یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

۲۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

امسال برخلاف همه سالهای قبل هیچ شوق و ذوقی برای نوروز ندارم.

امسال برخلاف سالهای دیگه احساس نمیکنم با نو شدن سال قراره زندگی من هم نو بشه و ی زندگی خیلی تازه و خیلی خوب رو شروع کنم.

امسال دیگه امیدوار ی زندگی خیلی خوب و عالی نیستم.


امسال....

سال خوبی نیست.

سال 94 با خوشی تموم نشد.


ی غم خیلی بزرگ تو دلمه، خودم رو انداختم تو آتشی که جرات گفتنش رو به هیچکس ندارم.

آتشی که توش میسوزم و این سوختن هم برام لذت بخشه، هم دردناک.

آتشی که هزار بار تلاش کردم ازش بیرون بیام و نشد، نتونستم، نخواستم.

قلبم نذاشت،، دلم نذاشت.



عاشق مردی شدم که یدونس، اونم واسه نمونس. کسی که هرگز، هرگز بهش نمیرسم.

نمیشه،،، حتی... اگه خود خداهم بخواد نمیشه.


من نمیتونم عاشق بشم، عاشق هیچکس.

چون دلم، قلبم مال خودم نیست.



چون اصلن قلبی ندارم.



اون جلسه رفتیم با پسره (صادق) حرف زدیم، پسره عاشق من شده، اینو از رفتاراش از چشماش از حرفاش میفهمم.

همه شرایط مارو قبول کرد.

خیلی هم پسرمودب و مستقلیه، رفتارهاش رو هم دوست داشتم، معلومه خانواده دوسته.

مطمئنم اگه عاشق کسی دیگه نبودم حتما عاشقش میشدم.


بابام خیلی ازش خوشش اومده، هرررجا رفتن تحقیق همه تعریفش رو کردن.

رفتیم خونش رو دیدیم، عالی بود.

و.. معلومه تو این چندسال خیلی زحمت کشیده که این خونه رو ساخته.



اما... میترسم.

میترسم از اینکه هیچوقت نتونم عاشقش بشم.

از اینکه تو بغل اون باشم و به کسی دیگه فکرکنم.

ازاینکه همیشه آرزو کنم کاش ازدواج نکرده بودم.



از ی طرفم میدونم تا آخرعمرم هم مجرد بمونم عاشق نمیشم.



امسال نه ماهی خریدیم، نه سبزه، نه قراره سفره هفت سین بچینیم.

اینقدر غم تو  دلمه که توانایی خوشحال بودن رو ندارم.


دوستان وبلاگی عزیزم، ازتون خواهش میکنم، درکنار دعاهاتون منوهم دعاکنید.

برام دعاکنید خوشبخت بشم.

دعاکنید عاشق مرد زندگیم باشم.


دعاکنید اگه با کسی ازدواج کردم، اینقدر تو چشمم اون پسره خوب باشه که حسرت زندگی با هیچکس رو نخورم.

برام دعاکنید، خدا اون عشقی که گناهه رو از دلم بیرون کنه.


فداااااتون... مرسی.


پ.ن: هزارتا کاردارم.

اما انگار منو با میخ کوبیدن به زمین حوصله بلند شدن روندارم. :(

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
ی مطلب قشنگ از وبلاگ یکی از دوستان خوندم.
دقیقا شبیه زندگی منه.


اینکه خدا ی مسیرهایی رو تو زندگی ما مشخص کرده، ما فقط میتونیم با اون محدودیت هایی که خدابهمون داده سعی کنیم زندگی کنیم و  ازش اذت ببریم.
مثلا اینکه من تو ی خانواده مذهبی و متوسط متولد شدم.
وقتی بابام کارگرکارخونه بوده وقتی همه اطرافیانم همینطور بودن، نمیتونم انتظار داشته باشم که با یک دکترازدواج کنم!
مطمئنا همه خاستگارهایی هم که میان در سطح خانواده خودمون یکم پایینتر هستن.
چون همه پسرا میرن دنبال دختری که اولا خوشگل باشه،ثانیا یک پله بالاتراز خودشون باشه.

این  وسط ی استتثناء وجود داره اونم اینه که دختره خوشگل باشه و ی پسری از ی خانواده بالاتر عاشقش بشه.
که اینم اون چیزیه که خداخواسته و اصلا دست من نیست.

خدا  خیلی قانون و مقررات گذاشته تو زندگی ما.
بعدهم میگن زندگیت رو خودت بساز.

این خاستگاری که اومده، علیرغم اخلاق خوبش، که این هم معلوم نیست واقعا خوب باشه یا ظاهرسازیه،
از ی خانواده خیلی فقیره!
قرارهم هست همیشه همینطور باشه.

برعکس منکه تو ی رشته نسبتا خوب ازدانشگاه خوب فارغ التحصیل شدم. اون از ی رشته خیلی بد، از دانشگاه به دردنخورتر فارغ التحصیل شده.
منم دوست داشتم مثل خیلی دخترای دیگه که شوهرشون درس خوندس، همسرمنم درس خونده بود. تو ی رشته حداقل نسبتا خوب مثل خودم.


اما...
هیچ تضمینی نیست که الان من به این بگم نه، فردا یکی که میخوام بیاد.
شاید دیگه همیشه یکی بدتر اومد.


پ.ن:
ساعت ده داریم میریم با پسره حرف بزنیم.
اگه شرایطمون رو قبول کرد، بهش جواب مثبت رو بدیم.
از ته دلم آرزو میکنم قبول نکنه. بگیم نه بهش.

خداجون کمکم کن. آمین.
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
برای جلسه دوم همون پسره که جغرافیا خونده بود اومدن.
امروز خیلی قیافش بهتر شده بود.
باهاش که حرف زدم، بنظرم اومد فوق العاده مرد مهربونیه، به دلم نشست.

تنها عیبش اینه که کارگره!! لیسانس دااره ولی کار مرتبط با رشتش نداره.

اما..
این رو پسندمه!!! :))
یهو دیدین دوستتون راس راسکی عروس شد.
دیگه نیومد وبلاگ!!!!


بنظرم اومد خیلی ازم خوشش اومده!
بهش احساس خوبی دارم.


مادربزرگم گفت دیگه سایه بخت افتاده رو دخترم!!!
البته اون دفعه هم گفته بود.

منم گفتم اوندفه هم که میگفتین سایه بخت افتاده روم!!!!
سایش پرید.



خداجون هرچی خیرو صلاحه بشه.


از ازدواج میترسم چون احساس میکنم که با ازدواج محدود میشم. دیگه نمیتونم به آرزوهام برسم.
اینو پسره از حرفام احساس کرد و گفت که خیالت راحت باشه من بهت کمک میکنم که به آرزوهات برسی.

اسمشودوست دارم. محمدصادق!
اما....
ی احساس خیلی بدی دارم. حس میکنم دارم زندگی گذشتم رو از دست میدم. دیگه نمیتونم کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم. مثلا اینکه بیام وبلاگ.
یا اینکه دیگه نمیتونم سرکار راحت باشم. الان اگه سرکار ی مردی میاد تو اتاقم راحت باهاش حرف میزنم یا ی موقع میخندم. حس میکنم با ازدواج دیگه نمیشه، دیگه از بخندم داره به یکی خیانت میشه. باید خیلی سنگین باشم.
الان اگه مث بچه ها رفتار میکنم بعضی وقتها، بعدها دیگه نمیتونم، باید حواسم باشه.

حس میکنم ازدواج خیلی مسئولیت بزرگی.
الان اگه یکی رو ببینم، تو دلم بگذره فلان پسری چقدر خوبه، بعدها دیگه باید مراقب ذهنم هم باشم که بهش خیانت نشه.


اما... درکل پسر خیلی خوبی بود.
خیلی خوش اخلاق بود.
مطمئنم بعدها نباید نگران این باشم که به پدرمادرم بی احترامی کنه.
نگران این باشم که میخوام برم بیرون بهم اجازه نمیده.

الهی بمیرم.
پسرخالم پنج سالشه، با بخارشو سوخته.
دلم ی جوری شده،
عاشقشم پسرخالم رو.
بمیرم الهی چقدر الان دردمیکشه بچه.

تااازه جای خیلی بدشم سوخته. :((







  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
پسریکی از همکارام تو کماست، یعنی مرگ مغزی شده. جوون بوده حدود 27 سال.
همه براش غصه میخورن، البته منم ناراحتم براش و آرزو میکنم خدا شفاش بده.


اما...
دلم خیلی این اتفاق رو برای خودم میخواد.


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
امروز خالم همونی که خاستگار قبلی ها رو معرفی کرده بود اومده بود خونمون.
فک کنم اومده بود ببینه نظر ماچیه.


نمیدونم پسره رو قبول کنم یا نه.
نمیخوامش، اما میگم شاید اشتباه میکنم.
این یکی هیچ ایراد بزرگی نداشت.
خیلی پسر سربه زیری بود، قدوهیکلش خوب بود.
فقط تیپش خیلی دهاتی بود که پون خانوادش اینطورین الان اینطور لباس پوشیده بود احتمالا!

مطمئنم کسی نیست که بعدها خیانت کنه.
چون الان که مجرده و جوونیشه هیچ کدوم شبکه های اجتماعی رو نداره، خودش هم گفت که بلد نیست با کامپیوتر و اینطور چیزها کارکنه.
شب و روزش سرکاره،
مطمئنا همینطور هم بوده که با خانواده ای که او داشته الان ی خونه ساخته، هرچندکه تو محله های خیلی خوب شهر نیست.
یعنی پایین شهره.

