یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

۲۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

قبل از هرچیزی بگم که واقعن نظراتتون خوشحالم میکنه. اینکه برخلاف دنیای واقعیم و آدم های اطرافم آدم هایی هستن که از راه خیلی دور، تو این دنیای مجازی منو میفهمن.



حس تنفری که به صادق پیداکردم، خیلی عمیقه.

مثلا اینکه صبحی ی پیام خیلی بی معنی فرستاده بود، اونم بعد از دوروز.

اینقدر متنفر بودم که حاضر نبودم حتی اصلا پیامش رو بخونم.


چقدر وفادارن برگها، وقتی که سبز و زنده اند با درخت هستند و هروقت که می میرند و زرد و خشک می شوند بازهم به پای همون درخت می ریزند و با آن هستند.



الان تو تاریکترین نقطه زندگیم هستمف قلبم خالیه، شایدم پره از درد.

احساس میکنم راحتترین کار اینه که چشمام رو ببندم و بمیرم.



توروخدا اگه کسی این مطلب رو میخونه، تو نمازهاش برام دعاکنه.

خیلی دلم میخواست برم اعتکاف، احساس میکنم اگه برم اعتکاف دعام برآورده میشه.

اما... نمیتونم.
نمیشه....

لیاقتش رو ندارم.



از محل کار دوستم میبرن مشهد، خیلی دلم میخواد برم حرم امام رضا، شاید او بخواد خدا کمکم کنه.

خودم که هرچی از خدا میخوام هیچی درست نمیشه.


نمیدونم چرا اینطوریم، انگار برای حرف زدن با خداهم رو دربایستی دارم.

بعد از نمازهام، بعد قرآن و دعایی که میخونم، وقتی میخوام از خدا بخوام کمکم کنه، وقتی میخوام مشکلم رو بگم،

لال میشم، نمیتونم هیچی بگم.

فقط میتونم بگم خداکمکم کن.

من تنهام، من خیلی تنهام.

خیلی خیلی خیلی تنهام



خدا همیشه میخواستم باعث سربلندی مادرپدرم باشم، این روزهام که باعث عذابشونم خیلی عذابم میده.

دلم آرامش بعد از طوفان میخواد.

من دیگه تحمل این طوفان رو ندارم.



نجاتم بده، یکی نجاتم بده.


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

دیشب یکی از بدترین شب های زندگیم بود.

چقدر احساس کردم دورم از آدم هایی که مثلن خانوادم هستن.


همیشه سعی کردم کاری کنم که باعث افتخارشون باشم. اما برعکس الان میبینم اگه دیپلم میگرفتم و با ی پسری بدبخت تر زندگی میکردم و همیشه از آرزوهام میگذشتم و قانع بودم به قول خودشون،، باعث افتخار خانواده بودم.


نه دختر الانی که هرزندگی رو قبول نمیکنه.

دیگه به جایی رسیدم که احساس میکنم تمام کارهایی که تا اینجای زندگیم انجام دادم بی فایده بوده. انگار ی مسیر اشتباه رو رفتم.

دلم خیلی شکسته، از عزیزترین کسانم، از همه افراد خانواده به جز پدرمادرم.

خاله هام دیروز با حالت دلسوزی میگفتن که چرا اینقدر مادرپدرت رو اذیت میکنی.؟

میگفتن باید ازدواج رو ساده بگیری.



واقعا گیجم، نمیدونم... شاید من دارم اشتباه میکنم.



بهم میگن مگه بابات مهندسه یا مامانت که انتظار ی زندگی خوب داری؟

پسری که ی کارخوب داشته باشه و تقریبا شرایط ایده آل داشته باشه میره خونه دکترمهندس ها خاستگاری.

من اگه بابام کارگر بوده، الان هم باید با ی پسرکارگر ازدواج کنم.

اگه تمام بچگی هام در حسرت چیزهایی که نداشتم گذشته، باید بعدش هم همینطور باشه، زندگی بچم هم..



