یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

آقای خاستگار بی شعور، پدر غیرقابل اعتماد

چهارشنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۶ ب.ظ

داشتم میرفتم تلفن بزنم تومحل کارم، سرمو بالاکردم دیدم صادق داره توسالن میره.

یهو انگار آب جوش ریختن روم، شوکه شدم.

نمیدونسم چیکارکنم، اصلا دیدنش هم حالم رو بد میکنه چه برسه به اینکه باهاش حرف بزنم.

اصلا نمیخواستم باهاش حرف بزنم.

رفتم تو اتاق همکارم، گفتم تورو خدا نزارید بامن حرف بزنه. نزارید بیاد تو اتاق.

که بهم گفتن رفته کتابخونهمتعجب

بعدن بهم گفتن که رفته کتابخونه گفته میخوام عضو بشم! من دانشجو رشته ... هستم!!!

چقدر ی آدم باید احمق باشه که متوجه نشه که به همین راحتی ها، هرکسی رو کتابخونه دانشگاه عضو نمیکنن.

وقتی بهش گفتن که باید معرفی نامه بیارید گفته ندارم و رفته!

هنوزهم دست و پاهام بی حسه! همه بدنم دردمیکنه.

تواین شرایط به بابام زنگ زدم، حالا مثلا باخودم فکرکردم تنها پشتیبانم اوهست. بهش گفتم قضیه رو، گفت خب؟؟؟ حالا من چیکارکنم!! درهمین حد.

بعد که دید منو تنها نمیتونه گیربیاره به گوشیم زنگ میزد.

گوشی رو دادم به همکارم که دعواش کنه.

بابام زنگ زد قضیه رو بهش گفتم.

دعوام کرد که بدون اجازه چرا اینکارو کردی!!!

اصلا جوابش رو نمیدادی.

با شناختی که از بابام دارم قراره امروز برام جنگ اعصاب درست کنه که چرا قبل اینکه هرکاری کتی از من اجازه نمیگیری.

منو هزاربار از اینکه بهش اعتماد کردم از اینکه احساس کردم میتونه پناهم باشه پشیمون کرد. دیگه بمیرم هم، بدترین اتفاق هم برام بیوفته هرگز به مادرپدرم نمیگم.

چون اونا مشکل رو حل نمیکنن بدترش میکنن.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۳)

  • دچــ ــــار
  • واقعا چه سرنوشت جالبی :)
    پاسخ:
    ناراحتت کنندس، جالب نیست. :(
    تا حدودی موافق و تا حدودی مخالف
    سلام
    پاسخ:
    سلام :)
    با دو سه تا جمله آخرش شدیدا موافقم !

    پاسخ:
    شدیدا ممنونم :))

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">