یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

۳۴ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

نمیدونم نوشتم یا نه!!!

حالا اگه قبلا هم نوشتم دوباره هم مینویسم.

توی دوران دانشجوییم ی همکلاسی پسرداشتیم که خیلی پسر خوشگل و قدبلندی بود،، خیلی هم پسرموفقی بود، بعدها که رفتم ی جایی برای کار اون همکلاسی هم اومد.

اما از اونجایی که خیلی خوب بود، اصلا بهش فکر نمیکردم یعنی فکرمیکردم که خیلی از من سرتره، و هرگز به من فکر نمیکنه. یکی از دلایلش هم تفاوت قدش با من بودو من 150 و اون 190.

وقتی تو شرکت کار میکردیم یکی از آدمهای موفق بود، همون روزها هم بود که توی یکی دوتا از المپیادها رتبه اول شده بود.

چندوقت پیش هم ی آهنگ خونده بود که فرستاد برامون. واقعا قشنگ بود.



یکی دوماه پیش شایدهم بیشتر ی بار نصف شب بهم گفت دوستم داره ولی من جدی نگرفتم!! و بعد از اون شب او دیگه پیام ندادو من هم پیام ندادم.

سعی کردم اصلا به اون اتفاق فکرنکنم.


دیروز بهم پیام داد، ازم ی سوالی پرسید!! هرچندکه فکر میکنم اصلا جواب اون سوال براش مهم نبود، کم کم صحبت های شکل گرفت.

 کلی باهم حرف زدیم.

در رابطه با درس و کار و...

یکم هم از خاطرات دانشجویی.


چقدر افکارش با من نزدیک بود.

چقدر خوب میشد اگه اون رو داشتم برای همیشه.

میتونسم با اون خیلی خوشبخت بشم.


مطمئنم او حرفام رو درک میکرد، اون هم براش پیشرفتش مهمه، برای اوهم چیزهای پیش پا افتاده ای که برای من مهمه ولی برای هیچکس دیگه مهم نیست، مهمه.

میتونسم خیلی خوشبخت بودم اگه میشد اون مال من باشه.


میتونستم روز ازدواجم خیلی خوشحال باشم، اگه او داماد بود.

میتونسم هروز موفق تر باشم اگه او همسرم بود.

میتونستیم باهم به خیلی جاها برسیم.


عاشق آهنگی هستم که خونده.


وای... خداجون اوهم که میگه دوستم داره، کاش میشد ما مال هم بودیم.

خداجون کاش میشد خوشحال بودم تو روزهای دیگه زندگیم.




  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
عاشق آهنگ های انقلابی هستم.
اینروزام خوب میگذره خداروشکر.


چندروز پیش واقعا خیلی دیگه زندگیم به بن بست رسیده بود، علاوه بر خودم که تو دلم آشوب بود.
باباهم خیلی ناراحت بود.
از اینکه نمیتونن مارو کنترل کنن.
همش داشت میگفت داد  از دست بچه.


واقعا دیگه چشمام زندگی رو سیاه میدید.
دیگه به مامان بابا گفتم که شما ک چهل سال زندگی کردید، منم دیگه بسمه زندگی.

بیاید لوله بخاری رو باز کنیم هممون باهم بمیریم.
اونوقت ک بابا گفت ماکه نمیخوایم بمیریم توهم که میخوای طناب رو حیاط هست خودت رو دار بزن.
منم گفتم که نمیخوام دردم میاد. دلم میخواد بدون درد بمیرم.


اما دیگه رفتارشون بهتر شد.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
ایکاش میتونسم اینروزها شادباشم، آرامش داشتم.
بنظر من آرامش حس خنکیه که تو قلبم میاد.

ک خیلی وقته این احساس رو نداشتم.
دلم میخواست خیالم از همه چیز راحت بود.
دلم میخواست مامان بابا بخاطر من ناراحت نبودن.

کاش زندگی ماهم مثل پرنده ها بود!! بزرگ که میشدیم مارو ول میکردن به حال خودمون.
کسی همه زندگیش  رو نمیذاشت که مارو هدایت کنه به ی زندگی خوب.

هرکسی میتونست اونطور که میخواد زندگی کنه.
حالا خوب یا بدش، مربوطه به خودش باشه.

