یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

بابابزرگم فوت شده

دوشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۶، ۰۱:۵۴ ب.ظ

یک هفته بعد از عروسیمون بابابزرگم که خیلی برام عزیز بود، فوت شد.

سکته کرد، خیلی یهویی.

اینقدر این درد برای من عمیق و بزرگ بود که نمیتونستم و نمیتونم باور کنم، اصلا هربار که میخوام بهش فکرمیکنم قلبم فکرم رو پس میزنه (خودم هم نفهمیدم چی گفتم.) غیر از روزی که خاکش کردن، همون لحظه دیگه اشک نریختم.

شاید خودم هم فکرمیکردم که بی احساسم. خودم هم داشت باورم میشد که اشتباه فکرمیکردم که دوستش دارم.

دوست داشتم مراسم هفتم تموم بشه، برگردم به زندگی عادیمون.

شاید هم از ته دلم به این باور بود که مراسم هفتم که تموم بشه زندگیمون به روال عادی برمیگرده و بابا بزرگ برمیگرده.

واقعا سخته باور اینکه یکی از افراد خانوادت مرده.

الان 25 روز از اون اتفاق وحشتناک میگذره،

و من تاثیرش رو تو زندگیم احساس میکنم، الانه که بی احساس شدم، بی تفاوت شدم به همه چیز.

دوست دارم تنها باشم،

دوست دارم حرف نزنم.

الانه که حتی یک شب خواب خوب ندارم.

هرشب خواب میبینم یکی از عزیزام مرده، خواب میبینم که تو قبرستونم،

این موضوع باعث شده به زندگیمون خیلی سرد بشم.

خستم اصلا.

دوست داشتم این اتفاق نمی افتاد.

بابابزرگم رو خیلی دوست داشتم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">