یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

۳۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

خیلی وقت بود به این فکرمیکردم که هدف ما از زندگی چیه.

واقعا تهِ تهِ اهدافمون به چی میرسیم.


مثلا اینکه من الان دلم میخواد ارشد بگیرم. خب ارشد بگیرم که چی بشه؟ که دکترا بگیرم. خب برفرض دکترا رو هم گرفتم. بعدش چی؟

که ی کار خوب داشته باشم! که چی؟ که باعث افتخار خانوادم باشم.

این افتخار برای من چی داره؟؟؟!!!!!

حالا همه نگن وای دختر فلانی چقدر خوبه؟؟؟ چی میشه؟

دارم به خاطر حرف مردم، اینهمه تلاش میکنم؟


حالا حرف مردم رو هم نادیده بگیرم. تهِ تهِش به این میرسم که ی کار خوب داشته باشم، ی زندگی مرفه و همه چیزهایی که دوست دارم رو داشته باشم.

که اونوقت مثلا آرامش داشته باشم.

کی من به این زندگی خوب میرسم؟؟؟ حداقل ده سال دیگه.

که من سی و پنج ساله شدم و دیگه ی خانم میانسالم.

و از هیچکدوم از روزهای جوونیم استفاده نکردم و همش غصه خوردم.


ی سخنرانی بود، توش میگفت هدف خیلی از آدما (از جمله من) رسیدن به زندگی تمساحی هست که بتونن آرامش داشته باشن.

تمساح خدا ماهی یک میلیارد براش هزینه میکنه.

میتونست همین مقدارهم نه، نصفشو هم به ماها میداد.

اونوقت ماهم مث تمساح خوشحال بودیم.


ماها بدون تلاش به هدف زندگیمون رسیده بودیم.



درمورد دین و خدا چقدر میدونیم.؟

 نماز میخونیم چون بهمون گفتن، خدا گفته بخون. روزه میگیریم چون عُرفه،

اگه بخاطر خدا و دین بود که، خدا گفته که موهاتم کسی نبینه!! گناهه!! اما چون ی چیز عادی هست تو جامعه ما، میگیم اشکال نداره!

خدا گفته خمس بدیم، من خیلی ها رو میشناسم که نماز و روزشون اول وقته!! اما هیچوقت خمس نمیدن چون دوست ندارن، چون بهش اعتقادی ندارن.

اینا دین احساسی هست.

هرکاری که دوست داریم رو انجام میدیم.اما اون قسمت از دین رو که دوست نداریم رو نادیده میگیریم.



کاش بجای اینکه دین اجباری و احساسی رو اینقدر تو جامعه و مدرسه بهمون یاد میدادن یکم از دین اصیل میگفتن.

ای کاش این آخوندها تو مراسم ها، به جای اینکه هزاران بار نحوه ی کشته شدن اما حسین رو توصیف کنن و به مردم بگن اگه ی قطره اشک بریزید برای امام حسین میرید تو بهشت، که همه مردم تمام تلاششون رو بکنن که گریه کنن.

یکم  از دین اصیل و ریشه ای میگفتن.

ک اگه ی رکعت نماز میخونیم، از ته دلمون بخونیم.

نه از سرنیازی که به خدا داریم؛ نه از تررس خدا و نه از ترس جامعه.


منم هیچی از دین اصیل نمیدونم. فقط اینو میدونم که دینی که دارم درست نیست.

هدفی که از زندگی دارم درست نیست.



هدفی که خانوادم دارن درست نیست! اینکه ازدواج کنن، بچه دار بشن، تمام تلاششون رو بکنن که بچشون موفق باشه، موفق باشه یعنی ی شغل خوب داشته باشه،

بعد به بچشون هم یاد بدن، ازدواج کن، بچه دار بشو و به بچت هم همین مسیر رو یاد بده.

دقیقا این میشه بقای نسل.


یعنی ما اینقدر پستیم که هدف  از آفرینشمون بقای نسله.

اصلا حالا بقای نسل هم باشه، هدف خدا از آفرینش و بقای نسل انسان ها چیه؟؟

یعنی دنیا و اینهمه آدم آفریده که ی مدت تو این دنیا زندگی کنن، گاهی خوشحال باشن گاهی غمگین و بعد بمیرن؟

خودشم تماشا کنه؟


یعنی مثلا ما سینمای خداییم؟




خودمم نفهمیدم چی نوشتم!

البته میدونم هم طولانی شده و هیچکس تا آخرش رو نمیخونه.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

جدیدا ی آهنگی دانلود کردم، از سرعادت محسن ابراهیم زاده.