میگن توکلت به خدا باشه.

منم همین کارو میکنم.

برای خداکه کاری نداره. :)

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

دیشب خاله گرامی پیشنهاد میدادن اگه صادق پیام نمیده تو بهش پیام بده (به عبارتی دیگه تو خودتو بچسبون بهش)

مادر گرامی ترهم به بابا پیشنهاد میدادن که با دخترت خیلی خوب رفتار میکنی، اگه هروز دعواش میکردی و میزدیش الان این نبود وضعمون. که هرکسی میاد بگه نمیخوام.!!!



چه بی شرمانه و پست است این تزویر.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

ی سوالی که همیشه درمورد عدالت خدا تو ذهنم ایجاد میشه اینه که:

مثلن یکی از دخترای فامیل ما شوهرش خیلی بد از آب دراومده و الان اصلن زندگی خوبی نداره.


ی  بارکه مامانم ومادربزرگم داشتن صحبت میکردن، مادربزرگم گفت فلانی اینقدر پدرزنش رو اذیت کرده الان داره تاوانش رو پس میده.

ی روزی اشک پدرزنش رو درآورده و الان دامادش همین کارو باهاش میکنه.


واقعن اگه عدالت خدا اینه:

اون دختری که بخاطر تاوان کارباباش داره اذیت میشه چه گناهی کرده؟

این وسط کسی که بیشتر از همه داره اذیت میشه اون دختره هست، چرا اون هم باید تاوان کارباباش رو پس بده؟


یا اینکه مثلا خالم ی بار میگفت مامان بابات، خیلی جوونی هاش بد بوده وادم ها رو اذیت کرده.

و ممکنه بخت تورو یکی از همون هایی که مادربزرگت اذیتش کرده بسته باشن.

این وسط گناه من چیه؟

چون من تنها دختر اون خانواده بودم باید تاوانش رو پس بدم؟


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
تاالان هرچی به صادق میگفتیم قبول میکرد، مثلن اینکه مهریه سیصد سکه باشه و اینکه من باید برم سرکار و اینکه باید تو محضر قید بشه که اجازه میده من برم سرکار.
تا امروز که قراربود بریم خرید بازار و حلقه ازدواج بخریم.
(درمورد این موضوع تا الان سه یا چهار بار باصادق حرف زده بودیم، دوبارش درحضور خانواده بود.)

دیشب بابام ی متنی نوشت که اینها رو صادق قبول داره، وقتی بهش زنگ زد که قبل از خرید حلقه باید اینا رو امضا کنه، گفت من باید بیام باهاتون صحبت کنم و پدرم هم باید بیاد صحبت کنه.
من بدون اجازه پدرم کاری نمیکنم.
این درحالی میگفت که بدون حضور پدرش حلقه نامزدی خرید آورد برای من. البته مابقی خانواده حضور داشتن پدرش چون ی شهردیگس نیومد.

پدرمن هم گفت که تو تاالان میگفتی خودت مهریه میدی و این مقدار رو قبول داری و باکار دخترم هم مشکل نداری، پس دلیل نداره امضا نکنی. یا امروز میای دراین رابطه صحبت کنیم یا اینکه من میرم وقت عقد رو کنسل میکنم و توهم بیا شناسنامه و انگشتر نشونت رو اونجا بگیر.

که ایشون هنوز تماس نگرفتن و از اون موقع ی پیام هم به من ندادن.



الان داشتم فکرمیکردم این عروسی کنسل بشه ی عده میان میگن دیدی بهت گفتیم سحروجادو کردن و بختت رو بستن.
توهمین فکرها بودم که مامانم گفت حالا قبول داری که بختت رو بستن؟!!!!!
برو این دعاها که گذاشتم لای قران بخون.
گفتم اینا رو از کی گرفتی.
ما ی آخوند خیلی خیلی معروفی داریم تو یزد، گفت رفتم به او گفتم و او گفته که این چیزها وجود داره و دخترت این دعاها رو بخونه که بختش باز بشه.


الان دیگه اینقدر بهم گفتن که خودم هم باورم شده.
البته این دعارو نمیخونم تا عقد با صادق کاملا کنسل بشه. بعد میخونم.

شاید اگه این دعارو بخونم واقعا ازدواج منم مثل بقیه راحت بشه.
اینقدر هربار سرخاستگار اومدن عذاب نکشم.
مثلن درمورد همین صادق الان تقریبا یکماهه که ادامشه.
درصورتی که درمورد بقیه یکی دوهفته ای تموم میشه.


یا اینکه هرچقدرم پسره خوب باشه، تو قلب من آشوب میشه و پسره رو مثل دیو میبینم.
و نمیتونم خوشحال باشم و قبول کنم.
شاید بعد از این اگه کسی اومد بهش احساس خوبی هم پیدا کنم.

گاهی احساس میکنم من مقصرهمه این عذاب هایی هستم که خانوادم میکشن.
منکه واقعن نمیدونم سحروجادو وجود داره یانه، اما بارها دراین مورد شنیدم که قدیم ترها اینکارو میکردن.
اگه کسی اینکارو درمورد من کرده، خداجون نبخشش.
به اندازه عذاب اینروزهای من و عذاب روزهای قبلم که از ازدواج کشیدم عذابش بده. ممنونم.
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

دیشب از ته دلم احساس کردم برای امشب که شب آرزوهگه است، اگه روزه بشم، اگه از ته دلم دعاکنم، بعد از نمازمغرب و عشا بریم امامزاده نماز شب لیله الرغائب بخونم.

همه دعاهام براورده میشه،

همه نگرانی هام رفع میشه.


اما... بیدار نشدم نماز صصبح بخونم، سحری بخورم و روزه نشدم.




× دیشب داشتم فکرمیکردم چقدر بچه تر بودم نمی فهمیدم که چقدر بعضی تصمیماتم روی زندگیم تاثیر میزاره.

مثلن ی پسری که اهل قم بود و قیافش خوب بود، باباش ی شغل خوب داشت و خیلی عاشقم بود، ازم خاستگاری کرد و من الکی ردش کردم.

ی پسری دیگه که تو نیروی انتظامی کارمیکرد اومد خاستگاری و بابام الکی الکی ردش کرد. ازم پرسید میخوای چیکارکنی؟ منم به خاطر ی دلیل خیلی مسخره گفتم فعلن نمیخوام ازدواج کنم.

ی پسر دیگه که اومده بود خاستگاری و لیسانس معماری داشت و من چون مثلنی فکرمیکردم زشته گفتم نه!


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
نتیجه آزمایش خون خوب بود. خونمون به هم میخورد.
دوستان ببخشید دیرمیام، اینروزا خیلی بده.

نمیدونم میخوام چیکارکنم.
بجایی رسیدم که نه میخوام این ازدواج رو، نه میتونم نه بگم.


دودلم شدید.
ی لحظه میخوامش.
ی لحظه اصلن نمیخوامش.


زندگیم ی جور خاصی شده.


حواسوم پرته، چشاته یاروم...
زلال چشمات کرده گرفتاروم.


عاشق این آهنگم. برام پر از حس های قشنگ و خاطرات خوبه.
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
درست شد قضیه پس ورد.
ممنونم دوستان :)


فردا صبح میریم آزمایش خون.
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

سلام دوستان.

من وقتی میومدم وبلاگ نام کاربری و رمزم ذخیره شده.

چطور بایداین رو حذف کنم؟

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
دیگه نامزد کردم، همه خاستگاری بازی ها تموم شد. :)
وبلاگ نویسی رو تموم نمیکنم.
اما این جا رو دیگع نمی نویسم. ی وبلاگ جدید، برای شروع ی زندگی شیرین می زنم.


البته خب دوستای اینجامم رو دوست دارم.
فعلن نمیرم.

امشب ساعت هشت شب نامزد کردم. :)
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت