یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

دیروز و پریروز رفتیم خرید بازار، با اینکه تصمیم داشتم فقط چیزهایی که نیاز دارم بردارم،  و هیچ چیز خیلی گرونی هم برنداشتم، شد 600 هزارتومن فقط خرید من، 400 تومن هم خریدهای آقای داماد،

اون هم فقط تو لوازم آرایش.

الان هم احساس میکنم فروشنده اشتباه کرده،

آخه هچچی خاص برنداشتم، خیلی هم زیاد برنداشتم.

آخه چرا اینقدر زیاد شده.

مشکل اینجاست که اصلا فاکتورهم بهمون نداده.

اصلا جایی که رفتیم برای خرید بازار پسندم نبود.

رفتیم سبزه میدون اصفهان، همون ته ی جاهست پره آیینه هست، از بین آینه هم که رد میشی میری تو ی قسمت که وسایلش یجوری هست که انگار برای خرید عروس داماده،

گفتن بریم اونجا.پ

چمدون و حوله رو که برداشتیم، در رابطه با حوله هم گفتیم سایزبندی نداره مگه؟؟ گفت نه اینا فریه، ماهم نگاه نکردیم اونجا، الان که اومدیم خونه میبینم رو حوله زده سایز لارج.

که اصلا اندازه من نیست.

دلم میخواد برم بزنم تو دهن فروشنده، بگم بهش وقتی ی جنسی رو نداری بگو، مجبوری مگه الکی بگی کلا سایزبندی نداره.

بادی اسپلش،

کیف آرایش که گفت قیمتش 7تومنه،

سشوار

آینه که گفت 6 تومنه

ریمل دوتا که گفت دونه ای 12 تومن

پنکیک

کرم پودر که گفت 25 تومن

رژلب دوتا جامد دونه ای 9 تومن

لاک 2 تا

رژ مایع 3 تا

کرم نرم کننده

ست برس

برس رژگونه

اپیلیدی

شیرپاک کن

ادکلن

مداد ابرو دوتا

خط لب یکی

واقعا اینا 600 هزارتومن میشه؟؟؟؟؟؟؟! :(

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

واااااااااای دیشب رفتیم لباس عروس دیدیم، چه لحظه خوبیه این لباس عروس پوشیدن، واقعا آدم احساس میکنه پرنسس شده :/

از بین لباسهایی که پوشیدم یکیش رو من خیلی دوست داشتم،،، درست همونی که مامانم ازش متنفره!!!!! ساده هست، اما دامنش خیلی پف داره،،،،

خب من از اون لباس ساتنی ها که اصلا دوست ندارم،

من لباسی رو دوست دارم که کمرم رو باریک نشون بده و بجاش ی عالمه دامنش پف داشته باشه،،، شبیه اینه اون لباسی رو که پسندیدم.

Image result for ‫لباس عروس اسکارلت‬‎

اما مامانم هرلباسی که بیشتر مونجاق و برق داشته باشه رو دوست داره، اصلا هم براش مهم نیست دامنش پف داشته باشه یانه،

مدل لباس عروس جدید 96,لباس عروس و نامزدی 2017,مدل لباس عروس,

لباسای شبیه اینو.

الان واقعا گیج شدم،، نمیدونم واقعا کدوم کار قشنگتره.

ی لباس دیگم که پسندیدم تمامش مروارید بود، اونم رو دوست داشتم.

میشه شماهم بگید کدوم به نظرتون قشنگتره؟

ی چیز دیگم که خیلی با مادرم اختلاف نظر داشتم، من دوست داشتم پشت لباس عروسم هم خیلی قشنگ باشه. اما مامانم همش میگفت تو چیکار پشتش داری!!!

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

اینروزا که عروسیم نزدیکه به این فکرمیکنم که چقدر همه عروسی ها شبیه هم هستن، هیچکدوم خاص نیستن، تو همه عروسی ها تالار میگیرن که تو شهر ما نصف آدما تالار فرهنگیان بودن، ی جای تکراری برای همه.

میوه و شیرینی همه عروسی ها هم که تو شهرما، باقلوا و نون ناریگیلی و نون منقا هست،

عروس دامادا هم که همه شکل همن، داماد با کت شلوار و کراوات، عروسم با لباس عروسی که اکثرا شبیه هم هستن.

عروس رو میبرن آرایشگاه، ی عالمه آرایشش میکنن که مثلا قشنگ بشه، اما اینقدر زیاده روی میکنن که ی لایه کرم رو صورت عروس میماسه!!! مثلا من عکسای عروسی خواهرشوهرم رو که میدیدم قشنگ این لایه کرم رو صورتش مشخص بود.

داماد میره دم آرایشگاه دنبال عروس و میان تالار،  یکم بزن برقص و میبرنشون خونه خودشون و شام و خدافظی!

دوست دارم عروسیمون خاص باشه، کسی پیشنهادی نداره؟

مثلا حسین میگفت ماشین عروسیمون رو فولوکس قدیمی ها گل بزنیم!!!

