یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

ی دنیا غریبم.

يكشنبه, ۲۹ فروردين ۱۳۹۵، ۰۹:۰۳ ب.ظ

قبل از هرچیزی بگم که واقعن نظراتتون خوشحالم میکنه. اینکه برخلاف دنیای واقعیم و آدم های اطرافم آدم هایی هستن که از راه خیلی دور، تو این دنیای مجازی منو میفهمن.



حس تنفری که به صادق پیداکردم، خیلی عمیقه.

مثلا اینکه صبحی ی پیام خیلی بی معنی فرستاده بود، اونم بعد از دوروز.

اینقدر متنفر بودم که حاضر نبودم حتی اصلا پیامش رو بخونم.


چقدر وفادارن برگها، وقتی که سبز و زنده اند با درخت هستند و هروقت که می میرند و زرد و خشک می شوند بازهم به پای همون درخت می ریزند و با آن هستند.



الان تو تاریکترین نقطه زندگیم هستمف قلبم خالیه، شایدم پره از درد.

احساس میکنم راحتترین کار اینه که چشمام رو ببندم و بمیرم.



توروخدا اگه کسی این مطلب رو میخونه، تو نمازهاش برام دعاکنه.

خیلی دلم میخواست برم اعتکاف، احساس میکنم اگه برم اعتکاف دعام برآورده میشه.

اما... نمیتونم.
نمیشه....

لیاقتش رو ندارم.



از محل کار دوستم میبرن مشهد، خیلی دلم میخواد برم حرم امام رضا، شاید او بخواد خدا کمکم کنه.

خودم که هرچی از خدا میخوام هیچی درست نمیشه.


نمیدونم چرا اینطوریم، انگار برای حرف زدن با خداهم رو دربایستی دارم.

بعد از نمازهام، بعد قرآن و دعایی که میخونم، وقتی میخوام از خدا بخوام کمکم کنه، وقتی میخوام مشکلم رو بگم،

لال میشم، نمیتونم هیچی بگم.

فقط میتونم بگم خداکمکم کن.

من تنهام، من خیلی تنهام.

خیلی خیلی خیلی تنهام



خدا همیشه میخواستم باعث سربلندی مادرپدرم باشم، این روزهام که باعث عذابشونم خیلی عذابم میده.

دلم آرامش بعد از طوفان میخواد.

من دیگه تحمل این طوفان رو ندارم.



نجاتم بده، یکی نجاتم بده.


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۹)

قالب جدید مبارک
خیلی قشنگه
امیدوارم زندگی ات مثل همین قشنگ و روشن باشه با صبری که می کنی برای رسیدن به خواسته هات

+ میشه این کد امنیتی نظرات رو برداری...اذیت میکنه برای فرستادن نظر
اگر شرایط جوره برو اعتکاف.حتما برو
سر یه ماجرایی بچه که بودم یه کار بدی کردم از خجالتم نماز نمیخوندم.
مامانم کشیدم کنار گفت اسماء تو وقتی کار بدی نسبت با ما انجام میدی چیکار میکنی؟یادم نیست جواب چی دادم.بعد پرسید هیچوقت شده بخوای وقتی از ما شرمنده ای از خونه فرار کنی؟گفتم وااای معلومه که نه.مامانم گفت با همه شرمندگی ت تو هر شرایطی برگرد به خدا اگرنه اوضاعت هزارها برابر بدتر میشه.
فک نکن لیاقت اعتکاف نداری.خدا خدای همه  آدم هاست.

بمیرم .. چقد درد میکشی..

اول سعی کن خودت رو آروم کنی و بعد شرایط رو.. پدرو مادر که زورکی نمیتونن تورو بفرستن خونه بخت!

ازین آقا صادق اگه از الان متنفری که نمیشه حتی دیگه بهش فکر کنی که عزیزم..

چه رسد به ازدواج!



درست میشه عزیزم نگران نباش
وقتی زبونت نمی چرخه چیزی رو به خدا بگی، این دعا رو بخون و تکرار کن:

إِلَهِی کَیْفَ‏ أَدْعُوکَ‏ وَ أَنَا أَنَا؟! 
وَ کَیْفَ أَقْطَعُ رَجَائِی مِنْکَ وَ أَنْتَ أَنْتَ؟!

خدایا چطور تو رو صدا بزنم در حالی که من، منم :(
و چطور امیدم رو از تو ببرم، در حالی که تو، تویی :)
دعاتون میکنم...
اگه لایق باشم
اصلاح میڪنم امام موسی ڪاظم هستن ڪه باب الحوائج اند
ولی قطعا حضرت علی اصغر هم حاجت روا میڪنن:)
تجربه نشون داده شما اگر حواست به خودت باشه خود به خود باعث افتخار همه کسانی که باهات به نحوی در ارتباطند خواهی شد پدر و مادر که دیگه جای خود داره شاید این وسط سختی هایی بکشی ولی آخرش فاتحانه بر قله می ایستی و به این خاطرات تلخ لبخند میزنی :)

حرف های پوسیده و غیرمنطقی را نادیده بگیر.. اگر به راهی که میری اطمینان داری محکم پیش برو حرف بقیه واقعا مهم نیست.


امشب شب تولد حضرت علی اصغر(بابالحوائج)دعا ڪنید
مارو هم دعا ڪنید
پاسخ:
چشم ممنون که بهم گفتید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">