یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

۱۶ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

امروز هم خواستگار اومده بود.

نمیدونم من این چه رسمیه که مادرپدر میان خواستگاری، این گل پسرشونو نمیارن!!!!!!!!

خب همون اول پسرتونم بیارید اگه پسندتون نیست دوباره مزاحم نشید!!!!



یکی از پزشک های سرکارم،خیلی با تحسین بهم نگاه میکنه!! کاش این پسر داشت میومد خاستگاری.

(همیشه عادتمه کم نمیخوام)

واقعا دخترخیلی خوبیم!!! اعتماد به نفسم تو حلقم،،، ولی خدایی اگه قدم کوتاه نبود حتما الان خیلی خوشبخت بودم. چون خیلی از این خاستگارا که اومدن و نپسندیدن بخاطر قدم بوده. :(


همیشه احساس میکنم اون مردی که بامن ازدواج کنه خیلی خوشبخت میشه!!



اصلا بیخیال اینا.

به موضوع های واقعی زندگیم فکر کنم.

امروز فصل سوم خون آشام رو هم دانلود کردم.

وقتی فیلم خون آشام رو میبینم شدیدا دلم میخواست خون آشام بودم.

یکی از مزیت هایی که داره اینه که ددیگه خیلی احساسی نیستی.

قدرت هم که داری.

زندگی جاودانه هم ک داری.

کلا خیلی خوب بود اگه خون آشام بودم.

البته خون آشام های توی فیلم خوشگلن!! وگرنه تو نت سرچ کردم خون آشام های واقعی خیلی زشت و وحشتناک بودن. دلم نمیخواد خون آشام اونطوری باشم.



امیدوارم خوشبحت شی، میخوای تو بغلش آروم شی، فقط بگو قول و قرارامون چی، زیر بارون گریه کردنامون چی.(اینم از آهنگ امروز)

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
حالم عوض میشه، حرف توکه باشه، اسم تو بارونه، عطر تو همراشه، اون گوشه از قلبم که مال هیچکس نیست کی باتو آروم شد، اصلا مشخص نیست.
صدای بلند این آهنگ تو هندزفیری، برام حس سردی آرامش رو داره.


الان توی جای خیلی سختی از زندگیم هستم، البته نباید نا شکری کنم. خدایا شکرت،،، همینکه هممون حالمون خوبه، همینکه بدون درد نفس میکشم خیلی هم خوبه.
همه چیز میتونست خیلی بدتر باشه.

وقتی گلوم از بغض درد میکرد، وقتی نمیخواستم گریه کنم، وقتی میدونستم گفتن دردم هیچی ازش کم نمیکنه، خواستم لیوان لیوان آب بخورم، محکم قورت بدم، نکنه بغضم تموم بشه نشد! انگار این بغض فقط وقتی خوب میشه که آب بشه از چشمام بیاد بیرون.

میگن اگه دل یکی خیلی بشکنه، خدا حاجتش رو میده، چون اون لحظه از ته دلش دعا میکنه.
خداجون من بارها دلم خیلی شکست، قلبم آب شد از چشمام اومد، اما انگار نمیخوای انگار نمیشه این روزهای بد تموم بشه.
نمیشه زندگیم از این بلاتکلیفی بیرون بیاد.
نمیشه خورد نشم.


بیخیال این موضوع ها.
مشکل من اینجاست که لذت های آنیم رو به لذت های بلند مدت زندگیم ترجیح میدم.
مشکل اینجاست الان ترجیح میدم آهنگ گوش بدم، وقتم رو با فیلم دیدن تلف کنم، الان آرامش داشته باشم.


همیشه میگم از فردا!!! اما همه فردا ها میشه امروز و پر از لذت های آنی.


میخوام برم کلاس تافل. شروع کنم به درس خوندن درست حسابی.
خاستگارها هم برن بمیرن.
شوهر بره بمیره.



امروز خاستگار اومده بود، پدر مادر پسره تنها اومده بودن. پسرشون تو ی شهر دیگه پرستاری میخونه دانشگاه آزاد، میگفتن پسرشون خبر نداره که اومدن براش خاستگاری.
عروس دکتر میخواستن. به نظرم اومد از خانواده ها هستن که بی فرهنگن!! یعنی پسرشون که الان پرستاره فکر میکنن دیگه رئیس جمهوره.
دخترکارمند میخواستن! دختر محجبه میخواستن.

منو پسندشون نبود.
میخواستن مادر پدر دختر فرهنگی باشه که مامان بابای من نبودن.
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

عاشق این آهنگم.

دلم تنگه ی عالمه، چون هنوز یادمه هنووووووز یادمه.

چقدر بچگیام خوب بود. همه چی خیلی خوب بود تا وقتی عاشق شدم. الانم داره همه چی دوباره خوب میشه. چون بازهم داره مزه عاشقی یادم میره.

بازم خیلی وقته تنهام، خیلی وقته منتظر هیچکسی نیستم، خیلی وقته کسی بهم نگفته دوستت دارم، خیلی وقته از عشقم گفتن کسی دلم بلرزه. خیلی وفته شب ها قبل خواب به رویای ی زندگی خیلی شیک و قشنگ و عاشقانه با هیچکس فکر نکردم.

خیلی وقته به تنهایی هام عادت کردم.


خدایا شکرت، این احساس رو دوست دارم.

اگه عشقی بهم دادی دیگه ایندفعه واقعی باشه، همیشگی  باشه. در غیر  این صورت من تنهایی راحتم.


قراره فردا برم باشگاه. با دوتا از خاله هام.


تو یکی از بلاگهای دوستان خوندم که از فوت مادربزرگش ناراحت بود. منو به این فکر انداخت که چقدر سنگدلم!! من اگه مادربزرگ بمیره اصلا ناراحت نمیشم، اصلا دلم تنگ نمیشه براش.

اصلا کلا خیلی وقته دلم برای هیچکسی تنگ نمیشه.

شاید پیر شدم، شایدم اینقدر قلبم شکسته، که دیگه تموم شده.


دلم میخواد برم سرم وصل کردم یاد بگیرم. ح میتونه بهم یاد بده. باید ازش یاد بگیرم، مامان گناه داره همش باید بره بیرون آمپول بزنه.

الان یکی دیگه از دوستام گفت به هیچ عنوان کاری که من میخوام برای مامان انجام بدم نمیشه توخونه انجام داد.


یکی از دوستان ی خاستگار معرفی کرده، گفت بیا قرار بزاریم ی جا ببینیش، اما من اصلا از این مدل قرارها دوست ندارم. بهش گفتم کاش میشد بیاد محل کارم ببیندم. آخه دوست هم ندارم کسی دیگه به عنوان خاستگار بیاد خونمون. خسته شدم. بیرون منو ببینن اگه پسندیدن همه چی قطعی شد بیان خونه.

خاله ی نفر دیگه معرفی کرده، پسره فوق لیسانس داره به چندتا زبان مسلطه، و... فقط گفتن کچله و خیلی زشته!! اما پولداره.

زشتی که مهم نیست، دیگه فهمیدم اخلاق ی مرده که اونو جذاب میکنه. اما اونم قرار بود بیاد محل کارم منو ببینه. ک هنوووز خبری نشده.


هنوووز هم حوصلم نمیشه درس بخونم برای ارشد.


دیگه میرم فیلم ببینم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
امروزو همه قوانینم رو شکستم، زدم به سیم آخر.
فکرکنم یک کیلو چاق شدم!!!
هرررررررررچی دلم خواست خوردم!!!

رفتم باشگاه محیطش رو دوست نداشتم، از سروصدای زیادش و شلوغی اونجا حالم به هم میخورد.

به ح گفتم برای همیشه تمومش کنیم.
اوهم بر خلاف همیشه خیلی اصرار نکرد.
منم برام مهم نیست، خیلی وقته که نیست.


امروز دلم خیلی گرفت. حس کردم نمیتونم کارهام رو درست انجام بدم. فکرم خیلی درگیره.