البته من نگران اینم که فولوکسه وسط راه خراب بشه.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

قبلتر از همه چیز بگم که آهنگ آخری محسن یگانه پوکونده، یعنی منکه عاشقش آهنگشم شدید. دوست دارم هزار بار گوش بدم تا آخر عمرم. واقعا دمش گرم :)

دیشب خونه برادرشوهر دعوت بودیم، همه دیگه هم بودن، خواهرشوهر کوچیکیم که اصلا نظر نمیداد در مورد عروسی! یکی به آخری همش میگفت دوست دارم بهترین آرایشگاه بری، بهترین لباس عروس رو بپوشی، دوست دارم تک باشی و...

جاری میگفت حالا ی موقع نری چیزای گرون برداریا،،، ی چیز ارزون و خوب!!!!

بقیه خواهرشوهرا هم که نبودن.

قراره امشب بری لباس عروس ببینیم.

دیشب بعد از پنج شیش ماه با یکی از دوستان دانشگاهم رفتیم بیرون،

اوهم با یکی دوست بود بعد از دوسال باهم ازدواج کردن، انگار اون پسره دیگه اون پسره که باهم دوست بودن نبود،،،،

انگار خیلی داشت اذیت میشد از رفتاراش.

میخواستم ی موضوع مهمی رو بنویسم، ، اما رفتم تو حاشیه ها یادم رفت.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

یکی از دوستان ی رژیم پیشنهاد دادن که ی روز هرچی دلم خواست بخورم ی روز هیچی نخورم. بنظرم این خیلی خوبه. اینطور راحت تر میشه محدودیت رو تحمل کرد.

کاش بتونم رژیم رو ادامه بدم تا روز عروسیم سه کیلو دیگه کم کنم بسمه:)

من فقط تنها مشکلی که دارم مادرشوهرمه، او اصلا نمیخواد قبول کنه پسرش دیگه ی شخص دیگه هم تو زندگیش هست، دلش میخواد پسرش تمام و کمال مال او باشه.

میخواد الانم مث وقتی که پسر خونه بود باشه.

مثلا تو این خرج و مخارج عروسی و اینکه هی میگن حسین نداره، تو بفکر جیب شوهرت هم باش و به اندازه گلیمتون پا دراز کنید، بهش گفته بودن که براشون گوشت و مرغ و اینطور چیزا بخره ببره،

وقتی که پدر شوهرم پولش رو آورد بهش بده، حسین تعارف کرد که اگه ندارید باشه، مادرشوهرم هم سریع گفت مامان اگه کارش نداری بده به خودم!!!!!!

همه پولا رو ازش گرفت×××

وقتی خودشون اینکارا میکنن، انتظار دارن عروس دلش بسوزه.

اصلنا گاهی فکرمیکنم مادرشوهرم عقل و درک نداره، فقط خودخواهه.

امسال نزدیک عید روز 25 اوم اسفند عروسی ماست، و هردومون از صبح تا ظهر هرروز سرکار هستیم، ی جمعه تعطیل داریم که همیشه این پنج شنبه ظهر که از سرکار اومدیم باید بریم شهر مادرشوهر، تا فردا عصرش که برگردیم، که معمولا جمعه ساعت یازده دوازده میرسیم خونه.

الان مادرشوهرم داره خودش رو میکشه که حسین باید بیاد خونه تکونی منو بکنه،

ی ذره فکرنمیکنه امسال پسرم که اینقدر ادعام میشه دوستش دارم،؛ میخواد زن خونه ببره، و همین چقدر کار داره،

نمیتونه بیاد دو سه روز اونجا و خونه منو تمییزکنه.

انگار اگه یکسال از خونه تکونی بگذره میمیره.

تازه جالب اینجاست که دیروز خواهرشوهرم اینا میگفتن که خونه ای که اجاره کردید خیلی کثیفه و خیلی کار داره تمییز کردنش، خودمون که نمیتونیم تمییز کنیم، کارگر بگیرید بیاد تمییز کنه.

پول بدیم کارگر بیاد خونه خودمون رو تمییز کنه، خودمون هم مث کارگر بریم خونه مادرشوهر برق بندازیم!!!!!

که البته من گفتم کاری نداره که، هنوز تا عروسی خیلی مونده کم کم خودم با حسین میریم تمییز میکنیم.

حالا از بحث مادرشوهر که بگذریم، من ی مشکل دیگه هم دارم.

همش خوابم میاد، صبح ها که باید بیدار بشم انگار دلم میخواد بمیرم،،،

ظهرهم که از سرکار میرسم خونه حتی دلم میخواد نهار نخورده برم بخوابم.

هیچ راهی برای رفع خواب سراغ ندارین؟؟ غیر از قهوه.

الانم که دارم اینارو مینویسم به شدت خوابم میاد.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

بعد از ازدواجم خیلی چاق شدم، در حد 5 کیلو شاید، دیدم نزدیک عروسیمه، یهویی تصمیم گرفتم رژیم بگیرم.

دو هفته تمام هیچی نخوردم، فقط صبحانه میخوردم برای نهار و شام هم فقط کلم میخوردم.

قند و بستنی و فست فود هم که بکل دورش رو خط کشیدم.

تو این دو هفته یک کیلو کم کردم.

سایزم هم خیلی کمتر شد. البته هنوز نشدم مص وقتای مجردیم.

اما نمیدونم چرا از پنج شنبه ای یهویی طاقتم تموم شد.

پنج شنبه و جمعه که خونه مادرشوهر بودم و شام و صبحانه و نهار رو کامل خوردم. تخمه و تنقلات هم که هرچی دوست داشتم خوردم.

دیگه میگفتم از صبح امروز باز رژیم رو شروع میکنم.

اما الان دلم میخواد چشمام رو ببندم و ی کوه پفک بخورم. برم اینقدر بستنی بخورم تا بمیرم.

اصلا میخوام بی خیال دنیا بشم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

یکی از دوستان نظر گذاشته بودن که نباید حساسیت داشته باشم که تو جهیزیه خواهرش کمک کرده، پسر خانواده بود و وظیفه اش بوده.

وقتی من میبینم بهترین مبلمان خونه خواهرشه که نصف پولش رو، شایدم همش رو شوهر من میده، الانکه موقعش شده که برای خونه خودمون چیزی بخره،

پدرشوهرم منو کشیده کنار میگه که حسین پول نداره همه چیز رو ساده بگیر، حالا اگه شما مبل هم نداشتین تو خونتون چیزی نمیشه، چندسال دیگه میخرین.

وقتی من ی مانتو میخوام مثلا، نمیخرم. وقتی میبینم شوهرم نداره اصلا به روی خودم نمیارم که من اگه مجرد بودم تو این مدت تا الان دوتا مانتو خریده بودم، اما شبش که با مادرشوهرم میرم بیرون شوهرم میره برای مادرش بهترین مانتو رو میخره.

خب ناراحت میشم.

فکرمیکنم بهترین راه اینه که اصلا بفکر غرورش و نداریش نباشم.

وقتی خودش و خانوادش دلشون به حالش نمیسوزه، چرا من کاسه داغ تر از آش باشم.

وقتی مادرش فقط به فکرخودخواهیه خودشه، از ی طرف میگن پسرمون نداره عروسیتون رو ساده بگیرید، از ی طرفم هر هفته مجبورش میکنن حتی اگه برای ی روز هم هست صدهزارتومن خرج کنه بره ی شهر دیگه دیدن مادرش،

چرا من بخوام قناعت کنم.

ماهرهفته پنج شنبه پنج شیش ساعت راه رو میریم که بریم شهر مادرشوهر، جمعه عصر همون پنج شیش ساعت راه رو برمیگردیم که بریم سرکار.

ما اینهمه راه و هزینه رو خرج میکنیم که نصف روز این مادر پسرش رو ببینه.

اگه واقعا دوستش داشت اینکارو نمیکرد.

اون احساسی که اون به پسرش داره خودخواهیه.

دیشب هم میگفت که باید بیای شهرما زندگی کنی، من اگه مریض شدم، من اگه خواستم برم بازار، من اگه خواستم چیزی برای خونم بخرم وظیفه تو که پسرمی هست که اینکارا برام بکنی.

باید بیای اینجا زندگی کنی.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

امروز یکی از همکارام اومده بود ازم پول قرض کنه، که البته این دفعه من نداشتم.

قبلا که مجرد بودم، همیشه وقتی همکارای خدماتم ازم پول میخواستن همیشه دلم براشون میسوخت.

اما دیشب که داشتیم با حسین حساب کارهامون رو میکردیم، متوجه شدیم که بعدها تو زندگیمون دقیقا به اندازه حقوق هردومون چک داریم :!

یعنی نباید هیچ جا بریم، چیزی هم نخوریم!!!!

البته که خیلی سخته، اما خب باید به فکر شغل دوم باشیم.

شاید من میتونسم همه چیز رو راحت تر بگیرم، اما با شناختی که تا اینجا از شوهرم به دست آوردم میدونم که اگه من دست پایین بگیرم همه چیز رو، قدر پولش رو نمیدونه و فکرمیکنه خیلی پولداره،،،

به فکر بخشش برای خواهر برادراش میوفته.

مثل همین الانش که داشتیم حساب میکردیم، گفت که من 450 یجا باید قسط بدم!!! که وقتی گفتم چی؟ گفت وام گرفتم،، البته وامی که من نمیدونم تو چ راهی خرج شده.

میدونسم اگه بیشتر هم بپرسم ی دروغی سرهم میکنه که منو بپیچونه.

خودم که میدونسم داره پول جهیزیه خواهرش رو میده.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت