یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

زندگی روتین ما!

سه شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۱۶ ب.ظ

گاهی وقت ها دلم خیلی برای حال و هوای مجردی هام تنگ میشه.

دل بستن به رویاهای پوچ!

زندگی تو رویا...، 

زندگی تو خیال....، 

بودن با دوستان،....، 

لذت بردن به بودن تو دنیای مجازی، خوش بودن با آدمهایی که اصلا حضورشون رو احساس نمی کنی....،

چیزهایی که خیلی وقته فراموششون کردم.

الان دقیقا شیش ماهه که گوشی ندارم،،، ی چیزی که ی زمانی نیم ساعت بدون اون نمیتونسم زندگی کنم!

راستش دیگه گشتن تو اینستاگرام، خوندن پیام های تکراری و بی فایده گروه های تلگرام بهم هیچ لذی نمیده×

زندگیم اینطور میگذره،

صبح ساعت شیش و بیست دقیقه بیدار میشم نماز صبح میخونم، ی صبحانه مختصر میخورم، حاضر میشم برای رفتن به سرکار، از اونجایی که آرایش کردن تو حاملگی خوب نیست، از این هم میگذرم،،،

چیزی که ی زمانی فکرمیکردم وای مگه میشه بدون آرایش از خونه رفت بیرون!!!!

ی آب جوش عسل درست میکنم، یا شیر داغ میکنم و ساعت ی رب به هفت همسر رو بیدار میکنم، دیگه پنج دقیقه به هفت هم از خونه میرم بیرون.

ساعت هفت و رب کارت میزنم،،

میرم سیستم محل کار رو ری استارت میکنم، چون از دیروز ی سره روشن بوده،

دفترچه بیمارها رو چک میکنم اسمشون رو روشون مینویسم، اگه کسی دفترچه اش رو نداده بود ازش میگیرم،

پرونده ها رو چک میکنم که بیمه هاشون تایید شده باشه،

بعد میرم پای سیستم و یکی یکی پرونده ها روچک میکنم، برگه های سیر بیماری و گزارش پرستاری و دستور پزشک رو هرکدوم پرونده ها نداشتن میزارم روشون،

آمار بخش رو وارد سیستم میکنم و تو فرمش وارد میکنم،

تغذیه بیمار ها رو وارد سیستم میکنم،

وسایل بخش رو چک میکنم،

جواب های آنژیوگرافی و آنژیوپلاستی بیمارها رو میگیرم میذارم رو پرونده هاشون،

دیگه شده ساعت نه صبح،

میرم صبحانه،

بعد از صبحانه میرم داروخانه داروها رو چک میکنم،

دیگه شده ساعت های ده،

و ترخیص ها شروع شدن،،

پرونده هارو چک میکنم، مدارک بیمارها رو بهشون میدم و میرم ترخیص و میام و دوباره و دوباره این کارو تکرار میکنم تا ترخیص ها تموم بشن،

دیگه معمولا ساعت یک ظهر میشه، 

ترخیص ها که تموم شد میرم آشپزخونه میوه میخورم،

دوباره پرونده ها رو چک میکنم و برگه هایی که ندارن رو اضافه میکنم تا ساعت دو،

ساعت دو ساعت کاریم تمومه ولی چون همسری ساعت ی رب به سه میاد دنبالم،

میرم اتاق رست، 

نماز میخونم،

ی کم نونی که از صبحانم مونده با ماست میخورم که معمولا از غذای شب همکارا اضافه اومده و تو یحچال فراوونه.

میخوابم یا اینکه میرم با بچه ها صحبت میکنم تا همسر تشریف بیارن.

ساعت سه میرسم خونه،

نهار گرم میکنم میخوریم، معمولا موقع نهار خوردن فیلم میبینیم،

تا نهار بخوریم و همسری نماز بخونه میشه ساعت چهار،

و من حسابی خسته ام،

میخوابم تا ساعت شیش و نیم عصر.

دقیقا هم ساعت شیش و نیم بدون اینکه ساعت کوک کنم بیدار میشم.

ی چای درست میکنم یا میوه میخوریم و میریم بیرون معمولا.

خونه مامانم، خونه خواهرشوهرا.....

تا آخر شب،

این وسطا هم ی نهار عجله ای درست میکنم برای فردا.

یا اینکه نهار ندارم و ظهر میرم خونه مامانم و همین داستان تکرار میشه.

ی  زندگی روتین.........،

حالا ناشکری نمیکنم،

همین که آرامشه هست، خداروشکر.

همین که کسی مریض نیست تو خونه، همین که اینقدری پول داریم که اجازه خونه رو سروقت بدیم،

میوه فروشی میریم پول داریم خری د کنیم خداروشکر.

حالا اگه شیش ماهه پول ندارم گوشی بخرم، اگه خونه از خودمون نداریم، اگه ی ماشین پراید داریم هم بی خیال مهم نیست.

ما باهمینا سعی میکنیم خوش باشیم.

ی روزهایی رو گذروندیم که رفتیم میوه فروشی و با اینکه خیلی دلمون میوه میخواست فقط دوتا دونه سیب زمینی خریدیم، پول میوه دیگه ای نداشتیم.

اجاره خونمون عقب بود و ما پول نونی که بخوریم هم نداشتیم،

احساس میکردم کم کم باید بریم کارتن خواب بشیم.

رفتیم بنزین ماشین بزنیم، اینقدر پولمون کم بود که بعد از بنزین زدن هم چراغ بنزین ماشین خاموش نشد!!!! 

خداروشکر الان خوبیم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نظرات  (۲)

  • ام اسی خوشبخت
  • شاید زندگی همینه. یه روزهایی سخت, یه روزهایی معمولی, یه روزهایی هم شادی و خوشالی. همینه دیگه. خداروشکر که الان خوبید :)
    خوبه :)

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">