یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

بابا

سه شنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۱۶ ق.ظ

از گریه های دیشب اصلا چشمام باز نمیشن.

روز عقدم، وقتی که منو برده بودن آرایشگاه، بابام عصبی شده، نه اونطورر که خیلی از شماها فکرکنید، مثلا اینکه فقط دادوفریاد کنه.

مث اینکه دادوفریاد میکرده، خودشو میزده و ... اینقدری که خالم که تازه عروسه با شوهرش خونه ما بودن، دوتایی نمیتونسن نگهش دارن. بردنش اورژانس و به زور آمپولهای آرامبخش آوردنش عروسی.

وقتی از آرایشگاه برگشتم از ماشین پیاده شدم، از صدا و رفتار بابا، احساس کردم که دوباره مریض شده. (قبلا چهارپنج سال پیش هم اینطور شده بود، ک مجبور شدیم ده دوازده روز بیمارستان روانی ها بستریش کنیم و به زور شوک و قرص های دکتر خوب شد.) وقتی رفتم تو اتاق عقد، خالم اومد درگوشم گفت که دعاکن زودتر این عروسی تموم بشه.

میدیدم همش خاله هام دارن گریه میکنن. دیگه تقریبا مطمئن شده بودم که حال بابام خوب نیست. اما خب اون لحظه دوست داشتم فکرکنم که اشتباه میکنم و فراموشش کنم.

صبح روز عقد بابا تو زیرزمین خونه بود، منم از مادرم و پدربزرگ و مادربزرگم که اونجا بودن اجازه گرفتم و با آقام رفتم بیرون، بعد هم خونه خواهرشوهر بزرگم پاگشا بودیم تا عصر، عصر که برگشتم باز با قرصهای دکتر بابارو، رو پا نگه داشته بودن که شوهرم نفهمه.

عصر میخواستن بریم ده شوهرم اینا، اونجا همشون جمع بودن که از اونطرف برن اصفهان. میخواستن ماهم که تازه عروس دامادیم باشیم. که مامان بهم گفت که بابا باز مریض شده و چون من صبح ازش اجازه نگرفتم عصبانیه.

خواست که عصر بیرون نریم، منم به شوهرم گفتم که ایندفعه از بابا اجازه بگیریم هرجا خواستیم بریم. اوهم قبول کرد و قرار شد که شب نریم ده.

که یکی دوساعت که گذشت پسرخواهرش بهش پیام داد که دوتا از خواهرا خیلی ناراحت شده که اونا دارن میرن اصفهان اما ما نرفتیم ازشون درست حسابی خداحافظی کنیم و هرطور که شده باید بریم.

فردای اونروز رفتم سرکار!!! یعنی روز دوم عقدم. همه تعجب کرده بودن که بااینکه هفت روز مرخصی ازدواج دارم چرا اینقدر زود اومدم سرکار! میرفتم که بابام چیزی نگه.

که ظهر که برگشتم مامان گفت که بابا خیلی حالش بده و براش نوبت دکتر بگیریم. اون موقع بها

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۲)

عجب :|
عزیزدلم. بابات مریضه و دست خودش نیست. بهش توجه کن تا آروم بشه گلم. رابطه ی اون با شما نزدیک نیست و همین حالشو بد میکنه. بلد هم نیس چطورینزدیک بشه. شما باید هواشو داشته باشین. بهش توجه کن. حالشو ببپرسی. براش هدیه بخر بی مناسبت.هوه ی آدما توجه خاص رو دوس دارن. کمکش کن که بیماریش جدی تر نشه. یه چیزی بخر بگو دوس داشتم حالا که عروس شدم به خاطر زحمتایی که تا الان کشیدی برامون یه هدیه ی کوچیک برات بگیرم.باهاش حرف بزن. همه ی آدما محتاج توجه و حرف زدن هستن. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">