرا احساس خوبی ندارم.

احساس پوچی دارم.

اینکه همه آرزوهام، همشون واقعن رویا بودن.

زندگی به اون قشنگی که میدیدم نیست، زندگی ی چیز خیلی عادیه، ی اتفاقای عادی که همه ی جور تجربشون میکنن ولی همه  فکرمیکنن اون اتفاق فقط خاص اونهاست.

نمیدونم گفتم یا نه، تو شرکت قبلی که کارمیکردم ی پسری بود از رشته تحصیلی خودم، او مهندس ی شرکت بزرگ بود. سر ی قضیه هایی مرتبط با کار شماره منو گرفت.

الان بعد از یکسال تقریبا روز پنجم عید بهم پیام تبریک عید داد، بهم گفت که میخواد منو، گفت که دوستم داره.

گفت که همونروزا برام ی کادویی رو گرفته بوده ولی چون هیچوقت قبول نکردن برم بیرون ببینمش هنوز پیشش مونده.

قرارشده بریم بیرون همدیگه رو ببینیم.

من هیچوقت درست حسابی ندیده بودمش.

آخه او برای کار میومد اونجا و من به مراجع هام خیلی توجه نمیکردم.


صبح دوسه روز بعدش اومد دنبالم.

سوار ماشینش که شدم اصلن نشناختمش احساس کردم که اشتباهی سوارشدم.

فامیلش رو گفتم و گفت خودم هستم.


ی پسر خیلی قدبلند و لاغر بود، با کت شلوار سورمه ای و لباس مردونه سفید. موهاش لخت بود و یکم بلند زده بود بالا. ته ریش داشت.

قیافش خوب بود.

فقط ی چیزی که توی صورتش توی ذوق میزد جای بخیه روی لبهاش بود.


بعد یکم که شد بهش گفتم من واقعن دارم ازدواج میکنم، هفته دیگه نامزدیمه.

اوهم ازم خواست درمورد پسره براش بگم.


یکم از خانوادش گفت، ازخواهراش و دامادهاشون.

فکرمیکنم خواهرش یکی دوسال از من بزرگتر باشه ولی مجرده.

گفت که اگه دست من باشه، تا ده سال دیگه هم که خاستگار برای خواهرم بیاد من با ازدواجش مخالفت میکنم.

گفت اون خواهراش خوشبخت ترین بودن، اما بعد از ازدواج دیگه خوشبخت نیستن.

گفت که زندگی مشترک و عشق و عاشقی برای دوسال اول زندگیه و بعد از این همه بخاطر بچه هاشون زندگی میکنن. اگه بچه ای درمیون باشه.


از خودش گفت از کارش و ...

برام کادویی که گرفته بود که ی گردنبند و انگشتر نقره بود رو بهم داد. بعد هم کنار گلفروشی ایستاد و رفت برام دوتا شاخه گل رز خرید.


قبل از اینکه سوار ماشینش بشم همش میترسیدم منو بدزده!!!!

اما حتی بهم دست هم نزد.


سه ساعت پیشش بودم. هی میگفتم منو برسون دیرم شده، میبرد نزدیک محل کارم میگفت ی دور دیگه هم بزنیم بعد برو. دلم نمیاد بزارم بری.

ازش درمورد جای بخیه رو لبش پرسیدم.

گفت که لب شکری بوده!!

خیلی خورد تو ذوقم.

اینطور بچه ها مشکل دارن خب...! خیلی هاشون هم تو حرف زدن مشکل دارن.


بعد از اون باز ازم خواست بریم همدیگه رو ببینیم. با اینکه خیلی برای اینکار استرس دارم اما قبول کردم، چون برای آخرین باره.

تو حرفاش گفت که دوستم داره ولی شرایطش برای خاستگاری جور نیست و نمیاد خاستگاری.

بهش گفتم اگه مشکلت ماشین و خونست من هیچکدوم رو ازت نمیخوام.

گفت هم خونه دارم هم ماشین مشکلم ی چیز دیگس. که نگفت چیه.



