یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

عوواقب دیروز

پنجشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۴۲ ق.ظ
خیلی از دوستان سوال داشتن که من چندسالمه.
بیست و سه سالمه.

همونطور که انتظار داشتم بابا وقتی فهمید به حرفش گوش ندادم و برخلاف سصبانی شفارشی که کرده بود به پسره پیام دادم و گفتم نمیخوامش، خیلی عصبانی شد، خیلی خیلی عصبانی شد.
کم مونده بود نتونه خودش رو کنترل کنه و ی عالمه بزنه منو که رفت بیرون.
گفت اگه توخونه باشه این دختره حرف گوش نکن و خود سر رو میکشم و رفت بیرون.

مادرم هم که از بابام بدتر ناراخت شده بود و میگفت من دیگه خسته شدم، دیگه اگه این رو رد کردی، خاستگار راه نمیدیم تو خونه و تو سرخود شدی هرکار دوست داری میکنی، هرجا دوست داری میری!!! (این درحالیه که من جز سرکار و خونه جایی دیگه ای نرفتم، خیلی وقته.)
به مامانم گفتم این پسره اخلاقش  به من نمی خوره، میگفت چیش به تو نمیخوره؟؟! تو بلند پروازی اون نیست!


بارها از ذهنم میگذره واقعا زندگی چیه! هدف از زندگی ماها چیه؟
واقعا هدف زندگی خانواده من چیه؟

اینکه ازدواج کنن، خونه بخرن، ماشین بخرن، و ی مقداری پول تو حسابشون ذخیره داشته باشن! (برای به دست آوردن این سه چیز از همه خوشی هاشون بگذرن.) بچه دار بشن، بچه شون رو بزرگ کنن. حرص بخورن درس بخون، درس بخون که تو جامعه کسی بشی برای خودت.
 و درنهایت بچه شون رو هم به ی زندگی شبیه به زندگی که خودشون داشتن هدایت کنن.


خاله من که همسن منه و نزدیک یکسال و نیمه که ازدواج کرده. وقتی براش خاستگار اومد همونجا پشت تلفن بدوون اینکه پسره رو ببینه گفت من میخوامش! و تا آخرش هم، هرکسی این حرف رو زد، او رو حرف خودش موند.
بدون تحقیق و هیچ چیزی قبول کرد.

پدرمادر من هم میخواستن من اینطور باشم.


از دیروز اینقدر گریه کردم، که صبح چشمام اینقدر میسوخت که نمیتونسم بازشون کنم.
دیروز بدترین روز زندگیم بود.

بابام میگفت تو چرا حرفت رو محکم نمیزنی.
میخواستم بهش بگم ی بار کاری که میخواستم رو انجام دادم، خواستم رو بهتون گفتم. باهام اینطور برخورد کردید. چطور انتظار دارید نزدیک ترین کسم باشید و بتونم هرجیزی رو بهتون بگم.
شما ی برده، ی عروسک میخواید که هرچی شما میگید انجام بده،
بدون مخالفت.


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۸)

خالت هم دانشگاه رفته؟ به نظرم با این طرز فکرش خیلی هم دیر ازدواج کرده
الان خوشبخته؟آیا اون اولین  خواستگارش بود؟
پاسخ:
بله، خالم فوق دیپلم داره.
دقیقا همینطوره، به اولین خاستگارش به دلیل اصرارهای زیاد خاستگارش و ترس از اینکه دیگه کسی نیاد خاستگاریش بله رو گفت.
برخلاف چیزی که من از زندگیش میبینم خودش میگه خیلی خوشبخته و از زندگیش راضیه.
چون شوهرش اهل دودودم نیست و بهش خیانت نمیکنه.


حالا بماند که قبلتر ها به من میگفت که افسرده شده و حتی یکبار میخواست خودکشی کنه!
اما الان میگه که خیلی خوشبخته و از زندگیش راضیه!!!!!
خوب شد که حرفت رو زدی و گفتی نمیخوام....
یکی دوبار دیگه هم خیلی محکم تر از قبل بگو که واقعا و به هیچ عنوان نمیخوام و دیگه ادامه اش نداده. 

انشاءالله خواستگارهای بهتری در آینده میان
  • لبخنـــــツ ــــد
  • نمیدونم چرا بعضیا فکر میکنن زندگی یعنی زیر یه سقف رفتن و بچه دار شدن 
    وقتی هم میای جلوی افکار مسخرشون وایستی با یه جمله زمینت میزنن 
    مگه میخوای با کی ازدواج کنی
    من نمیدونم پس تکلیف دوسداشتن و محبت و تفاهم چی میشه 
    نمیدونم ما خیلی رویایی هستیم یااینکه پدر و مادرمون از دستمون خسته شدن 
    آدم احساس پیری میکنه مگه ما چند سالمونه ....

    کارت عالی بود به هرحال. و باید زودتر از اینا انجامش میدادی. ابول
    عزیزم این همه عجلتون برای ازدواج چیه؟ والا منم بیست و چهار سالمه و با اینکه پارتنر هم دارم اما به نظرم هنوز زوده. تصمیم بزرگیه.بزرگترین تصکیم زندگیت رو اینقدر سرسری نگیر! هنووووز خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی فرصت داری. تو خونواده ما تا حالا یکبار هم راجع به ازدواج من حرف نشده :)
    پاسخ:
    نمیدونم چرا خانواده من اینطورن!
    انشالا خیره. بهت تبریک میگم که قدم اول را محکم برداشتی..

    پدر و مادر بودن سخته.. تفاوت نسل ها..تفاوت نگاه ها..یه روز هم بچه های تخس و سرکش امروز خودشون پدر و مادر میشن و تازه میفهمن اینکه هم باید نگران آینده جگرگوشه و وصله تنت باشی و هم باید باهاش رفیق باشی چقدر مشکله..

    راستی امروز روز پدره..


    هدف تولیدمثل وبفای نسل
    روزش موبارک

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">