یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

عصبانیم

پنجشنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۱۴ ق.ظ
اعصاااااااااااب ندارم
اعصاب ندارم اعصاااااااااااااااااااب ندارم.

چندروزه از استرس خواب درست حسابی ندارم، خسته ام.
دیشب تا صبح هربار میخوابیدم یا خواب پسره رو میدیدم، یا خوابای مُرده و کفن و ...
خسته ام دیگه.

دیگه هم تحمل جنگیدن با همه خانواده رو ندارم.
بابا وقتی میبینه نمیخوام، عصبانی میشه میگه بگو نه! بعدم خودت برو هرجا خواستی شوهرپیدا کن. البته با عصبانیت.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۲)

  • ســـــــــــــر باز
  • ازدواج های اجباری و با خواست پدر، چند تا توی نزدیکانم بوده...زندگی شون خیلی بده و فقط دارن تحمل می کنن... جالب اینجاست که یکیشون چند روز پیش می گفت خدا منو بدبخت آفریده!!!!!!
    در حالی که خودشون بله گفتند
    و این شما هستید که بله میگین
    دیدم چندبار توی نوشته هاتون گفتید: قسمت
    قسمت رو ما با اختیار خودمون رقم می زنیم. قسمت با دست های ما ساخته میشه.
    عجله نکن، خوب حرفاتو بزن...اگه ذره ای شک داشتی نه رو محکم بگو و یه زندگی اجباری و به خواست پدر برای خودت درست نکن...

    عجله نکن. صبر کن فردارو هم ببینیش و دغدغه هات رو مطرح کنی. چه بله چه نه رو با یقین بگو.

    اگر به جواب نه رسیدی هرچقدر هم خانواده فشار آوردن بگو نه. یک عمر زندگیه شوخی نیست. دوروز عصبانیت پدرمادر فوقش دوماه عصبانیتشون بالاخره تموم می شه.

    نهایتا با بزرگتری توی فامیل صحبت کن که با پدرت صحبت کنن.

    پاسخ:
    بزرگترای فامیل بدتر موافقن که من عروس بشم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">