با یکی دیگه از دوستام که پنج ساله که متاهله صحبت میکردم. اوهم گفت عشق و عاشقی و قشنگی زندگی مال دوسال اولشه.

دوسال اولش آقا که میاد خونه، میپری بغلش و براش غذا میاری و ...

بعد از دوسال، در که میزنه، بجای اینکه بپری بغلش میگی باز کلیدت رو جاگذاشتی؟؟

وقتی براش نهار میاری غر میزنی که مگه من کلفتتم که همش کارای خونت رو بکنم و برات غذا بپزم.


دیدم واقعن هم همینطوره.

ده بار، صدبار، هزار باراولش برات جدیده، دوست داری بپری بغلش.

بعد تکراری میشه.

هزار بار از دوستت دارم گفتنش ذوق میکنی دفعه هزارویکم تکراری میشه. خسته میشی.



و... احساس کردم که چقدر من بدبختم که از همین اولش هم هیچ شوق و ذوقی برای عشق و عاشقی ندارم.

انگار قلبم مرده.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۳)

کار بدی کردی دوست مجازی من
:((((
همه داشته های امروز ما یک زمانی آرزوهای قشنگی بودن که کلی ذوق و شوق داشتنشون را داشتیم و بعد از رسیدن خیلی برامون عادی شدن.

خواسته اصلی دل ما رشد مداوم روحی برای رسیدن به خداست. اگر همه اهداف زندگیمون را طوری تنظیم کنیم که در این راستا باشه و با این میزان محک بخوره چون جهت حرکت درسته روز به روز ذوق و شوقمون زیاد میشه و هر جا کم بزاریم زندگیمون به همون اندازه بی مزه و بی معنی میشه.

دعا می کنم برات که همسر آینده ات  مرد خدا ترسی باشه. مهربون و خوش اخلاق باشه و نون حلال بیاره سر سفره زندگیتون و زندگیتون برکت داشته باشه و به معنای واقعی لحظه به لحظه احساس خوشبختی کنی. :)

پاسخ:
ممنونم دوست عزیزم.
ان شاءالله که همینطور باشه. :)
من الان نمیدونم به چه چیز این آقای مثلا دوست دل بستی؟

خب این آقا هیچ علاقه ای به شما نداره.
اصلا این آقا به شما توجه نمیکنه.به تنها چیزی که فکر میکنه،خودش و هوسش هست.
امروز بهت دست نزد ولی مطمئن باش دوبار دیگه که باهاش رفتی بیرون اون کاری رو میکنه که نباید.
مگه نه اینکه شما داری نامزد میکنی؟
از همون موقعی که شما بله گفتید،به طرف مقابل متعهدید.
من اصلا نمیدونم چرا پیشنهاد این آقا رو قبول کردید؟
خودش هم که گفته قصد ازدواج نداره.پس دیگه دلخوش به چی هستی؟
کاش به جای این همه منفی نگری در مورد صادق،کمی به خوبیهاش بیشتر توجه میکردی.
اگر هم نمیخوایش بگو نه.
موقعی بله بگو که به این درک رسیده باشی ازدواج فقط یک عشق و عاشقی روزای اول نیست.
اینطوری بخوای به ازدواج فکر کنی حتی اگر بهترین خواستگار با شرایط ایده آلت هم داشته باشی یا ایراد دیگه ای ازش میگیری یا بعد از ازدواج دلت رو میزنه.
زندگی برای کامل کردن و تکامل انسانه. خیلی باید بزرگتر و باهدف تر ببینی ازدواج رو
پاسخ:
من هیچ هدف و انگیزه ای برای ازدواج ندارم.
قبلنا فکرمیکردم ازدواج یعنی اینکه عاشق یکی باشی و بخوای همه روزای دیگه عمرت کنار اون بگذره و خوشبختی کنارش چون اون آدم خاص رو داری.
اما الان هیچ عشقی تو قلبم احساس نمیکنم.
حتی این آقای دوست رو هم برای ازدواج قبول ندارم.
کسی نیست که بخوام همه روزهای عمرم رو کنارش بگذرونم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">