دلم میخواست همه چیز ی جور دیگه بود.
اما.... حقیقت اینه که همیشه همه چیز همینطور میمونه، مگر اینکه خودم عوضش کنم.
باید بخونم برای ارشد، اما.... فقط روزام رو میگذرونم.


فیلم خون آشام رو میبینم الان قسمت نهم فصل دوم هستم.
چقدر بعضی آدم های توی فیلم ترسناکن.
مث اون آقاهه که هیچیش نمیشه، نمیمیره. و میخواد همه رو بکشه.
چقدر زندگی اینطور ترسناک میشه.
چقدر خوبه که امنیت داریم.

برم نماز بخونم.
نمیخوام خداروهم از دست بدم.


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
از صبح خیلی دارم خودم رو کننترل میکنم نگم مادربزرگ عزیز لطفا خفه بشید!!!!!
آدم پیرکه میشه ی طرف، پر توقع هم که میشه دیگه بدتر، انگار بچه هست. اینطور آدم ها دستت رو تا آرنج هم بکنی تو عسل بزاری دهنشون گاز میگیرن.
زنیکه احمق بی شعور، از صبح تا الان داره به مامانم که از گل نازکتر بهش نگفته توهین میکنه، مامان هم هی به ما اشاره میکنه هیچی بهش نگید ی موقع.
بزارید بگه من ناراحت نمیشم.
من جای مامانم بودم ی جواب داندان شکن بهش میدادم.
اونکه داره نفرین الکی میکنه حداقل ی دلیلی هم داشته باشه، درست حسابی نفرین کنه.


خاستگار دیروزی اصلا به دلم ننشست! مادربزرگ هم از صبح کنارتلفن نشسته که اگه ی موقع یکی زنگ زد چیزی رو از دست نده.
پسره خوشگل بود، قدش بلند بود، هیکلش بیست بود. اما.... به نظرم اصلا اخلاقش خوب نبود. خیلی رُک بود، مثلا بهم گفت که من کاهل نماز هستم!!! هرچند من خودم هم خیلی خیلی نماز خون نیستم، اما خب اونایی که ایمان شوهراشون قویه خوشبخت ترن.
حالا از این هم که بگذریم گفت من زودرنجم، پرتوقعم!! صفاتی که بابام هم داره و من همیشه از خدا میخواستم شوهرم این دو ویژگی رو نداشته باشه، چون زندگی با اینطور آدمها خیلی سخته.
گفت یکی دوسال پیش خیلی قلیون میکشیدم، اما الان نه!
اما ... اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد سیاهی لب هاش بود! از ذهنم گذشت نکنه معتاد باشه:/ اما بعد گفتم  شاید ژنتیکی اینطور باشه، و عیب نزارم رو پسر مردم. وقتی حرف میزد به دندانها و لثش دقت کردم، مث معتادها زرد نبود!
اتفاقا از دندانهای من سفیدتر و سالمتر بود.

اما بازهم ی دلهره ای دارم که معتاد باشه!!!
از برنامه های آیندش گفت، به نظرم اومد که خیلی  بلند پروزانه، بچه گانه و غیر واقع بینانه هست.

خودش که هیچی نداشت! حتی گفت هرچی که کارمیکنه باید خرج دانشگاهش رو بده! اولش که باباش هم میگفت هیچی نداره و خونه اجاره ای هستن، اما بعدها گفتن که ی عالمه زمین و خونه تهران و کرج دارن! حالا معلوم نیست راست باشه یا دروغ.

باتوجه به تفاوت قدش با من به احتمال زیاد اونا بگن نه و پسره منو نپسنده! ک خداکنه اینطور باشه چون من اصلا بهش احساس خوبی ندارم و اگه باز هم من عیب بزارم رو پسر مردم و بگم نه، همه رو سرم خراب میشن که دیگه 18 سالت نیست که اینقدر ناز میکنی.


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

خاستگار اومده بود، هیچ احساس خاصی به پسره ندارم.

البته خب دیگه میخام ازدواج کنم، اگه اونا اومدن و خواستن من نه نمیگم.