این آهنگ رو که گوش میدم، شدیدا الکی خوشحالم میکنه!!! انگار مثلا قرص شادی آفرین خوردم.

اینقدر که نصف شبی میخواستم پاشم برقصم!!!!

عاااااااااشقشممممم.


البته با تجربه ای که دارم اینقدر گوش میدم که مثل آهنگ لیلی!!! حالم ازش به هم بخوره.


الانم دارم این پست رو با رقص میزارم. اینقدر که این آهنگ رو من اثرمیزاره!!!!! اصلا همه خواننده ها کاش آهنگ های شاد میخوندن. چیه همش آهنگ ها ی جوریه که آدم بشینه باهاش گریه کنه.



دارم ی کارت کاراموزی درست میکنم برای بچه های گروهم.

وقتی اون چیزی که درست کرده بودم رو به یکی از دوستام که فوتوشاپ بلده نشون دادم. گفت احساس میکنم به طرز غریبی ریدی!!!!! تا دوساعت داشتم میخندیدم.

یعنی اینقدر این کارت رو خراب کرده بودم.

تازه اولش فکرمیکردم خیلی هم خوشگل شده و خیلی با افتخار برای دوستم فرستادم.


بدبخت آخرش خودش برام درستش کرد. دستش دردنکنه. کارتی که او درست کرد، هم ساده هست هم خیلی خوشگله.

همه کاراش همینطوره.

در عین سادگی عالی هستن.



امروز قرار بود اون خاستگار تلفن عمومیه بیان خونمون که فکر کنم مامانم اینا یادشون رفته! یا اینکه فکرمیکردن مزاحمن.

رفتن بیرون و تا شب نمیان!!!

حالا من نمیدونم اگه واقعا خاستگار بودن و اومدن من چه خاکی توسرم بریزم.

آبفنمون هم تصویری نیست که اگه دیدم خاستگار باز نکنم.


باید عصر که شد هرکس اومد درش رو بازنکنم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

کلیدپاسخ نامه ارشد رو زدن!

دوتا از درسهام رو ده درصد زده بودم.

زبانم رو تقریبا 35 زدم.


میدونم امسال قبول نمیشم.

اما به نظرم برای یک هفته خوندم خوب بود.

اگه برای سال بعد از الان بخونم حتما خیلی درصدهام بهتر میشه و میتونم حتما موفق بشم.



مطمئنم اگه زبان رو از الان بخونم، میتونم حداقل 70 بزنم سال بعد :)



دیشب یکی ک اصلا فکرش رو نمیکردم بهم ابراز علاقه کرد!

هرچندکه اصلا به ابراز علاقه کردن پسرا اعتماد ندارم اما خب... یکم ته دلم لرزید!!!!

اما سعی کردن نادیده بگیرم این احساس رو.

و دیگه هم درموردش فکرنمیکنم.


  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

ی اخلاق خیلی بدی دارم که شب که میشه اگه ی ذره هوا روشن باشه، خودمو بکشم هم نمیتونم بخوابم. حتی اگه داشته باشم از بی خوابی بمیرم!!!!

باید احساس کنم همه تو خونه ای که من هستم خوابن که منم بتونم بخوابم.


دیشب داداشم درس داشت، نمیخوابید!!! و من بااینکه خیلی خوابم میومد نمیتونسم بخوابم!! و استرس اینکه باید صبح زود بیددار بشم و خواب میاد، صبح کِسِل میشم و نمیتونم به کارهام برسم هم،، هزار برابرش بدترش میکرد!!


ظهری تو تلوزیون نشون میداد که تهران، اون پسرایی که ماشین های مدل بالا داشتن برای مردم مزاحمت ایجاد میکردن!! چقدر این مزاحمت ها زیاد بوده که دیگه تو تلوزیون نشون دادن!

خوبه که توشهرما از این خبرانیست! شایدم هست و من خبرندارم!


اون خاستگاره که با تلفن عمومی زنگ زده بودن! امروز زنگ زدن که دوهفته پیش ماقرار بود بیایم، یکی از اقواممون فوت شده نتونسیم بیایم. خواستن که جمعه این هفته بیان!!

خیلی کنجکاوم ببینم کی هستن اینا!

آخه میگفتن که پسرشون منو دیده و از خیلی وقت پیش منو زیرنظر داشته، بابای پسرهم منو دیده! و جالب اینجاس که مثل اینکه اصلا یزدی نیستن!!!!!!


اینروزا حالم خیلی بهتره!!!


همیشه رفتارهای مامانم ناراحتم میکنه، وقتی که خوب فکرکردم دیدم مامانم به معنای واقعی همه زندگیشو گذاشته برای منو داداشم، همه زندگیشو فکرش ماهستیم.

اگه خیلی خیلی مواظبمونه به کوچکترین کارهامون دخالت میکنه برای اینه که واقعا هیچ فکردیگه ای نداریم.

اصلا انگار تو زندگی مامانم چیزی به اسم من وجود نداره، فقط بچه هاش هستن.

خیلی بی انصافیه وقتی اینطور زندگی و جوونیش رو برای ما گذاشته، ما اینطور ازش دورباشیم.

تصمیم گرفتم به جای اینکه همیشه ازش دورتر بشم، براش مادری کنم. بهش کمک کنم یکم هم برای خودش زندگی کنه.

بهش محبت کنم.



  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

وقتی ی برنامه ای رو نصب کنم  اگه زود دان بشه احساس میکنم حجمش خیلی کمه! واقعا اینطوره یا من اشتباهی احساس میکنم.

امروز ی وویسسی رو مرتبط با مثبت اندیشی گوش دادم. عالی بود.

خیلی روم تاثیر گذاشت. :)



خیلی چیزا میخواستم بنویسم اما حسسسش نیست.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
ساعت های حدود نه و نیم، ی فیلمی رو میزاره از آدم هایی که جاهای مختلف گم میشن و بعد از چندین روز که به کلی ناامید شدن از زندگی پیدا میشن و نجات پیدا میکنن.
من عاشقشم،،،،
گاهی هم میگم واقعا ی اتفاق خیلی خاص و نابه تو زندگیشون و شاید منم دلم میخواست همچین تجربه ای رو داشته باشم.

مثلا امروز نشون میداد که ی آقا رفته بود تو محلی شبیه به بیابون و که آتش نشان بود و نه آب داشت نه هیچی دیگه و زمین هم سست بود با سنگ هایی که لبه هاش شبیه شیشه بود.
بعد از پنج روز، وقتی که به کلی ناامید شده بود از نجات پیدا کردن، ی بالگرد که گردشگرها رو میبرد برای بازدید از آتش نشان دیدش.
ی پسر از اون بالا دیده بود این آقا رو.

یعنی اون لحظه منم میخواستم گریه کنم با اون آقا. واقعا دلم میخواست اون پسره رو بغل کنم و به نظرم اون پسره بهترین کار زندگیش رو نجات داده. جان یک نفر رو نجات داده.

فیلم خیلی خاصیه، عاشقشم.



ی آهنگ هم سامان جلیلی خونده عالیه :)
یعنیا واقعا عالیه، منکه عاشقشم. دلم میخواد با صدای بلند هزار بار باهاش دادبزنم بخونم.
بخصوص اون فسمتش که میگه،
تواین ناامیدی، شاید قصه برگشت، خدارو چه دیدی.


دلم میخواد این قسمت رو داد بزنم،
همه آدم ها بفهمن، اگه خدابخواد میشه همه چیز درست بشه.

از ته دلم مطمئنم خدا میخواد و ی روزی همه چیز زندگی من درست میشه.


دوباره ازم خواستن که همراه دانشجوها برم تهران برای المپیاد،
خیلی دلم میخواد برم.
اما بابا اجازه نمیده، یعنی به مامان گفتم گفت نه! و من باز جرات اینو که با بابام حرف بزنم رو ندارم.


دوست ندارم برم ی جای جدید.
تو اون وب غریبه هستم.
اینجا نوشتن آرومم میکنه.
همینجا میمونم :)


برای موفقیتم برنامه نوشتم :)
همه اهدافی که داشتم رو نوشتم و کارهایی که از الان باید انجام بدم بهش برسم رو نوشتم.
فقط کاش بتونم انجامش بدم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
ی خاستگار جدید رو معرفی کردن.
ی آقای خوشگل که کار خوب داره و همینطور خانواده خوب!
فقط اینکه اون آقا گفته یکی از ملاک های من، یعنی اصلی ترین ملاکم اینه که دختر خوشگل باشه!
به دلم بشینه که بعد از ازدواج نگاهم به دنبال کسی نباشه.

جدای از اینکه خیلی احتمال اینکه این آقا منو بپسنده و من به نظرش خیلی خوشگل باشم کمه!
ولی ... دارم به این فکرمیکنم اصلا اینطور مردی به درد زندگی میخوره؟
کسی که فقط ارزش زن رو تو قشنگیش میبینه.

یا اصلا این آقا منو پسندید و ازدواج کردیم! غیرممکنه که ی روز دیگه تو خیابون خوشگل تر از من نبینه!
یعنی دخترشاه پریون هم باشی، یکی هست که ازت خوشگلتر باشه.
یا اینکه اصلا بعد از ی مدت عادی میشی!


فکرمیکنم با وجودد همه ویژگی های خوب این آقا، مرد قابل اعتمادی برای زندگی نیست!


ی وب جدید زدم، اگه کسی آدرسش رو خواست بگه!
  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت
دیشب از استرس کنکور اصلا خوابم نبرد!
صبح که رفتم کنکور بدم، دوستم رو دیدم، با صورت داغون! حتی صورتش رو نشسته بود!!! مامانش هم همراهش اومده بود که براش دعا بخونه!
یعنی تاااااا این حد درس خونده بود.
اونوقت من فقط یک هفته درس خونده بودم!
و همه امیدم زبان کنکور بود.


رفتیم سرجلسه!! ده دقیقه مونده بود به شروع کنکور یادم افتاد ای وای... ماشین حساب نیوردم.
دیگه بدوبدو رفتم ماشین حسابم رو آوردم. خوب شد یادم افتاد وگرنه همین دوتا سوالم که جواب دادم نمیتونسم جواب بدم.

اول رفتم سر زبان!! وای اینقدر ذهنم به هم ریخته بود هیچی نمیفهمیدم. ی دور روی همه سوالات رو خوندم و رفتم سوالات دیگم رو حواب بدم.
امتحان تا یازده و چهل دقیقه وقت داشت.
گفتم تا ده درسای دیگه رو جواب میدم بعد وقت هست برای زبان.
سوالاتی که بلد بودم رو کنارش علامت زدم که دفعه دوم ی بار دیگه با دقت بخونم بعد بزنم توی پاسخ نامه.


خلاصه اینکه به خاطر این کارم پاسخ های دوتا از درس هام رو یادم رفت وارد کنم! و وقت کم آوردم نتونسم دوتا از ریدینگ های زبانم رو بخونم.این بدترین شیوه کنکور دادنه!
حالا همش استرس دارم زبان هام منفی بشه. خیلی هاش رو جواب دادم!!!!

اگه زبانم رو هم زیر پنجاه زده باشم هیچ امیدی به قبولی ندارم!!!
اگه دیگه معجزه شده باشه و زبانم را بالای پنجاه زاده باشم، ی امیدی برای قبولی توی دانشگاه بین الملل هست.


اشتباه کردم که نخوندم! امسال کنکور آسون بود خیلی آسون بود.
اگه ی ذره خونده بودم خیلی راحت میشد حواب داد.
مطمئنم اون دوستم دانشگاه شهید بهشتی قبول میشه.
ظهری ناراحت بودم یکی از دوستام گفت مگه چیزی کاشته بودی که الان انتظار برداشت داشتی!
راست میگفت هیچ زحمتی نکشیده بودم و نباید انتظار قبولی داشته باشم.


رفتم از امروز برنامه ریزی کردم که برای کنکور سال دیگه بخونم.
و میخوام کلاس های کنکور هم شرکت کنم.
فقط نمیدونم همین رشته خودم کنکور بدم یا ی رشته دیگه.

رشته ام رو خیلی دوست ندارم، فکرهم نمیکنم خیلی آینده خوبی داشته باشه.
ولی خب جسته گریخته مطالب رو بلدم و میتونم راحت تر تواین رشته موفق باشم تا اینکه برم درسی رو بخونم که هیجی از رفرنس هاش نمیدونم.

تصمیم دارم این وبم رو ببندم و برم ی جای جدید.
احساس میکنم اینجا شدم بازیچه بعضی ها!!!!


میخوام برم ی صفحه جدید و این قسمت ازدواج از زندگیم رو فاکتور بگیرم و ی زندگی جدید رو شروع کنم.


درضمن من اینجا چندباری گفتم مامانم میگه زشتم! من خیلی هم زشت نیستم معمولی هستم.
مامانم  خیلی کمال گراست.
از نظر او فقط مانکن های توی تلوزیون زیبا هستند.
تازه از اونا هم هزارتا ایراد میگیره.

اگه قدم بلند بود که میگفتم خوشگلم!!!

از تنها درسی که بدم میاد ریاضی هست. حتی برای کنکور هم خودم حاضر نبودم ریاضی  بخونم. حالا داداشم فردا امتحان ریاضی داره همش انتظار داره من برم مطالب رو بخونم یاد بگیرم به او یاد بدم!!!!!
از اونجا که داداشم خیلی بیحیاله و از اول سال هیچی درس نخونده، من مطمئنم امتحان فرداش میوفته.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

با اینکه از صبح خیلی تو محل کارم خوابم میومد، اینقدر که همش سرم رو میز بود و چشمام رو میبستم خواب میرفتم.

ظهر که اومدم خونه،با اینکه دوساعت دراز کشیدده بودم و سعی میکردم بخوابم.

دریغ از یک لحظه خوابیدن.

اینقدر که فکرهای مختلف از ذهنم گذشتن.


خداجون دیگه ها واقعنی خسته شدم از این شرایط.

آخه تا کی از خواب بیدار بشم و روزی هزار بار بگم خدایا شکرت! خدایا عاشقتم.

به امید اینکه شکر نعمت، نعمتت افزون کند.


نکنه تو فکرمیکنی از این شرایط راضی هستم و برای این هروز غم هام زیاد تر هم میشه!!!

نکنه غم هات نعمتن؟


تا میام ناشکری کنم، تو ذهنم میگذره، از بد، بدترنشه!!!

آره خوبه که بابا مریض نیست، مامان مریض نیست! م

ی زندگی به ظاهر آروم داریم.


اما من دارم داغون میشم.



یکی از دوستان گفت که چرا همه فکرم ازدواجه.

اگه به خودم باشه اصلا دلم نمیخواست ازدواج کنم، اگه میذاشتن آرامش داشته باشم.

اگه مث دیگران حق بیرون رفتن داشتم.

اگه هروز پشت سرم هزار تا حرف نبود.



اما دیگه از خونه موندن خسته شدم.

از اینکه روزی هزازر بار مامانم میگه کاش عروس میشدی.

میگه دعاهات رو بخون.


از اینکه اینقدر حرفش هست خسته شدم. میخوام تموم بشه.

احساس میکنم تو زندانم.

دلم میخواد آزاد بشم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

امروز صبح خیلی خسته بودم، خیلی خوابم میومد.

اصلا حوصله هیچ کس رو نداشتم.

همینطور نشسته بودم پشت میز و چادرم افتاده بود و پاهام رو از زیرمیز گذاشته بودم روی سطل زباله و کامل لم داده بودم و کتابم روی پام بود داشتم درس میخوندم.

که یهو ی آقایی اومد تو!

گرم صحبت شد با یکی از همکارها که خیلی سابقه کاریشون بالا هست! حدس زدم همون خاستگاره باشه.

درست نشستم، خودکارم افتاد!

نمیتونسم بردارم چون موهام باز بود و از مقنعه ام بیرون بود! چون تکیه میدادم به صندلی پیدا نبود، اما خب نمیتونسم بلند بشم.


منم خودمو سرگرم درس خوندن نشون دادم.

ولی خب خندم میگرفت!! نمیدونم چرا! شاید از عصبانیت بود.


یکم که حرف زدن با همکارم پسره رفت.

قیافه پسره خوب بود، رشته خوب هم خونده کارخوب هم داره. همسایه یکی از اقواممون هم هست و خیلی تعریفش رو کردن.

و همچنین دوست صمیمی پسرهمون فامیلمونه که این پسرفامیلمون ی زمانی شاید چهارپنج سال پیش خیلی منو میخواست.

اومدن خاستگاری و من قبول نکردم چون شرایطی که من میخواستم رو نداشت.

خیلی دلم میخواست منو بپسنده.


ساعت ده اینا بود که همکارم منو صدا کرد برم اتاقش. ی خانم مسنی رو دیدم که نشسته اونجا.

و از اونجایی  که همکارم ی سوال خیلی نامرتبط پرسید فهمیدم این خاستگاره.

من چند دقیقه اونجا ایستادم و رفتم.


برای بار دوم که رفتم تو اتاق همکارم خانمه پشتش به من بود و اصلا به من نگاه نکرد.

و همون موقع از همکارم آدرس چند عروس خوب رو پرسید!!!!

فهمیدم این یکی منو نپسندیده!



خب یکم ناراحت شدم، اما بیخیال مهم نیست.

دیگه حوصله درس خوندن ندارم.

اینقدر این چندروز درس خوندم همه اطلاعات تو ذهنم قاطی شده.


یکی از همکارام که ی آقای مسن هست اومد گفت که اینا بازیه، تو یک هفته خوندن که قبول نمیشی.

راست میگه.

پس امسال رو دیگه بیخیال.


روزی سه چهارساعت میخونم برای سال بعد.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت