یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

بدون عنوان

سه شنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۱۶ ب.ظ

کسی از عرفان خبر داره؟

همونی که همیشه میخواست خودکشی کنه؟

خیلی وقته آپ نشده و ازش خبری نیست.

ی وبلاگی هم بود ی دخترکه سرطان داشت نوشته بود که داره میره عمل کنه، نوشته بود که داره میره عمل کنه اگه تا اون شنبه نیومد آپ کنه، یعنی دیگه زنده نیست.

من وبلاگش رو گم کردم. کسی ازش خبر داره؟

داره خرداد تموم میشه و من هنوز به اون برنامه ای که نوشته بودم برای کنکور عمل نکردم :/

× از ته دلم آرزو میکنم که دیگه خبری از اون پسره که با اون پیرمرد بددهنه اومده بود خاستگاری نشه. خدایا تورو خدا کمکم کن این پسره دیگه نیاد. مرسی.

مامانم ی مدته که همراه داداشم میره تو محوطه آپارتمان دوست داداشم که بعد از افطارها خانم ها جمع میشن.

میگه اونجا ی دختری هست که خُل و چله!! یعنی میرفته مدرسه استثنائی ها! البته فقط تا دوم دبستان. الان نوزده سالشه. مامانم میگفت که لحظه اول که دیده اونرو فکرکرده تازه عروسه که تو اون آپارتمان زندگی میکنه.

اما گفت یکم که حرف زده، فهمیدم که عقل درست حسابی نداره!

اما ی چیزی که برام جالب بود مامانم میگفت که این دختره فوق العاده خوشتیپ بوده و قشنگ آرایش کرده بوده و موهاش رو قشنگ درست کرده بوده!

شایدم خل و چل نیست فقط بقیه براش حرف درآوردن. متاسفم که منم این واژه رو برای توصیفش استفاده کردم.

اینو درموردش نوشتم که بگم واقعا بهش حسودیم شد. کاری که من اصلا بلد نیستم، درست کردن موهامو قشنگ بیرون گذاشتنشونه.

همیشه ساده هست موهام، همیشه میزنم بالا.

این تنها مدلی هست که بلدم :((

خوش بحال اون دختره که اگه به نظربقیه خله ولی بلده به خودش برسه! و همیشه ساده نباشه.

هرچند که شرایط خانواده و محل کار من اینطوره که باید ساده باشم.

 

بعدا نوشت :/

تو برنامه ماه عسل امروز فهمیدم دخترای دیگه هم امثال صادق دارن. بدبختا!!!!

قبلا یکی از دوستان وبلاگی پیشنهاد داده بود وبلاگم رو کتاب کنم! بابام هم دقیقا همین پیشنهاد رو داد. گفت توهم زندگیت رو کتاب کن!!! بهش گفتم حتما اسمش رو هم بزارم خاستگاران!

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۷)

  • طاها میرویسی
  • از عرفان خبری ندارم :(
    خاستگاران
    خخخخ
    بله بله من از عرفان خان خبر دارم:-)
    بابا داداشم قالب مینویسه :-)
    ایشالا که همه سالم باشن:-)

    کلی به عنوان کتاب خندیدم.
    راستش صدای خنده م دراومد.
    خیلی این مدت غصه داشتم بعد از کلی مدت خنده به لبم آوردی.
    همین نوشتنت هم یک جور کتاب نوشتنه دیگه.
    منم دارم همین کار رو میکنم.
  • آقاگل ‌‌‌‌
  • شاید هم الگوش ملانصرالدین رضی الله عنه باشه! و خودش رو زده به جهالت که از شر این همه حرف و حدیث مردم راحت باشه. کاش میتونستم واقعا این ایده رو عملی کنم! کاش...
    اه عرفانونمیشناسم ازون دختره سرطانیم خبرندارم
  • برمودای خیال
  • اوه هنوز شما توی متغیر ازدواج باقی موندید !
    عرفان خوبه
    اون دخترم خوبه (در ظاهر)
    براش دعا کن کلی :)

    عاقا من نفهمیدم بالاخره چادری ای یا موهاتو میذاری بیرون :)

    تفاوت اون دخترا این بود که خودشون میخواستن خانوادشون نه .. دقیقا برعکس شما :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">