هیچ وفت بخاطر کار اشتباهی که من انجام بدم مثلا، آبروی خانوادم نره.
من ی شخصیت مستقل بودم و اگه کار بدی میکردم عواقبش فقط مربوط به خودم بود.


وبلاگ ها رو که میخونم، مریض هارو که میبینم، فقز بعضی آدم ها رو که میبینم. حس میکنم واقعا برای هیچ دارم روزهای زندگیم رو، جوونیم رو تلخ میکنم.
وقتی نمیتونم شرایط رو تغیر بدم، بهتره خودم رو تغییر بدم.

اگه مامان بابا اجازه نمیدن برم بیرون و آزاد باشم، میتونم علایقم رو عوض کنم و تو تنهایی خوش باشم. میتونم عشقم رو تغیر بدم به کتاب خوندن.


وقتی ی پسر خوب نمیاد خاستگاری، چه اشکالی داره با ی پسرمعمولی ازدواج کنم.
مگه چقدر مهمه!!!
چرا دارم چندساله دست و پا میزنم تو باتلاق؟؟!!!
برای به دست آوردن هیچ.


دلم میخواد آرامش داشته باشم.
دلم میخواد از این زندان ذهنی که برای خودم ساختم بیرون بیام.


خنکی آرامش رو میخوام توقلبم.
اینقدر اینروزها استرس داشتم که الان جلوی چشمام انگار ی پرده سیاه اومده که دنیا رو سیاه میبینم.
دلم میخواد این پرده بره کنارو دنیا رو روشن ببینم.


یکی از همکلاسی های قدیمم، میگفت دوستم داره!!! اما خانوادش ی دختردیگه رو براش در نظر گرفتن.
اگه میشد با این همکلاسی باشم برای همیشه میتونسم خوشبخت باشم.



  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

یادمه ی بارهمکارم میگفت که دخترش از ی موضوعی ناراحت شده و قهرکرده، بعد شوهرش که بشه بابای دخترش، کلی رفته نازشو کشیده که دختر عزیزش بیاد شام بخوره و ناراحت نباشه.

امروز اون یکی همکارم دوساعت از محبت ها و خوبی های باباش میگفت.


چیزی که حتی من یکبار تو زندگیم تجربه نکردم.



نمیدونم چرا هرچی زندگیم جلوتر میره سخت تر میگذره برام.

گاهی اینقدر ناراحتم و وقتی به راه حل برای مشکلم فکر میکنم هیج راهی به ذهنم نمیرسه که احساس میکنم تنها راه نجاتم مرگه.

مرگ ک خودش نمیاد، پس بهترین راه حل میشه خودکشی.


دلم میخواد برم توکما.

دلم میخواد ی مدت زندگی نکنم.


فقط اینکه اینروزهام وافعا سخت میگذره. دلم معجزه میخواد.

برام دعاکنید.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
از این تفکر و دید پزشک ها متنفرم.
که خودشون رو از ی قشر دیگه میبینن. درست مثل احساسی که قدیما ارباب به رعیتش داشت.
بعضی پزشک ها خودشون رو تا این حد بالا میدونن.
اوناهم فکرمیکنن، جامعه از دو قشر تشکیل شده، گروهی که متخصص هستند و مابقی افراد جامعه.
و ... مابقی افراد جامعه باید تا اونا رو میبینن تا کمر دولا بشن و تعظیم کنن.

من از وقتی رفتم سرکار، سعی کردم همه کارهام بهترین باشه و بی نقص. و از نظر خودم همینطور هم بود.
در عرض یکسال همه چی تغیر کرد، حتی از اون گروه هایی که جندین سال کامل بودن هم گروه ما بهتر شد.
و این نتیجه زحمت هایی بود که من کشیدم.
امروز مدیرگروهمون که ی خانم متخصص هست، ازم خواست یکاری رو انجام بدم که من گفتم وظیفه من نیست و شما باید اینکارو انجام بدین.
ایشون هم بهشون برخورد و شروع کردن به دادوبیداد کردن که مگه من حمالم؟؟؟
(دقیقا یعنی تو حمالی که داری اینکارو انجام میدی.)

من نتونستم این حرفش رو تحمل کنم و از اتاق اومدم بیرون.
قلبم خیلی شکست، بجای اینکه ی تشکر کنن از کارایی که انجام دادم بگن توهیچ کاری نمیکنی.

اشکام بی اختیار میریخت،
خورد شدم.
نمیخواستم دیگه سرکار برم.
از اون خانم دکتر متنفر شدم.

از صبح میخوام بهش پیام بدم که حتما کسی نباید دکترباشه که شما براش احترام قائل باشید.
اگه کسی دکترهم نباشه آدمه.


دیگه دلم نمیخواد هیچکاری براش انجام بدم.
چون ایشون گفتن که من هیچکاری نمیکنم و همه کارها رو خودش انجام میده. دلم میخواد ی مدت هیچکاری انجام ندم، ببینمم چطور همه کارها رو انجام میده.
اما... از ی طرفی هم کارخودم میره زیر سوال.
گروهمون باز مثل قبل میره رو هوا.

اصلا روز خوبی نبود.


به هیچکدوم از برنامه هام هم نرسیدم، چون مهمون اومد و کلی وقتم رو گرفتن.
دیشب ساعت 9 و نیم خوابیدم. خیلی خوب بود.
اما بازهم صبح خوابم میومد.

شام خوردم، الان خیلی عذاب وجدان دارم.


وقتی داشتم گریه میکردم، چشمام رنگش عسلی هست، رنگش روشن تر شده بود، رفتم صورتم رو بشورم تو آینه دیدم!! میگفتم کاش آقای ن الان اینجا بود چشمام رو میدید، نکنه عاشقم میشد.


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
امروز رفتیم بیرون و من حسابی پرخوری کردم!!!!
فکر کنم تا دوروز نباید چیزی بخورم که هضم بشه غذاها!!!
حسابی چاق شدم. :(

داداش گرامی بنده، انگار اینترنت نامحدوده، ی روزه سه گیگ اینترنت رو تموم کرد.
هرررچی من بهش میگم یکم رعایت کن نمیفهمه.
کسی راهی رو بلده که رمز وای فا رو عوض کنم و یکاری کنم ک وقتی از لب تاب نگاه میکنه رمز رو نبینه؟؟؟؟

و همچنین بازهم داداش خیلی گرامی، گوشیش رو روت کرده و میگه میتونه واتس آپ و گوشی من رو هک کنه!!
آیا واقعا میتونه؟؟؟
آیا راهی هست که من مانع اینکار بشم؟؟
آخه شاید ی چیزی خصوصی بخوام به دوستم بگم!!! یعنی چی میخواد به حریم خصوصی من تجاوز کنه؟؟؟

نمیدونم چرا همش گشنمه!!!
الان معدم پره، درد میکنه،، ولی گشنمه.


هنوز درس هام رو نخوندم باید درس بخونم اما خیلی هم خوابم میاد.
اگه درس نخونم برنامه هام ناقص میمونه.
نماز هم باید بخونم که نخوندم.

خوابم هم میاد.


میخوام فردا حنا و کتیرا بزارم رو موهام. :)
اصلا احساس میکنم موهام خیلی خراب شدن، باید از ته بزنم، ماشین کنم، یا تاس کنم!!! از نو موی جدید و خوب در بیاد. :)

فردا یکی از دوستان، که دوست اون آقای ن (همونی که میخواستم دلش رو به دست بیارم) هم هست، قراره باهاش حرف بزنه و غیر مستقیم بفهمه اصلا اون آقای نون از من خوشش میاد یا نه!
اگه خوشش نمیاد من الکی وارد عمل نشم.

دیگه برم کم کم به کارهام برسم. :)
خوابم هم میاد.
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

چون همیشه صورتم خیلی پرمو بود، فکرمیکردم روزی که اصلاح کنم به معنای واقعی از لولو تبدیل میشم به هلو.

تو رویاهای بچگیم اونروز رو تو لباس عروسی تصور میکردم، کنار مردی که شبیه آرزوهام بود و اینکه بهم بگه چقدر تغییر کردی، چقدر خوشگل شدی.


اما دفعه اول، اصلا اینطوری نبود.

وقتی اصلاح میکردم و صورتم درد داشت، مامانم با قیافه اخمو و خیلی عصبانی برای اینکه مقدساتش رو زیر پا گذاشتم و دارم قبل از عروسی اینکارو میکنم بالاسرم وایساده بود.

و سفارش میکرد که آرایشگر خیلی برنداره.

یکم کمتر باشه موهای صورتم، همین.


دفعه دوم، قبل از عروسی خالم بود و باز با اصرار و دعواهای مامان، و چشمای پر از اشک رفتم زیر دست آرایشگر. ک یکم از موهای صورتم رو برداره، اما بازهم با قیاقه اخمو مامان و اصرار برای اینکه خیلی معلوم نشه.


اما امروز برای بار سوم، خودم اینکارو کردم.

ایندفعه کامل!! البته باز هم به اصرار مامان سیبیل هام رو برنداشتم.


همه اینها رو نوشتم که بگم چقدر طرز فکر مادرم برام خنده داره!!

بعد از اینکه صورتم رو دید، بازهم با قیافه اخمو گفت:

" رفتی همه موهای صورتت رو برداشتی؟؟؟ تو این بی شوهری، همینطوریش هم شوهرگیرت نمیومد، الان که دیگه همه میگن دخترشون اصلاح کرده به درد نمیخوره!! "

چه طرز فکر استباهی،، با ی لحنی گفت انگار همه نجابتم تو موهای صورتم بود و الان ریخته.


واقعا چرا فکر میکنن دختر اصلاح کنه دیگه دختر خوبی نیست؟؟؟

مثلا اگه ی پسر بخواد با من دوست بشه از موهای صورت من میترسه؟

یا اینکه من بخام برم خونه خالی، موهای صورتم و ابروهای پرپشتم مانع میشن.


فقط ممکنه ی دلیل داشته باشه، اینم اینکه کسی بهم نزدیک نشه چون زشتم.

و صورت اصلاح نکرده من نشون بده که چه دخترمطیعی هستم و اگه پسری دنبال این باشه که سلطه داشته باش رو همسرش بنظرش من بهترین گزینه بیام.!!!


بدترین اتفاقی که میتونه برام بیوفته اینه که همسرم هم همینقدر به اندازه خانوادم طرز فکرشون قدیمی باشه.


امروز هم دخترخوبی بودم، طبق برنامه ریزی هام عمل کردم، درس هم خوندم.


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

میخواستم امروز ی روز خیلی خوب  رو شروع کنم.

که عموی پدرم زنگ زدن و ی پسر رو برای خاستگاری معرفی کردن که دیپلمس، و کارگرکارخونس.


باعث شد تو قلبم باز هم پر بشه از همون استرس های قبل!!

اما دلم میخوام این حس رو نادیده بگیرم.

پدرمحترم گفتن که دیپلم داره ما دختر به پسردیپلمه نمیدیم! که عمو باز زنگ زدن و گفتن که پسرخیلی خوبیه، هی دختر برای خودت نگه ندار و کلی از این مدل حرفایی که دخترت ترشیده!! دیپلمه هم هست اشکال نداره.


دارم فکر میکنم اصلا هیچ اهمیتی نداره چقدر برای زندگیت تلاش کنی، چقدر آرزوهای قشنگ داشته باشی، چقدر آدم موفقی باشی.

شاید خدا نمیخواد که خوشبخت باشی.

گاهش خدا نمیخواد حتی ی زندگی معمولی، که لیاقتش رو داری داشته باشی.


مثلا اینکه منی که اینقدر همیشه تو زندگیم تلاش کردم، شوهری داشته باشم که از کسی که همه زندگیش رو فقط خورده و خوابیده بدتر باشه.



خداجون خواهش میکنم نقدیر منو اینطور ننویس.



خب،،، این حرفا شروع شد، همه تقصیرها افتاده شد گردن مامان، باعث شد مامان از من متنفر بشه و غر زدن هاش شروع بشه.

بی خیال...

مجبورم تحمل کنم.

مجبورم حس های بد رو از دلم دورکنم و الکی لبخند بزنم.


و... از ته دلم آرزو کنم که دیگه خسته شدم از جنگیدن،  دیگه نمیتونم ادامه بدم و کاش میمردم.




  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

گفتم دختر به پدر تکیه داره وقتی احترام پدر شکست، دختر به کی تکیه کنه؟


این جمله از وبلاگ یکی از دوستان خوندم، دقیقا حرف دل من بود.

من هیچوقت تکیه کاهی به اسم پدر نداشتم!! شاید این دلیل همه آشفتگی هامه.

شاید من از مرد زندگیم عشق نمیخوام، بیشتر تکیه گاه میخوام. پدر میخوام.


برای همینه هرمردی رو نمیتونه قبول کنم.


همیشه بیشتر از اینکه پدرم حامی باشه، ازش میترسیدم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

امروز اول صبح خیلی خوب بود، با ی روحیه خیلی خوب بیدار شدم، میخواستم ی روز خوب رو شروع کنم، حتی دفترچه رو برداشتم و توش برنامه ریزی کردم که به درسهام هم برسم.

ت ظهرکه سرکار بودم خیلی خوب بود.

البته الان که فکرمیکنم اصلا از رفتارم سرکار راضی نیستم. اون هم اینه که خیلی با دانشجوها صمیمی میشم، باهاشون مهربونم و کلا خیلی میخندم سرکار!!! تصمیم گرفتم از این به بعد سنگین باشم.

مثلا امرور یکی از دانشجوها میگفت میخواد بره مشهد و نمیتونه ی کاری که شنبه باید انجام بده رو، انجام بده. منم دلسووووز، گفتم براش انجام میدم.

از روی شوخی گفتم سوغاتی من یادت نره فقط!!!

الان که فکرمیکنم خیلی حرف اشتباهی زدم!! ممکنه هزار جور فکر اشتباه کنه با خودش.



نمیدونم چرا اینروزها همه بدنم دچارخارش شده، ی حس خیلی بدی دارم توی دستام توی پوستم، ی حس بد غیرقابل توصیف.


باهمکارا رفتیم ی همایش، اما قبل از اینکه همایش تموم بشه برگشتیم. بعدا خبر رسوندن که تو قرعه کشی همایش برنده شده بودم!!! خیلی حیف شد. وگرنه من الان باید ی جعبه بزرررررررررگ کادو داشته باشم. :(


مرسی از نظرات همتون درمورد اون پسره.

اول از همه بگم که عاشق اون پسره نیستم. اما چون خیلی پسره مودبیه، توی همون ی نیم ساعتی که درمورد کار باهاش حرف زدم احساس میکنم دقیقا همون مردیه که من میخوام، دوست دارم به دست بیارمش.

امروز درباره کار بهش پیام دادم، و خواستم ی کاری رو برام انجام بده. اما یکم راهنماییم کردو گفت میتونه تا ی جاییش کمکم کنه ولی بیشتر از این نمیرسه.

خیلی ناراحت شدم!!! انگاری مثلا چیکار داره که اینقدر سرش شلوغه که نمیرسه.


منم تصمیم گرفتم دیگه بهش پیام ندم و خودم رو کوچیک نکنم.


وای داشت یادم میرفت موضوع اصلی رو.

ظهر از سرکار برگشتم، خسسسسسته، داشتم میمردم!! که دیدم مهمون داریم، خالم میخواست ی عالمه کار براش انجام بدم، برای همین ظهر نتونسم بخوابم.

همون موقع دوستم پیام داد و ار عشقش که ترکش کرده میگفت و ازم خواست باهم بریم  بیرون.

منم از مامان خواستم بزاره باهاش برم.

که مادرعزیز مخالفت کرد!!!


گفت یعنی چی دختر بادوستاش بره بیرون، بچه باید فقط با پدرمادرش بیرون بره.

برامون جرف درمیارن و کلی از این حرفا که خیلی عصبانیم کرد.

قرار شد دوستم بیاد خونمون.

مامان رفت بیرون میوه بخره.


که ی اتفاق خیلی بد براش افتاد.

خیلی از ناراحت شدم.

از اینکه بخاطر من اون بلا سرش اومد.


دیگه به هیچ کاریم نرسیدم...!!!!


اصلا روزم خوب تموم نشد.



انشالله از فردا، همه چیز خوب پیش میره.


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت