یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

میخوام برای ارشد وزارت بهداشت ثبت نام کنم و امسال واقعا بخونم براش.

اما هرچی تحقیق میکنم درباره هررشته ای، آخرش تو نظراتش که پایینش نوشته شده پشیمون میشم.

یکی هست که نوشته باشه من این رشته رو خوندم و اگه دکتری این رشته رو نگیرید فایده نداره و این حرفا.

بین ثبت نام برای ارشد بهداشت حرفه ای، سم شناسی پزشکی و ارگونومی شک دارم کدوم رو ثبت نام کنم.

البته آموزش پزشکی هم :)

کسی میتونه راهنماییم کنه؟

البته میدونم نمیشه خیلی به نظرات توی سایت توجه کرد، چون درمورد رشته ای که خودم لیسانسش رو دارم اینقدر درمورش تعریف کردن که عالیه و میتونید چندجا کار کنید و ی عالمه درآمد داشته باشید و این حرفا!!!

درصورتی که همش الکیه.

انگاری که فقط کسانی که رشته های علوم پزشکی پرستاری مامایی و پیراپزشکی خونده باشن آینده کاری خوبی دارن!!!!

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

هر روزی که از روزهای متاهلیم میگذره، به این فکر میکنم این اشتباه بود که فکرمیکردم اگه ازدواج کنم میتونم احساس خوشبختی کنم.

البته منکر نمیشم که هرچی هم مشکلات بزرگ باشه، هیچوقت به پای استرس اونروزهایی که همش خاستگار میومد نمیشه.

الان اینروزها، غم از دست دادن کارم رو دارم،

اما خب ی امیدی تو دلم هست که شاید بتونم کار بهتری پیداکنم،

یا اینکه اگه هم نتونسم، شاید بی پولتر باشیم، اما خب میتونیم زندگی رو بگذرونیم.

برام دعا کنید،

اون ی ذره امیدی که تودلم هست تبدیل به ناامیدی نشه.

من تمام تلاشم رو کردم که کارم رو از دست ندم.

تمام این دوسال رو میدونسم با گذشتنش ازدیگه قرار نیست اینجا بمونم، و قرارداد دوساله هست،

اما تمام تلاشم رو کردم که کارم رو به بهترین نحو بگذرونم.

درحدی که خود رئیس هم ی بار گفت که برعکس همه نیروهای دوسالمون که این دوسال رو فقط میومدن و میرفتن و هیچ کاری نمیکردن، خانم .... خیلی برامون زحمت کشید.

حالا هرچی هم بشه میدونم کم کاری از من نبوده.

بازم از خدا میخوام هرچی خیر و صلاحمه بشه.

مطمئنم از ته دلم که همیشه خیلی هوامو داشته.

حتی آرزوهای کوچکی که خیلی قبلترها داشتم و فکرمیکردم هرگز براورده نمیشه، اینروزها برآورده شده،

پس بازهم امید به خدا.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

چندوقت پیش ی پست گذاشته بودم که خیلی بدبختیم، اصلاح میکنم بدبخت نیستیم بی پولیم.

نمیدونم چرا اگه مسئولین ما میدونن که با حقوق 12 میلیوم میشه ی زندگی خوب داشت، پایه حقوق رو گذاشتن 800 تومن؟

یعنی حتما میگن بزارید مردم معمولیمون تو فقر باشن، البته با این حقوق میشه زیرخط فقر زندگی کرد فقط.

اینروزها واقعا اون راننده تاکسی که میره دم استانداری تهدید میکنه که با بنزین خودم رو میکشم رو درک میکنم،

گاهی وقتها آدم میبینه با این پولی که در میاره، حتی نمیتونم ما یحتاج اولیه زندگیش رو تهیه کنه.

اینطور که معلومه دیگه از اول عید قرار داد من تموم میشه و دیگه نمیرم سرکار، و اینطور میشه که باید با حقوق 900 تومن زندگی کنیمف اونم حقوقی که صاحب کار سه ماه ی بار اونم مث پولی که به گدا میده، خورد خورد بهمون بده.

اصلا انتظار این زندگی رو نداشتم.

شایدم شوهرمن کم کاری کرده، شایدم وقتی کار نبوده، نمیتونسه بیشتر از این کاری کنه.

الان میخواد شغل دوم داشته باشه، وقتی کاری نیست چطور.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

"یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت.(یَتا شاعر رف بِرِ فرمانده دُزا یَتا شِر بِرِش خوند) فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند.(فرمانده دزا دستور داد لباساشو  ازِش گرفتن!) مسکین برهنه به سرما همی‌رفت،(مرد شاعرو لُخت وسط سرما وِل کِردَن) سگان در قفای وی افتادندد خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد.(سگا افتیدن  دنبالش، مرد شاعر خواس یَتا سنگ برداره و پرت کنه سمت سگا تا بش نزیک نشن. ولی زمین یخ زده بود. و نتونس.) گفت این چه حرومزاداییَن  سگا وِل کِردن و سنگو بسن. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از منن چیزی بخواه.(فرمانده دزدها تو اتاق فرماندهی حرف شاعر رو فَمید و خندید. بش گف از من یَ  خواهشی کن.) گفتت جامه خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی(مرد شاعر گف لباسای خودومو بم بده اِگه قصد داری بم  انعام بدی)

امیدوار بود آدمى به خیر کسان

(آدمی بعضی وختا به خیر دیگران امید مِبَنده)

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

(ولی من به خیر تو هیش امیدی ندارم. فقط اذیتُم نکن!)

سالار دزدان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند.(فرمانده دزدا دلش به رحم اومد، گفت تا لباس هاش رو بش برگردونن. یک قبای پوستی و چند سکه زر نیز به مرد شاعر انعام داد.)


با معرفت ها ذکر مأخذ می کنند :)

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

دلم میخواد زودتر این روزهای عروسی تموم بشه،

اینقدر که استرس دارم اینروزها و از همه طرف فشاره روم.

بابا که هر تیکه از جهیزیه رو که میخره هی غر میزنه و تا هم بگم فلان چیزی پسندم نیست، میگه برای تو که مفته، پسندت نبود بنداز دور هر چی خودت دوست داری بخر.

اینقدر که بارها آرزو کردم ای کاش خودم پول داشتم میتونسم هرچی نیاز دارم رو بخرم
.

بابا همش میگه پول ندارم، برای اینکه تا من عقد کردم، رفت نقشه خونه رو تغییر بده، ی عالمه پول بابت این داد، الانم رفته زمین خریده بخاطر این رفته زیر قرض.

نمیدونم من خوذخواهم یا او!!!!

همیشه فکرمیکنم اگه بابای خودخواهی نبود، اینکارا رو میذاشت بعد از اینکه من رفتم خونه خودم.

اصلا دوست داشتم خودم میتونسم جهیزیه ام رو بخرم.

از ی طرف هم میبینم شوهرم هیچی پول نداره،

ده تومنی که وام گرفته، پنج تومنش رو داده پول پیش خونه، سه میلیون و نیمش رو سرویس طلا خریده، نزدیک دو میلیون رو تلوزیون خریده.

الان که باید قالی بخره، خرج عروسی رو بده، خرج خرید بازار رو بده هیچی پول نداره.

برای همین اصلا اعصاب نداره، همش ناراحته.

احساس میکنم تمام دوران عقدم رو سرم رو مث کبک کرده بودم زیر برف، که فکرمیکردم خوشبختم.

الان میفهمم که واقعا بدبختم، دیشب بیاد فیلم بی پولی افتادم، میخواستم به حسین بگم ک واقعا هردومون خیلی بدبختیم.

همین جایی هم که حسین میره سرکار، سه ماهه همین حقوق کم هم بهش ندادن.

به نظرم باید دست بکار بشیم که یکار جدید پیدا کنه، واقعا با این حقوق نمیشه زندگی کرد.

الان بابد پول آرایشگاه بده، پول لباس عروس بده، رسمه که برای عروس مانتو و کیف بخرن، که نداره.

اصلا هم دلم نمیخواد مامانم اینا بفهمن ما اینقدر بدبختیم.

خیرسرم فکرمیکردم شوهرم مهندسه!!!!

مثلا مهندسی عمران داره!

کاش خدا کمکمون کنه :)

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت