یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

بازهم خاستگارهای محترم

چهارشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۲:۲۱ ب.ظ

امروز صبح خیلی خسته بودم، خیلی خوابم میومد.

اصلا حوصله هیچ کس رو نداشتم.

همینطور نشسته بودم پشت میز و چادرم افتاده بود و پاهام رو از زیرمیز گذاشته بودم روی سطل زباله و کامل لم داده بودم و کتابم روی پام بود داشتم درس میخوندم.

که یهو ی آقایی اومد تو!

گرم صحبت شد با یکی از همکارها که خیلی سابقه کاریشون بالا هست! حدس زدم همون خاستگاره باشه.

درست نشستم، خودکارم افتاد!

نمیتونسم بردارم چون موهام باز بود و از مقنعه ام بیرون بود! چون تکیه میدادم به صندلی پیدا نبود، اما خب نمیتونسم بلند بشم.


منم خودمو سرگرم درس خوندن نشون دادم.

ولی خب خندم میگرفت!! نمیدونم چرا! شاید از عصبانیت بود.


یکم که حرف زدن با همکارم پسره رفت.

قیافه پسره خوب بود، رشته خوب هم خونده کارخوب هم داره. همسایه یکی از اقواممون هم هست و خیلی تعریفش رو کردن.

و همچنین دوست صمیمی پسرهمون فامیلمونه که این پسرفامیلمون ی زمانی شاید چهارپنج سال پیش خیلی منو میخواست.

اومدن خاستگاری و من قبول نکردم چون شرایطی که من میخواستم رو نداشت.

خیلی دلم میخواست منو بپسنده.


ساعت ده اینا بود که همکارم منو صدا کرد برم اتاقش. ی خانم مسنی رو دیدم که نشسته اونجا.

و از اونجایی  که همکارم ی سوال خیلی نامرتبط پرسید فهمیدم این خاستگاره.

من چند دقیقه اونجا ایستادم و رفتم.


برای بار دوم که رفتم تو اتاق همکارم خانمه پشتش به من بود و اصلا به من نگاه نکرد.

و همون موقع از همکارم آدرس چند عروس خوب رو پرسید!!!!

فهمیدم این یکی منو نپسندیده!



خب یکم ناراحت شدم، اما بیخیال مهم نیست.

دیگه حوصله درس خوندن ندارم.

اینقدر این چندروز درس خوندم همه اطلاعات تو ذهنم قاطی شده.


یکی از همکارام که ی آقای مسن هست اومد گفت که اینا بازیه، تو یک هفته خوندن که قبول نمیشی.

راست میگه.

پس امسال رو دیگه بیخیال.


روزی سه چهارساعت میخونم برای سال بعد.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۴)

اون دوتا خواستگاری ک گفتی چی شد ؟!
پاسخ:
یکیشون که منو نپسندیدن، یکی دیگشون هم فک کنم نپسندیدن.
ان شالله به عروسی ختم میشه نگران نباش
نمیدونم چی تو زندگیت باعث شده همه فکرت به یه موضوع باشه
اگه حداقل حالا مشغول خوندن نباشی تاسال بعد هم نمیخونی چون همش میگی وقت هست و هست و هست
اما اگه قانون بزاری ازحالا روزی چندساعتو و بهش عادت کنی میشه
راستی دعارو خوندی صبح؟
پاسخ:
نخوندم. :(
آره بخونید برای سال بعد :)

چی بگم, فک کنم وقت عروسی و این چیزا رسیده اخه خیلی خواستگارا زیاد شدنا
قضیه،چیه به نظرت!.:-)
پاسخ:
نمیدونم!
کاش حالا دیگه این وقت عروسی به عروسی هم ختم میشد راحت میشدم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">