یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

خیلی ناراحتم

جمعه, ۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۹:۴۸ ق.ظ

الان تو بدترین جای زندگیمم.

جایی که احساس میکنم همه غصه های  زندگیم قبل از این توهم بوده. هیچکدوم اینقدر سخت نبودن که بشه بهشون گفت روزهای سخت.

دیشب مادربزرگم اومد خونمون و من تو اتاق، خواب بودم مثلا.

دیدم صداش رو برد بالا و همراه با دادوفریاد و فحش و دادن هزارجور نسبت بد به من، گفتن که من حق نداشتم به صادق بگم نه.

قشنگ شنیدم که به بابام میگفت تو اکه شخصیت داشتی میزدی تو سر بچت و مینشوندیش سرسفره عقد! گفت من شیش تا دخترداشتم همشون رو عروس کردم زود! هیچکدوم هم نگفتن من اینو نمیخوام من اونو نمیخوام. هرچی من گفتم، گفتن چشم.

دخترت رو فرستادی دانشگاه فرستادی سرکار، اینطور ول شده!! یادگرفته دهنشو بازبزاره بگه من اینو نمیخوام.


نزارید بره دانشگاه. بزنید تو سرش ازدواج کنه، و هرچی شد تو خونه شوهرش تحمل کنه.

واقعا زندگی چیه!!!!!



(بری تو خونه شوهر، کسی که دوستش هم نداری، یکی که ی نون بخور نمییر برات بیاره، از صبح تا شب خونه رو تمیزکنی، عصرآقا میاد برید خونه اینو اون، لبخند مصنوعی بزنید که ما مثلا خوشبختیم. بعدم شب شوهر عزیزت بیاد ازت استفاده کنه. و بعد از ی مدت بچه بیارید، هرچی تعداد بچه بیشتر زندگی موفق بیشتر. هدف از زندگی بقای نسله.

بچه هم به دنیا بیاری، بهش یادبدی برای بقای نسلش تلاش کنه.

ی  زندگی شبه حیوانی)


تو داستان سرزمین کوران، اون آدمه که بینایی داشت مرد.

من هم سرنوشتم همینه وقتی هیچکس منو نمیفهمه.



من فقط ی دوست دارم، کسی که واقعا هوامو داره. اما اون بخاطر اینکه شوهرش بهش خیانت کرده طلاق گرفته.

الان من شدم هرزه چون دوستم مطلقه هست.

مادربزرگم میگفت ببین این دختره آخرش راه طلاق رو یاد دخترت میده و آبروی خانواده ما میره.

آبروی خانواده ما وقتی حفظ میشه که دختر هرچی گفتن بگه چشم. هرچی شوهر زد تو سرش بگه دستت دردنکنه تو شوهرمی. سایه سرمی.



بابام میگفت ببین کجاست که میگم، دل صادق رو شکستن، ی آدمی گیرش میاد که هروز بززنتش بهش خیانت کنه و...

مادربزرگم میگفت که صادق خوبه، بزن بازار نداره.
 به کلمات خودم میشه پخمه.


من نمیدونم چطور شخصیتی دارم که ی پخمه فقط به دردم میخوره!

من اصلا مث خانوادم نیستم و باید برای همین بمیرم.

دیگه خیلی خسته شدم، خیلی خیلی خسته شدم.


گاهی نمیدونم واقعا دارم راه درست رو میرم یانه.

شدم تنها، ی  دختر هرزه،



واقعا دلم سوخت که بهم گفتن آبروشون رو بردم. من یکساله که میرم دانشگاه سرکار، یکی نیست که بگه من دختر آشغالی بودم.

از خدمات گرفته تا رئیس و استاد و دانشجو و همکارام، همشون بارها گفتن دخترباشخصیت ومهربون و زرنگ و باهوشی هستم.

نمیدونم چی دیدن توی من که بهم ننگ بی آبرویی میزنن.


ای خداوقتی کسی منو نمیبینه تو کمکم کن.

دیروز حتی وقتی میخواستم دعاکنم، خجالت میکشیدم. چون دل صادق رو شکستم.

به خودم میگفتم چقدر کارخدا سخته، حتما الان صادق داره دعا میکنه منو بهش بده خدا، من دعا میکنم این رابطه تموم بشه.



  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۶)

متاسفم..

تفاوات نسل بیداد میکنه اصلا!

پاسخ:
دقیقا. :((
مگه اون یارو خودش بی خیال نشد و ازت سراغ نگرفت بعد حرفای باباتون!!
پس دیگه چه دل شکستنی!!
توقع ک نداشتن بری ب دست و پاش بیفتی بگی تو رو خدا بیا منو بگیر!!!
خدایا پناه بر تو!!

طرز فکر تو اشتباه نیس
مشکل اینه پدرومادرای ما توقع دارن ماهم راهی رو بریم ک خودشون رفتن
هدف زندگی رو همین خوردن و خوابیدن و بچه دار شدن میبینن...
پاسخ:
یارو بعد از یک هفته زنگ زد که داییم فوت شده بوده، و برای این یک هفته نبوده.
و وقتی زنگ زده، خانوادم میگن که باید قبول میکردم.

عزیزم چقدر ناراحت شدم که اوضاع اینطور شده

واقعا کاش این فامیل درجه 2 اینقدر دخالت نمی کردن تو خانواده تون که اوضاع رو بدتر کنن.

ولی تو بهترین کار رو کردی که تن به ازدواجی که دلت باهاش نبود ندادی. هرچند کاش از همون اول به زور بله نمی گفتی که اون بیچاره هم الکی دل ببنده. ولی باز ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه ست. واقعا اگر بدون علاقه وارد این زندگی می شدی به هردوتون بدترین ظلم رو کرده بودی عزیزم.

هیچ کس وجود نداره که پدرمادرت کمی قبولش داشته باشن و بتونی از طریق اونا بهشون بفمونی که ازدواج باید با رضایت خود دختر باشه؟ روحانی مسجد، یه روحانی مورد قبول تو شهرتون، یه فامیل مورد قبول با فهم و درک یا هرکس دیگه.

اگه تونستی یه شرایط خوب و بدون تنش گیر بیاری و با مامانت صحبت کنی براش بگو که پیامبر و امیرالمونین هم برای ازدواج دخترانشون حضرت زهرا و حضرت زینب نظر خودشون رو پرسیدن و بعد از اینکه خودشون دیدن خواستگار مناسب دخترشون هست انتخاب رو به خود دختر سپردن. و ائمه خودشون تاکید کردن که زن و شوهر باید هم کفو باشن و شما هم انتظار زیادی نداری فقط دنبال مردی هستی که از نظر اخلاق و ایمان مناسب باشه و هم کفوت باشه از نطر فکری و تحصیلی و قصد سخت گیری نداری.

ان شاالله مشکلاتت زود حل بشه عزیزم.

پاسخ:
مشکل اینجاست که مادرپدرم باور دارن که من خودم باید انتخاب کنم. ولی اقوام درجه دو اوناروهم تحت فشار میزارن.
نه عزیزم. تو دل صادق رو نشکستی. تو اگه میرفتی باهاش زندگی مبکردی و دوسش نداشتی بهش ظلم کرده بودی. بهترین تصمیم بود هم واسه خودت هم صادق. محکم باش
پاسخ:
دقیقا منم همین  فکررو میکنم.
اینطوری یک ماه میشه یادش میره.

اما مطمئنم هراتفاق بدی که تو زندگیمبیوفته خانوادم ربطش میدن به  صادق
:(
چه سخته آدم تو همچین خانواده ای باشه :(
ولی خواهش می کنم مقاومت کن :(
پاسخ:
سعی میکنم :))
منم دقیقا حال پاراگراف اول رو دارم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">