  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

از وبلاگ یکی از دوستان تصمیم گرفتم که برم تو سایت اهداء عضو ثبتنام کنم.

به مامان گفتم، گفت لازم نیست اینکارا کنی، تو وقتی مردی ما خودمون اجازه میدیم!!!!

رفتم توی سایت، اما ثبت نام نکردم!!!

با اینکه واقعا با اینکار موافقم، اما... ترسیدم!

عکس اونهایی که اهداء عضو کرده بودن رو دیدم، با خودم گفتم چقدر خوشبحالشون که اینطور مردن. که حداقل با مرگشون به زندگی ی نفر دیگه زندگی دادن.

منم دوست دارم اگه قراره بمیرم با مرگ مغزی بمیرم.

(البته هرچند خیلی زندگی ایده آلی ندارم، ولی دوست هم ندارم بمیرم. دوست دارم از این فرصتی که خدا بهم داده استفاده کنم.)



داره روزهام برمیگرده به روزهای بدون عشق! واین خیلی خوبه. این حس تنهایی بدون درد و مستقل بودن رو خیلی دوست دارم.

دیگه تو دنیای مجازی کسی رو ندارم. دیگه همیشه نمیخام گوشی به دست باشم یا آنلاین باشم و منتظر اینکه الان یکی بهم پیام بده.

اینکه از دنیای مجازی دست بکشم بهترین اتفاقه، خدایا شکرت.

دیگه میدونم آنلاین هم بشم، برم تو واتس آپ و تلگرام کسی پیام نداده و این پیام نداشتن ها برام ناراحت کننده نیست.



همه کارمیکنم بجز درس خوندن، بجز ورزش کردن.

تنها کاری که خیلی دوست دارم خوابیدنه. همش خوابم میاد.


البته اینقدر ذهنم درگیره، که همه شب ها از خواب های بدی که میبینم از ترس از خواب بیدار  میشم. تقریبا همه شب ها خواب خوب ندارم، از اونا که قبلنا نمیفهمیدم چطور صبح میشه.

شب هایی که از ترس از خواب بیدار میشم فقط دوست دارم یکی کنارم بود. دلم عشق میخواد. اما عشق واقعی میخوام.


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
شکرت خداجون، مرسی که هستی.


× خاطره ی بچگی پازل بند. (آهنگ اینروزها...)


×× هررررررچی هم از عشق این و اون بگم، اما داداشم رو از همه دنیا بیشتر دوست دارم، تنها عضوی از خانواده که عاشقشم اونه.
همیشه آدم خودخواهی بودم و هستم و فقط خوشبختی خودم و خواسته های خودم برام مهم بوده.
اگه هم کسی رو دوست داشتم برای این بوده که اون فرد چیزی رو داشته که ی نفعی برام داشته یا بهم آرامش میداده.
اما... تنها کسی که خوشبختی و موفقیتش رو از ته دلم میخوام داداشمه، تنها کسی که حتی با فکر غم هاش دلم میشکنه، بغضم میگیره داداشمه.
از ی اتفاقی که داره تو زندگیش میوفته خیلی ناراحتم، خداجون خودش هنوز بچس نمیفهمه چقدر این موضوع میتونه تو زندگیش مهم باشه و روی زندگیش تاثیر بزاره.
فقط معجزه میتونه درستش کنه، خداجون توکه برات کاری نداره، معجزه کن. ممنون.






  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
خداجوووون من عاااشق فیلم خاطرات یک خون آشامم.
عاشقشم شدیدا.


عاشق بی احساسی های دیمن، نگاهش، قدرتش، منطقش.
عاشق احساساتی بودن کرولاین، خوشگلیش، تنهاییش، مظلومیتش و صدا و حرف زدنش.
عاشق خوشگلی جنا، اسم جنا رو هم خیلی دوست دارم.
عاشق مهربونی و سردرگمی جرمی.
عاشق جادوگربازی بانی،استقلالش، منطقی بودنش به نظرم با اینکه سیاه پوسته خوشگله و مث مامان ها هوای دوستاش رو داره.

اوایل فیلم فکر میکردم عاشق استفن هستم، اما الان به نظرم خودخواهه، لوسه، شایدم حسودیم میشه که اینقدر الینا رو دوست داره.
از الینا هم خوشم نمیاد چون شده مث کیمیا.
کی خوشگله؟ الینا.
کی قویه؟ الینا.
کی شجاعه؟ الینا.
کی همه عاشقشن؟ الینا.
کی همیشه تصمیم های درست میگیره؟ الینا.

دختره ی لوس. ایششششششششش!
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

امروز اصلا دلم برای ح تنگ نشد، سرم به کارهای خودم بود بدون حتی یک لحظه فکرکردن به حس شیرینی به اسم عشق! و... این خیلی خوب بود، خیلی خیلی خوب. دوست دارم همه روزهام اینطور باشه.

حداقل تا زمانی که ازدواج نکردم، تا زمانی که مردی رو پیدا نکردم که فقط مال من باشه. تا وقتی که کسی پیدا بشه که بهم تعهد داشته باشه، بوددنش یکی دوروزه نباشه. ترس از دست دادنش  رو نداشته باشم.


اما.... نه، یادم افتاد که صبح داشتم به آهنگی که ی زمانی ف برام فرستاده بود گوش میکردم، به یادش افتادم، خواستم بهش ایمیل بدم. بهش بگم که نمیدونم دوستش دارم یا اینکه اونو دلیل همه غم های اینروزهام میدونم.

اینکه برای یکبار هم که شده بهم بگه واقعا کیه!!

بهم بگه اون عکس هایی که ازش دیدم خودش بوده یا بازهم دروغ بود. عکس هاش رو نگاه کردم، برخلاف اون چیزی که همیشه تصور میکردم اصلا خوشگل نبود، اصلا شبیه مرد رویاهای من نبود.

فهمیدم اینکه خیلی بچه بود برای اینکه تکیه گاه زندگیم بشه.


امروز داشتم از خدا ناامید میشدم و توی دلم این میگذشت که اصلا خدایی هم وجود داره؟؟! که خدا ی نشانه خیلی بزرگ بهم داد، اینکه اگه اون بخواد میتونه حتی اون چیزی که فکر میکنم محاله رو  بهم بده.

و شدیدا ازش میخوام اون آرزوی محالم رو براورده کنه.



همیشه تصمیم میگیرم از شادی هام به کسی نگم، چون تا حالا هربار به کسی گفتم فرداش از دست رفت! از ناراحتی هام هم که دوست ندارم برای کسی بگم ک فکر کنن چه دختر غرغرویی هست.

پس نتیجه اش میشه این دختر کم حرف.


محل کارم رو خیلی دوست دارم، همه خیلی هوام رو دارن، و  این رو خیلی دوست دارم. یعنی من اینطور فکر میکنم.

بخصوص که امروز دکتر ک منو به ی مهمونی که دوستاش هستن دعوت کرد. خیلی خوشحال شدم.

همیشه یاد اونروزی میوفتم که به دکتر ش میگفتم که اگه من محل کارم رو عوض کنم شما منو فراموش میکنید؟ اون گفت که من تورو فراموش نمیکنم اما مطمئنم تو فراموشم میکنی. و .... همینطور هم شد، دیگه خیلی وقته باهاش حرف نزدم، باهاش درد دل نکردم.


خیلی وقته با هیچ کسی حرف نزدم.:/


هرکار میکنم شکمم آب نمیشه، صبح رفتم ی عالمه از ورزشهای شکم رو پیدا کردم از فردا همشون رو انجام میدم. از هرکدوم هم سی تارو انجام بدم، خوبه.



وقتی فیلم خاطرات خون آشام رو میدیدم، با زیرنویس به زور متوجه میشدم. دیروز بدون زیر نویس دیدم، تقریبا اکثر حرفاشون رو متوجه میشدم و این خیلی خوشحالم کرد.



خداجون شکرت.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت