یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

بابای بنده

دوشنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۴۶ ب.ظ

دیشب بابا گوشیش رو تو اتاق ما گذاشته بود،

صبح زود ساعت پنج دیدم هی زنگ میخوره، خیلی خوابم میومد، گوشی رو برداشتم، بردم انداختم رو مبل کنار اتاق گفتم گوشیتون تو اتاق ماست، البته با لحن ناراحت، شاید هم عصبانی.

نگو که بابای بنده خیلی خیلی بهشون برخورده که چرا احترامش رو نگه نداشتم، آخه صبح زود شماها که بیدار میشید اگه بودید رفتارتون بهتر بود؟

حالا مطمئنا باز به غرورشون برمیخوره و من تا یکماه دردسر دارم :(

مثل بعد از عقدم بهش گفته بودم بابا وقتی میای دانشکده دنبالم، با شلوار کردی نیا!!

بابای من هرجا دیگه میرفت لباس درست میپوشید، اما وقتی میومد سرکار دنبال من، با شلوار کردی میومد، زودتر هم میومد میرفت تو حیاط قدم میزد!! خب زشت بود، آبروی من جلوی همکارا و دانشجوها میرفت.

درصورتی که تقریبا همه همکارا میدونسن این بابای منه.

بابای بنده کلی از این حرفم بدشون اومد و تایکماه بامن حرف نمیزد و میگفت که تو کسرت میکنه بگی من بابات هستم.

ودیگه یکماه اول عقد من ی چشمم خون بود ی چشمم اشک :(

دوماه مونده به عروسیم هم حتما همینطوره.

ی چیز دیگم که هست بابام روزی هزار بار میگه من دارم برات جهیزیه میخرم، مثلا رفته ی جایی ی ماشین لباسشویی دست دوم پیدا کرده، وقتی مامان میگه باید ی چیز خوب بگیریم.

میگه چیز مفت بهشون میدم خیلی دلشون بخواد.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۲)

الان قراره هم جهیزیه بخرن واست هم خونه؟!!! بنظرت خودت اشکال نداره ؟؟
پاسخ:
جواب رو تو پست بعدی دادم!
  • رامین رزاقی
  • خیلی وب قشنگی دارید
    پاسخ:
    عحب :/

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">