روز اولی که اومد خونمون ی جعبه بزرگ شیرینی آوردده بود، این نشون میده که فرهنگ و شعورش بالا بوده، با اینکه کسی نبوده که راهنماییش کنه ولی خودش میفهمیده که دست خالی نیاد.
با اینکه مادرش خیلی پیر بود، خیلی خیلی...،
اینقدر اعتماد به نفس داشته که انگاری تنهایی اومده خاستگاری.

دست و پاهاش نمیلرزید.


مهربون بود، به نظر میومد خیلی مهربون باشه.
وقتی باهاش حرف زدم معلوم بود که گیر بده نیست.


تو محل کارش خیلی تعریفشو کردن گفتن که نجیبه و ....!!



فقط...! من حس میکنم اونی نیست که من همیشه میخواستم.
شاید خیلی بچه گانه باشه، اما  از اونی که میخوام ی تصویر مبهمی تو ذهنمه، نه اینطور که الان بتونم خصوصیاتش رو بگم، اما انگار ی معیارهایی تو ذهنمه که وقتی ی خاستگار میاد، سریع با اون معیارها مقایسه میشه،
مثلا قیافه اون پسر رو که میبینم، خانوادش رو که میبینم، قلبم میگه این همون مردیه که میتونی کنارش خوشبخت باشی.


یکی دوبار نسبت به خاستگارا این احساس رو داشتم، که اینم اونا گفتن نه.
یکیش ی پسری بود به اسم هادی، که بعدها بخاطر حرفهای بی اساس یکی از همسایه ها که با بابام سر  ی زمین دعوا داشتن، گفتن نه.
البته خیلی هم منو پسندشون نبود، وگرنه بخاطر حرف ی نفر نه نمیگفتن.


البته بعد از یکی دو هفته خواهرش زنگ زدن که ما بخاطر حرف فلانی گفتیم نه، ولی الان فهمیدیم که حرفشون بی اساس بوده، اگه اجازه میدید بیایم بازم. داداشم خیلی  دخترتون رو پسندش بوده.
که بابام چون خیلی بهش توهین شده بود، گفت نه من دخترم رو بهتون نمیدم.
مادر پسره هم گفته بود که من باهات نمیام.


یکی هم اون ی پسری به اسم میثم بود که بعدها گفتن که بخاطر اینکه دخترتون گفته محیط کارش مردونس و همه شمارش رو دارن گفته نه.

ولی اون پسر دومیه خیلی شبیه من بود.
مث من عاشق انگلیسی بود، عاشق کتاب خوندن بود، عاشق مسافرت بود، و ....


ولی خب...، انگار قسمت نبود.



از قیافه پسر دکتر هم خیلی خوشم میومد.




دلم نمیخواد این پسره قسمتم بشه.
ولی خب... بازم میسپارم دست خدا.


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

امروز هم باز خاستگار اومده بود.

ی پسر بسیار بسیار بسیار مثبت.

نمیدونم ازش خوشم اومد یانه! قد و هیکلش خوب بود، صورتش به دلم ننشست که اونم از بس بلد نبود موهاشو درست درستشون کنه و ...!

از ی طرف به نظر خیلی مهربون و منطقی میومد، از ی طرفم به نظرم بی عرضه اومد اینقدر که مثبت بود.


اینا رو ولش..!

میخوام برای پسر  یکی از دوستام تقویم درست کنم، برای عید سورپرایزش کنم. صفحه اولش  رو درست کردم.

دوستان ببینید نظرتون رو بگید، اگه جاییش قشنگ نیست بگید درستش کنم.

مرسی.

فقط رمزی میزارم که فقط  شماها  بخونید آدم های غریبه نبینن.


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

بالاخره بعد از کلــــــــــــــی تلاش یادگرفتم با فوتوشاپ اون چیزایی که دوست دارم رو درست کنم.

برنامشو به همکارم گفتم ریخت تو فلش برام؛ از شوق و ذوقش ظهر با اینکه خیلی خسته بودم خوابم نبرد که بیام اون چیزی که ذهنم بود رو درست کنم.

با کلــــــــــی امیدوآرزو اومدم نصب کنم برنامه رو...، اما دیدم ای دل غافل...! سریال نامبر میخواد که من نمیدونم کجاشه؟ بعد از کلی جست و جلی تو نت پیداکردم.

باز ی عالمه خوشحال شدم که مرحله سختش رو پشت سر گذاشتم، رفت مرحله بعد!

یهو گفت اینسرت دیسک. فوتوشاپ آشغال.


آخه همکارم بدون دیسک نصب کرده بود نمیدونم چرا مال من اینطور میشه :((

من نمیتونم طاقت بیارم تا شنبه که ببرم همکارم برام درستش کنه.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

اینروزا شکرخدا خوب میگذره.

سروکله هیچ خواستگاری هم پیدا نیست و آرامش دارم.


میخوام بروشور درست کنم، اما هیچی فوتوشاپ بلد نیستم.

پس از جست و جوهای خیلی طولانی توی نت، یکم فوتوشاپ یادگرفتم.

اما فکر نمیکنم اینقدری باشه که بشه اون چیزی که توذهنم هست رو درست کنم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

تصمیم گرفتم از کاریکی از وبلاگی ها که خوشم اومد، تقلید کنم.

اهدافم رو اینجا بنویسم، تلاش کنم بهشون برسم. و وقتی رسیدم سبزشون کنم.



البته الان خیلی هدف های زیادی تو ذهنم نیست،،

وقتی تو حموم بودم به این موضوع فکر میکردم، دیدم ی هدف بیشتر ندارم فعلا، اون هم قبول شدن ارشده!! که البته باید به اندازه ده تا هدف برای رسیدن بهش تلاش کنم و وقت بزارم.


داشتم به این فکرمیکردم که تنها کسی که شادی و خوشحالی من براش مهمه واقعا، خودم هستم.

خودم هستم که برای رسیدن به خوشبختیم و خوشحالیم تلاش کنم.

خودم باید خودم رو دوست داشته باشم.


آدما هرچی هم کسای زیادی تو زندگیشون داشته باشن، حتی کسی رو داشته باشن که مثلنی براش میمیره،،،

اما اگه اون دختره هروز ناراحت باشه، هروز غر بزنه، خودش رودوست نداشته باشه، همیشه بگه من خیلی ناراحتم و ...

کم کم اون آدم خسته میشه ازش.


همه آدم ها دوست دارن خوشحال باشن و آرامش داشته باشن، اگه هم عاشق کسی هستن برای اینه که کناراون ادم احساس خوبی دارن.

اونوقت اگه عشقشون هروز با غرزدن و ناراحتیش اعصابش رو خورد کنه، از زندگیش حذفش میکنه ک خوشحال باشه.


پس اولین کاری که امروز میکنم اینه که خودم رو دوست داشته باشم.

اینکه خودم برای خودم و اهدافم ارزش و تفکراتم ارزش قائل باشم.

دیگه نارحت نباشم از این موضوع که اگه فلانی شخصیتم رو برد زیر سوال، محکم باهاش برخورد کنم و بهش بگم که اشتباه میکنه. نه اینکه نگران باشم که نکنه اون ادمه ازمن ناراحت بشه و دیگه کسی رو نفرسته خواستگاری و تو خونه بمونم.


من خداارودارم، اگه هوای خداروداشته باشم، بدون منت برام اونی که میخوام میفرسته.

من مطمئنم خداخیلی هوامو داره، بارها دیدم این موضوع رو.

مثلن اینکه نذاشت با پسردکتر ازدواج کنم یا اون کچله.



اگه منم هواشو داشته باشم مطمئنم اونی که میخوام رو بهم میده.

چقدر وقتی به بزرگی خدا فکر میکنم بهم آرامش میده.

خداجون چقدر خوبه که ما آدم ها توروداریم، اگه تورو نداشتشیم زندگیمون غیرممکن مییشد.


ممنونم ازت، شکرت برای همه اتفاقای خوب زندگیم.




همه سالهای پیش نزدیک عید که میشد کلی برنامه میریختم که سال جدید کارهای قشنگ قشنگ انجام بدم، منتظر بودم سال جدید بشه که تغییرکنم.

اما امسال دیگه بزرگ شدم، میفهمم اگه واقعا میخوام تغییری تو زندگیم بشه، باید از همین امروز شروع کنم.


الان خیلی احساس خوبی دارم، شکرت خداجون.

این احساسم همیشگی باشه، عاشقتم.



و عاشق این شعرم...!

گل من غصه چرا؟

غصه خوردن و از یاس سخن گفتن کارآنهایی نیست که خدارا دارند.



و یکی دیگه از اشخاصی که خیلی توزندگی کمکم کرد و دوستش دارم، مریم جونه.

مریم جون ممنونم که تو روزایی که همه فقط دردام رو گوش دادن و نهایت همدردیشون، ی بمیرم برات عزیزم بود، تو روزهایی که حتی نزدیک ترین افراد زندگیم هیچ اقدامی برای خوب شدن حالم نکردن.

تو کمکم کردی.

تو نگفتی الهی بمیرم، بجاش بهم نشون دادی چطور میتونم مشکلم رو حل کنم.


آرزو میکنم همیشه به همه اون چیزی که آرزو میکنی برسی و همیشه حالت خوب باشه.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت