یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

همسفرام، اتفاق بد، کنکوووووووووووووور

دوشنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۰:۵۲ ب.ظ

از اونجایی که من همیشه کارهام رو میزارم برای دقیقه نود!!!

یهو بابام گفت که ساعت یک و رب هست! پس چرا حاضر نمیشی!

دیدم وای خدایا هنوز چمدونم رو حاضر نکردم!!! دیگه عجله عجله ای حاضر شدم.

ساعت یک ونیم شد، بچه ها زنگ میزدن که ما راه آهن هستیم کجایین شما! من خونه بودم!


دیگه وقتی رفتم اونجا، اول دم در یکی از بچه ها که از دانشکده خودمون بود رو دیدم، بعد هم به یکی از پسرا زنگ زدم، بهش محلی که ایستاده بودیم رو گفتم، کلی هم دست تکون دادیم تا مارو دیدن.

بعد اون یکی از پسرا اومد، بهش آدرس دادم گفتم که ما کنار اون پسره هستیم که لباس آبی تنشه.

به اون دوتا دخترا هم همین آدرس رو دادم!

پسرآبیه که داروساز بود گفت، خانم اینقدر همش منو آدرس نده!!!


ساعت دو شد، وقت حرکت قطار. آقای ح که مسئول مردها بود و پول همراهش بود نیومد. بهش زنگ زدم، گفت چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کجا؟؟ من خبر نداشتم. نمیتونم بیام!

نیومد!


من موندم تنها، با شیش نفر غریبه که همش میپرسیدن کجا بریم؟؟ چیکارکنیم؟ خوابگاه کجاست؟ جشنواره چطوره؟ و من که جواب هیچ کدوم رو نمیدونسم.

پسرا که رفتن اون ته قطار و دیگه ندیدمشون.

ماچهار نفرهم از اون صندلی ها بود که چهارتاش جلو هم بود.

اولش فکرمیکردم چقدر سخته بودن با آدم هایی که اصلا نمیشناسم.


نیم ساعت که گذشت یخ هممون باز شد، سرصحبت ها باز شد.

همش آرزو میکردم کاش برمیگشتم دوران دانشجوییم.

قبلنا فکر میکردم کسی که المپیاد شرکت میکنه یا اینکه دانشجوی نمونه میشه باید ی راه خیلی سختی روبره! اما دیدم اصلا اینطور نیست.



به خانم دکتری که مسئول جشنواره بود زنگ زدم و گفتم که تنهام و هیچی نمیدونم.

یهو دیدم رئیس اصلی دانشگاه تماس گرفتن!!

اول گفتن که کاروان مکه ندادیم ببری که اینکارا میکنی.

اما بعد تا رسیدیم هزار نفر بهم زنگ میزدن که خیالشون راحت بشه رسیدیم.


با همه مشکلاتی که داشت خیلی خوشحالم که رفتم، خیلی خوش گذشت. عاشق همشونم.

بخصوص اون خانم دکتر.

دلم نمیخواد هیچوقت ارتباطم رو باهاش قطع کنم.


با اینکه اصلا بیرون نمیرفتیم. یا جشنواره بودیم یا خوابگاه. فقط یکی دوساعت رفتیم برج میلاد اون هم صبح و زود برگشتیم.

یکی دوساعت هم شب رفتیم بازار.


اما بودن با آدم هایی  که مث خودم فکرمیکردن و میفهمیدمشون خیلی احساس خوبی داشت.

شب سوم، تو ی  دردسر خیلی برزگ!! (شاید هم خیلی بزرگ نبود، من چون تو شهرغریب بودم و ی تصمیم اشتباه گرفته بودم، و برای خودم بزرگش کردم، افتاد) که یکی از دوستان وبلاگیم خیلی بهم کمک کرد.

کاری که هرکسی انجامش نمیداد.


همیشه وقتی تو سختی میوفتی، کسی که بهت کمک میکنه رو هیچوقت نمیتونی فراموش کنی.

منم هرکاری برای او بکنم کمه.

عاشقشم.


و البته اون کسی روهم منو تو این دردسر انداخت، روهم فراموش نمیکنم.

اما خب وقتی که فکرمیکنم، گاهی احساس میکنم، شاید اوهم حق داشت، شاید اشتباه از منم بوده.

برای همین هم نمیتونم از دستش ناراحت باشم.


شاید مقصر 99 درصد اون اتفاق خودم بودم و چندین نفر رو انداختم تو زحمت.

اما هیجانی داشت شبیه مرگ!!!!


