یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

خاستگار بی فرهنگ. نفرین های صادق

جمعه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۱۲ ب.ظ

وای خدایا گیر چه آدم بی شعوری افتادم.

باز صادف به بابام پیام داده که وقتی دل کسی رو شکستین نماز روزتون قبول نیست و .....

تو این مدت هم ی خاستگار دیگه اومد.

ی پسر دیپلمه که تو بنگاه ماشین کار میکنه، من میگفتم بابا بگو نیاد من قبولش نمیکنم. هی گفت بزار بیاد ببینیم کیه بعد میگیم نه.

اومدن اونم با ی آقای فوق العاده بد دهن که واسطه بودن مثلن

همون لحظه از من جواب میخواست.

میگفت که پسر رو دیدی نظرت رو بگو، بگو اگه میخوای بریم آخوند بیاریم عقد کنید!

من گفتم الان نمیگم و رفتن.

البته با کلی حرف های مردسالارانه اون آقای واسطه. که تو برای چی میخوای بری سرکار؟ مگه چقدر بهت حقوق میدن.

اون دو میلیونی که بهت حقوق میدن که پول نهارتون هم نمیشه.

بشین تو خونه برای شوهرت غذا درست کن.

من نمیدونم اون آقا که شاگرد اون مغازه بودن چقدر بوده درامدشون!

من تو اتاق به اون پسره گفتم که میرم سرکار. پسره چیزی نگفت و رفتیم بیرون. کلا پنج دقیقه هم تو اتاق نبودیم.

وقتی رفتن اون آقای بددهن به گوشی بابام زنگ زدن و خواستن که گوشی رو بده من.

با داد و فریاد و فحش گفت که تو چرا گفتی میخای بری سرکار.

من پسره رو میارم خونتون ازش معذرت خواهی کن!!!!

فرداش باز بهم زنگ زد که ظهر میایم خونتون باهم حرف بزنید. پسره هرحررفی داشت میگه و تو هم میگی هرچی شوهرم دستور بده من اطاعت میکنم.

اون لحظه فقط میتونسم از ته دل گریه کنم؛ از بی پناهی. بابام چه حقی داشت که شمارم رو بده به مردی که میدونست که اینقدر بددهنه.

باز شروع کرد که میخوای بری سرکار که چی؟

اون پسر اگه ک...ی...ش رو فشار بده ده برابر حقوق تو ازش میریزه بیرون.

میخاسم بگم فرهنگ و شعور چی؟؟؟

بازهم تو عمل انچام شده قرار گرفتم.

خواننده های وبلاگم ازتون خواهش میکنم که تو نماز هاتون و تو سحر و افطار کناردعاهاتون برای من هم دعا کنید.

مامانم گیر داده بریم دهمون، ی کولی اونجاست کف دستم رو ببینه، بهمون بگه که ازدواج میکنم یا نه.

گفتم مامان من هنوز 23 سالمه.

سی سالم نشده که اینطور رفتار میکنید. گفت حالا کم کم میشی.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۱۰)

شرمنده‌ام که اینو میگم؛ 
ولی چقدر راحت اجازه می‌دهین که یکی همانطور با سماجت و بدون توجه به نظر منفی‌تون دنبال‌تون راه بیفته و ده‌ها بار یک مقوله (خواستگاری) رو تکرار کنه!  یکی اینطور زنگ بزنه و با اون لحنش صحبت کنه!  و چندین اتفاق مشابه دیگر. 
ولی خب مسئله ‌ی مهم اینجا که تعیین کننده نهاییِ تموم قضایا و مقولات و داستان‌هاست  « خودتون»  هستین! حالا واقعا واقعا سخته آدم سعی کنه که یک قالب شخصیتی را تغییر بده، آن‌هم یهو! در کل طاقت‌فرساست و به شکلی نزدیک به ناممکن.
اما خوبیش اینه که اگر دنبالش باشیم تغییر می‌کنه، جزء به جزء، مو به مو، قطعه به قطعه،   تغییر می‌کنیم.  چی می‌شیم؟
(توضیحات زیر کلی هستند و خدایی نکرده سوء تعبییر و سوء برداشت و سوء تفاهم نشود.  منظور تمام انسان‌هاست). 
*

 می‌شیم کسی که با دیدن‌مون، با حرف‌زدن‌مون، با نشست و برخاست‌مون  می‌فهمن که شیرین هستیم، خوش رو هستیم، دست و دل‌باز و دوست خوب هستیم، در کل انسانِ عالی‌ی هستیم،  اما کسی هستیم که اگر احترام‌مون رو رعایت نکنن، برخلاف میل‌مون از ما - بعد از اخطارهای اولیه- مجددا چیزی رو بخوان،  یا در کل باعث رنجش روحی و شخصیتی‌مون بشن؛    «دنیا رو سرشون خراب می‌کنیم»،  «حد و حدود‌شون رو بهشون نشون می‌دیم،  آنهم با شدت و حِدّت تمام».   جوری که ملت و اطرافیان قضیه دست‌شون بیاد. بدونن که با تموم خوبی و خوشی‌هامون / یک روی دیگر هم داریم، رویی که مالِ بلانسبت همه بی فرهنگ‌ها و نفهم‌ها و جاهل‌هاست. 
*خب این جنبه شخصیتی با درون آدم باشه، آنهم در میان جمعیت زیاد انسان- که بدترین نوع خلق است- و انسان آزار است،  صرفا کافی‌ست بداند مقابل‌ام کسی است که نسبت به مسئله ای ضعف دارد، واکنش جدی نشان نمی‌دهد،  این برایش کافی‌است،  اصلا و اصلا مقابل برایش اهمیتی ندارد. 
پاسخ:
میدونید دلیل اینکه کاری نمیکنم چیه؟
دلیلش اینه که باید خانوادم رو پدرومادرم رو در نظر بگیرم.


البته متاسفانه شاید توی شرایطی بزرگ شدم که مجبور بودم بدون چون و چرا هرچیزی که پدرمادرم میگن رو قبول کنم. در غیر اینصورت عواقب خیلی خیلی بدی داشت.
برای همین هم الان هم بزرگ شدم همینطورم. نمیتونم کاری که دوست دارم رو انجام بدم چون میترسم شرایط بدتر بشه.
پدر من شخصیتی نداره که قدرت نه شنیدن رو داشته باشه. تا همین جاشم که تو ازدواجم هرکاری بقیه میگن رو انجام نمیدم، هم از دید پدرم هم بقیه خانواده خیلی دختربدی هستم. نمیدونم درمورد احساسشون چ واژه ای روبه کار ببرم.
و همه اینها رو نتیجه سرکار اومدن من میدونن.

چون تو شرایط خانواده ما دختر هرچی پدرمادرش میگن باید قبول کنه و وقتی ازدواج کرد هرچی همسرش بگه.


خودم هم نفهمیدم چی نوشتم :/
خخخخ
  • طاها میرویسی
  • این صادق چه پیلس
    پاسخ:
    آره مارو دیوونه کرده :/
  • دچــ ــــار
  • خخخ:)
    به فکر باش اینا رو منتشر کنی در قالب کتاب:)
    پاسخ:
    عجب!!!
    حتما اسم کتاب رو هم بزارم خاستگاران. :)
    به بابات بگو اون مرد عوضی چه حرفایی زده بهت. من که موندم والا.
    پاسخ:
    گفتم بهش. هیچ واکنشی نشون نداد!!!!
    پناه بر خدا!!
    یعنی اگه من بودم یکککک جوری یارو میشستم پهن میکردم مینداختم رو بند
    که دیگه هوس نکنه واس من شوهر پیدا کنه مرتیکه بی شعور :///

    +
    اینا رو نچسبون به نفرین های اقای صادق
    ادم بی فرهنگ بی شعور همه جا هس و به پست همه میخوره!
    پاسخ:
    اینا رو به نفرین های صادق ربط ندادم.
    صادق پیام داده نفرین کرده.
    ببین، هرچقدر هم اینکار هارو کنن باز هم اونی که باید سرِ عقد بله بگه، تویی. پس هیچوقت فکر نکن که میتونن مجبورت کنن با کسی ازدواج کنی که نمیخوای. ولی کاری که اونها میتونن بکنن اینه که بهت فشار روحی وارد کنن که بنظر من اگه تو واقعا جلوشون وایسی که مطمئنا هم کار خیلی سختیه، خودشون دستشون میاد که ازین دخترا نیستی که بخوان با همه چیز موافقت کنن بدون هیچ حرفی.
    پاسخ:
    دقیقا اون منم که باید بله رو بگم. اما اینقدر خستم میکنن که دیگه توانایی موقاوت نداشته باشم.
    وااای
    چه آدم بی شعوری...
    عزیزم :(
    ایشالا آرامش نصیبت بشه
    پاسخ:
    امیدخدا :)
    سلام
    بعد از مدت ها تصمیم گرفتم باز هم نظر بگذارم.نمی دانم چرا نظر نمی دادم و نمی دانم چرا الان نظر می دهم.
    ؟
    مهم این است که حرفهایی هست که باید بگویم.
    زندگی برای دو نفر آدم هم قاعده یکسانی ندارد ،چه برسد به اینکه بخواهی برای همه و یا بخش عظیمی از آن ها قاعده درست بکنی.من می توانم خیلی راحت و بدون دردسر فوقش به یک نسخه از خودم بدهم و بگویم این گونه باش و این ها را از زندگی بخواه و با مردی این گونه زندگی کن.
    اما این به درد خودم هم نمی خورد چه برسد به تویی که نه می شناسمت و نه می توانم بگویم این ها به کارت می آید.
    حرف های مرا خواهرانه بشنو.کمی آرام بگیر(آرامش بخش عظیمش را از درون می گیرد)نمی دانم این ها که می نویسی دغدغه همیشگی توست و یا دغدغه هایت را اینجا می نویسی ،اما به هر حال فکرت مشلغول این حرفها می شود... مدتی نفس بکش بدون فکر کردن به خواستگارها و باید ها و نبایدها ...مدتی کوتاه در حد یک ماه 
    ماه رمضان است و پر از برکت برای فکر کردن ها و آرام بودن ... خواستگار هم می خواهد بیاید خب بیاید.تو که قرار نیست با آمدن هر خواستگاری همه زندگی ات زیر و زبر شود. بگذار بقیه هر چه می خواهند بگویند و ان نصیحت خواهرانه را از من بپذیر که تا آخر عمرت و تا وقتی که در این دنیایی حرفهای آدمها هست و عقیده هایشان .این بد نیست ،مهم آن است که تو چگونه برخورد می کنی؟.. بگدر از خیلی حرفها و بی هوده مهمشان نکن . خودت را میان این همه حرف و عقیده دیگران پیدا کن ...نه خودی که در شور و هیجان می یابی .آنکه واقعا هستی در همه حالات خوشی و ناخوشی...او را بشناس و ببین و بدا اندازه ات چقدر است و بعد می بینی خیلی راحت می توانی انتخاب کنی که چه زندگی ای می خواهی ولی حواست باشد خیالات نیایند جای واقعیت بنشینند در ذهنت
    خیلی وقتها ما به جای دیدن واقعیت زندگی مان ،خیال می نشیند روی پرهای واقعیت ....
    ادامه دارد... 
    بقیه اش را بعد می نویسم
    پاسخ:
    ممنونم دوست عزیزم.
    خیلی دلم میخواد بگذرم از حرفاشون. شاید جلوی بقیه همین رو نشون بدم اما ازدرون دارم داغون میشم.


    مشکل اینجاست که نمیفهمم اون چیزی که میخوام واقعیته یا رویا.
    شاید برای دیگران خیلی راحت دست یافتنی باشه اما انگار برای من رویا هست.!
    الهی قربونت برم ابجی اصلا اهمیت نده
    کی گفته حتما باید تو سن کم ازدواج کرد
    اصلا ازدواج سن کم چرت ترین ازدواج دنیاس
    تازه هنوز که سنی نداری که میخوان شوهرت بدن
    خدایی بعضی از مردم خیلی بیشعورن من جات بودم میزدم داغون میکردم مردک موزی رو والا

    پاسخ:
    کاش میتونسم به اطرافیانم بفهمونم که من دلم نمیخواد ازدواج کنم.
    سرتون توکار زندگی خودتون باشه.

    گاهی دلم میخواست بچه سرراهی بودم و اینهمه فضول دلسوز اطرافم نداشتم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">