یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

مامان!!!!

شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۲۵ ق.ظ

اینروزا خیلی بخاطرمامانم ناراحتم.

خیلی برامون زحمت میکشه اما یکارایی میکنه که من اعصابم خورد میشه وباهاش دعوا میکنم، بعدش خیلی ناراحت میشم از کارم.

مثلا دیشب ساعت دوازده خسته از بیرون برگشتیم، صبح زودم که باید میرفتیم سرکار، من یعنی حتی حوصله نداشتم صورتم رو بشورم برم بخوابم.

دراین حد خسته بودم.

شام آوردم برای آقام، یعد شام مامانم گفت که چایی میخوری؟ آقام هم گفتن که اگه باشه میخورم.

منم گفتم باید درست کنم، اوهم گفت که نه نمیخورم؛،

حالا مامانم زور شده که برو درست کن،،،!!!!

هرچی هم شوهرم میگه نمیخورم میگه نه بزار بره درست کنه.

منم با دعوا رفتم آب گذاشتم رو گاز که جوش بیاد و با اخمممم غلیظ نشستم تا برم چایی رو دم کنم.

بعد آقام گفت که برو برام آب بیار،؛ چایی نمیخورم.

منم آب کردم تو لیوان آوردم؛، حالا مامانم گیرداده چرا نرفتی آب یخ!!!! درست کنی قشنگ لیوان رو با پارچ بزاری تو سینی براش بیاری!!

آخه تو این هوای سرد کی آب یخ میخوره آخه.

این شد که دیشب با دعوا با مامان رفتم خوابیدم.

کلا گیردادناش تمومی نداره.

دیروز صبح هم ی لحظه اومدم کنارش بشینم حرف بزنه.

شروع کرده غر زدن که چرا از آقات ماشینش رو نمیگیری بری بیرون، چرا اینقدر بی عرضه ای.

چرا میگی او برسوندت، خودت ماشین بردار ببر و کلی غر زده سراین موضوع.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۲)

  • دلا بانو
  • برام جالبه که میگی آقام، نمیگی همسر یا شوهر
    مامان هارو باید دوست داشت و نازشونو کشید
    اینقدرررر دوستمون داشتن و با هر اخلاق گندمون ساختن و نازمونو کشیدن
    یه روزیم نوبت اوناس، یه ذره باید جبران کنیم:)
  • نـــامـــیـــرا ‌‌‌‌‌‌‌
  • مامانه دیگه..ازسردلسوزی اینجوری میکنه

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">