یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

بازگشت از سفر

يكشنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۱۰ ب.ظ
همین الان از سفر برگشتم،
سفرخوبی بود، خیلی خوب  بود، حداقلش این بود که ی دنیای بدون فکرکردن به خاستگار و نگرانی بود.

همراهی هام هم خیلی خیلی خوب بودن، هرچند اولش، تو دید اول هزاربار میگفتم وای خدایا اینا چه مغرورن.
اما بعد از چندساعت همه چیز عوض شد. عاشقشون شدم.
باهاشون بودم بهم خوش میگذشت، چون مث خودم بودن.


شب روز سومش ی اتفاق خیلی خیلی بدی،نمیدونم شایدم خوب افتاد برام.
اتفاقی که دوست داشتم ی جور دیگه باشه، اما شرایط طوری شد که تا حد مرگ ترسیدم.
یک شب کامل رو نخوابیدم.

اما دوستام رو شناختم.
و عاشقشونم.
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۱۱)

امشب رو راحت استراحت کن
بدون هیچ فکری
نگران اینده نباش
هیچ وقت با نگرانی چیزی درست نشده
حقیقتش یکم نگران بودم خوب از یکم بیشتر اما حالا که فهمیدم خوش گذشته خیلی شاد شدم
امیدوارم اون اتفاق تلخ هم واست درسی باشه از کمک خداتو لحظه های سخت زندگی
و اینکه میتونه چیزای بدم با شیرینی تموم بشه
خوب بخوابی
  • لبخنـــــツ ــــد
  • خداروشکر که خوش گذشته :)
    الان من دچار فضولی شدم ببینم اون اتفاقه چی بود؟!!
    پاسخ:
    اون اتفاق رو نمیتونم به کسی بگم!!!
    ببخشید :(
    چه خوب که بهت خوش گذشته:-)
  • طاها میرویسی
  • همون همراه دکترا؟!
    خوبن پس!
    پاسخ:
    آری، همونا.
    خیلی خیلی خوب بودن. :)

    به اون شایدِ من رسیدی!

    گفتم شایدم حال کردی!

    پاسخ:
    آری :)
    مسئول اردو بودن چه حسی داشت ؟ :)
    پاسخ:
    احساس خاصی نداشت :)
    خوشحالم که خوشحالی
    پاسخ:
    ممنونم دوستم :)
    بسلامتی ان شاالله

    شکر :)
    خدارو شکر عزیزم :)
    خیلی خوشحالم بت خوش گذشته :)
    خوش آمدی ...روز و روزگار بر شما خوش :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">