تو قطار بودن و گوش دادن به آهنگی که دوست دارم و تماشای بیرون رو خیلی دوست داشتم. وقتی تو قطار بودیم و بیرون رو تماشا میکردم که کویر هم به اندازه دریا قشنگه.


خوشحال بودم تا اینکه اومدم خونه و باز خاله اومد، باز حرف صادق شد و باز حرف اینکه توقعاتت رو بیار پایین و تو خیلی پرتوقعی، اینطور هیچووقت خوشبخت نمیشی و میمونی تو خونه و ...

تا اینکه مادربزرگم زنگ زد و شروع کرد به نصیحت کردن و اینکه دل صادق رو شکستی و مطمئنا بدبخت میشی!!!


احساس میکنم از هیچکس به اندازه صادق متنفر نیستم.



خداجون، تو خدایی کن، توهوامو داشته باش.

داری میبینی که همه چطور برام ی آینده بد رو برام تصور میکنن.

توبهشون نشون بده که هرچیزی تو بخوای میشه. خواهش میکنم.

ی جایی خوندم که خدا حایله بین قلب انسان!! تو که اینقدر بهم نزدیکی، بهم کمک کن.


هرچند که هرکسی هرچیزی بگه، من میفهمم که خیلی خیلی خیلی هوامو داری.

من احساست میکنم.


مثلا تو اون اتفاق که من بهش میگم بد! اما شاید بهترین اتفاق ممکن بود.

بهترین آدم ها رو سرراهم قرار دادی.

خداجون هرچی بشه من عاشقتم، و خوشحالم که تورو دارم تو زندگیم.

نفسسسسمی خداجونم.



هنوز تصمیم داشتم که شروع کنم کم کم برای ارشد بخونم!!! که یهو متوجه شدم ای دادبیداد!! ارشد از اون چیزی که فکرمیکنم بهم نزدیک تره. 28وم امتحانه و من هنوز تصمیم دارم بخونم.


چندتا جزوه از دانشگاه تهران گرفتم میخوام بخونم.

کلمات 504 رو هم حفظ کنم.


گاهی هم میگم بجای اینکه اینقدر پراکندده بخونم، 504 رو خوب خوب بخونم.

تست های زبان سال های گذشته رو هم بخونم.


یکی از درسهای اختصاصی روهم بخونم.

نکنه اینطور بهتر باشه.


امروز که اصلا نشد درس بخونم.

کاش میشد برم خونه زهرا (همون خانم دکتری که همراهمون بود) بمونم و اونجا درس بخونم.


اینطور کارهای الکی دیگه پیش نمیومد. و میتونسم این بیست رو خوب درس بخونم.




ی چیز دیگم که خیلی اذیتم میکنه اینه که همه فکرمیکنن با کسی دوستم!! با ی پسر!!

و برای همینه که کسی رو قبول نمیکنم.

خالم امروز میگفت که تو این واتس آپ اینا، یهو میبینی این پسرا باهات جرف میزنن میگن دوستت دارن و ...

اینا نمیان خاستگاریت!!!!!!


من بدبخت دلم به اینم خوش نیست!

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۳)

  • لبخنـــــツ ــــد
  • چقدر خوب که دوستای خوبی پیدا کردی
    سعی کن از حرفای دیگران پله ای بسازی برا بالا رفتن و به خوشبختی رسیدن
    با این حرفای اطرافیان اراده ات رو قوی کن و بهشون نشون بده که میتونی زندگیتو بسازی
    شاید این دوستای خوب هدیه ای بوده از طرف خدا برای اینکه بهت نشون بده چقدر هواتو داره
    :))
    پاسخ:
    :))
    دلم سوخت ...  واسه اخرای مطلب :) 


    پاسخ:
    :(((
    سلام
    خیلی خوشحالم که بهت خوش گذشته
    و خیلی خوشحال ترم که میبینم دوستای خوبی پیداکردی و همچنین دوستای قبلی رو بهتر شناختی
    و اینکه امید به ایندت بیشتر شده
    و خوشحالم که اخرش باورکردی و قبول کردی که صادق چیزی نیست که عاشقش بشی
    و ازش متنفری
    درس خوندن خوبه بهت یکم وقت میده از این خواستگاری ها دور بشی
    بهانه خوبی هم هست برای دک کردن خواستگارها
    به خونواده بگو فعلا ذهنم مشغول درسه لطفا کمکم کنید نه عذابم باشید
    خداهمیشه هست
    دقیقا تو لحظه ای که فکر میکردی بدترین اتفاق ممکن سفربا غریبه هاست بهت نشون داد نه اینجوری نیست
    یکم سعی کن ذهنت رو اروم کنی

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">