یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

۱۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

عاشق خوشی های الکی جودی ابوت هستم.

دلم میخواست منم تو زندگیم ی بابالنگ دراز داشتم، یکی که هرچند که نبینمش اما همه جوره هوامو داشته باشه.

دوست داشتم مثل جودی ی عالمه کتاب هایی که دوست دارم رو داشته باشم و بیست و چهارساعت کتاب بخونم.

دلم میخواست مثل جودی ابوت تنهایی زندگی کنم،

هرکاری که دوست دارم انجام بدم، بدون نگرانی از اینکه بابا این کارم رو دوست نداره، مامانم ناراحت میشه.

جدیدنی ها حتی سرکارهم بهم خوش نمیگذره.

همه روزه میگیرن، اعصاب ندارن!!!

البته منم ذهنم درگیره، خیلی اشتباه میکنم تو کارهام.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

کسی از عرفان خبر داره؟

همونی که همیشه میخواست خودکشی کنه؟

خیلی وقته آپ نشده و ازش خبری نیست.

ی وبلاگی هم بود ی دخترکه سرطان داشت نوشته بود که داره میره عمل کنه، نوشته بود که داره میره عمل کنه اگه تا اون شنبه نیومد آپ کنه، یعنی دیگه زنده نیست.

من وبلاگش رو گم کردم. کسی ازش خبر داره؟

داره خرداد تموم میشه و من هنوز به اون برنامه ای که نوشته بودم برای کنکور عمل نکردم :/

× از ته دلم آرزو میکنم که دیگه خبری از اون پسره که با اون پیرمرد بددهنه اومده بود خاستگاری نشه. خدایا تورو خدا کمکم کن این پسره دیگه نیاد. مرسی.

مامانم ی مدته که همراه داداشم میره تو محوطه آپارتمان دوست داداشم که بعد از افطارها خانم ها جمع میشن.

میگه اونجا ی دختری هست که خُل و چله!! یعنی میرفته مدرسه استثنائی ها! البته فقط تا دوم دبستان. الان نوزده سالشه. مامانم میگفت که لحظه اول که دیده اونرو فکرکرده تازه عروسه که تو اون آپارتمان زندگی میکنه.

اما گفت یکم که حرف زده، فهمیدم که عقل درست حسابی نداره!

اما ی چیزی که برام جالب بود مامانم میگفت که این دختره فوق العاده خوشتیپ بوده و قشنگ آرایش کرده بوده و موهاش رو قشنگ درست کرده بوده!

شایدم خل و چل نیست فقط بقیه براش حرف درآوردن. متاسفم که منم این واژه رو برای توصیفش استفاده کردم.

اینو درموردش نوشتم که بگم واقعا بهش حسودیم شد. کاری که من اصلا بلد نیستم، درست کردن موهامو قشنگ بیرون گذاشتنشونه.

همیشه ساده هست موهام، همیشه میزنم بالا.

این تنها مدلی هست که بلدم :((

خوش بحال اون دختره که اگه به نظربقیه خله ولی بلده به خودش برسه! و همیشه ساده نباشه.

هرچند که شرایط خانواده و محل کار من اینطوره که باید ساده باشم.

 

بعدا نوشت :/

تو برنامه ماه عسل امروز فهمیدم دخترای دیگه هم امثال صادق دارن. بدبختا!!!!

قبلا یکی از دوستان وبلاگی پیشنهاد داده بود وبلاگم رو کتاب کنم! بابام هم دقیقا همین پیشنهاد رو داد. گفت توهم زندگیت رو کتاب کن!!! بهش گفتم حتما اسمش رو هم بزارم خاستگاران!

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

برنامه ماه عسل امروز هم به نظرم خیلی عالی بود.

بخصوص این حرفش که اگه برای پسرتون/ دخترتون پدری نکنید یکی دیگه اینکارو میکنه.

دقیقا شبیه خلای که من همیشه تو زندگی داشتم،

اما ی موضوع دیگه اینکه گفت شب قبل از اعدام امثال اون حاج آقا میرن با اعدامی ها حرف میزنن. خب چرا اون آدم که شب مرگشه نمیزارن شب آخر کنار عزیزترین فرد زندگیش باشه.

مثلا مادرش/ پدرش/ برادرش یا همسرش. نمیزارن شبش با اونها صبح بشه؟

یکی دیگه هم اینکه چرا واقعا قاتل ها رو اعدام میکنن؟

بهتر نیست اول اعضای بدنشون رو بردارن ازش استفاده کنن بعد بکشن اونها رو؟

آخه اینکه طرف رو دار بزنن بکنن زیرخاک چه فایده داره.

اینطوری شاید ی ثوابی هم اون فرد اعدامی بکنه که با اعضای بدنش جان چندنفر رو نجات داده.

با اون قسمتی که ازمادر مقتول رضایت میگرفتن کلی گریه کردم. خدا اینروزها رو برای هیچکس نیاره.

اینروزها همیشه تودعاهام میگفتم خدایا هیچ دختری تو شرایطی که من هستم قرار نگیره. این یکی هم اضافه میشه بهش.

امروز از صبح خیلی حالم بده، همه بدنم دردمیکنه، اینقدر که احساس میکنم داره متلاشی میشه، جسدی که بدنش میترکه!!!! معده دردم شدید! اینقدر درد داشتم که نمیتونسم حتی آب قندبخورم به اینکه بخوام ی چیزی رو به دهنم نزدیک کنم فکرمیکردم حالم بدتر میشد.

البته الان هم بدنم درد میکنه، سرگیجه دارم اما خب به اون شدت نیست.

باز شاید رفتم تهران همراه دانشجوها :))

تو یکی از وبلاگها درمورد کتاب بابالنگ دراز خوندم، دانلودش کردم جالبه. فقط چیزی که اصلا دوستش ندارم اینه که وسط داستان نویسنده از جانب خودش هم حرف زده و جودی رو مسخره کرده.

میخوام خفه کنم نویسنده رو که تو داستان فضولی میکنه.

اصلا نمیتونم اعتماد کنم اون چیزی که میخونم دقیقا نامه های جودی باشه ممکنه این نویسنده خودخواه ی جاهاییش رو از خودش نوشته باشه.

دیروز و امروز که از درد نتونسم روزه بگیرم!! دیروز هم چون از حال رفتم نشد روزه بگیرم. امروزم که سرگیجه داشتم. اگه سرگیجم خوب نشه نمیتونم فرداهم روزه بگیرم. هرچند که هیچ تمایلی به خوردن غذا ندارم.

و درآخر اینکه گاهی احساس میکنم روحم سرطان گرفته.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

شدیدا دلم میخواد ی سایتی رو طراحی کنم، یعنی بهم گفتن اگه بتونم اینکارو انجام بدم استخدامم میکنن.

یعنی زندگی و آینده من بستگی به این داره.

درصورتی که هیچی از طراحی نرم افزار نمیدونم.

میشه اگه کسی در اینمورد تخصص داره یا یکم بلده، راهنماییم کنه. ممنون میشم.

فقط و فقط از ته دلم میخواستم مردم بجای اینکه اینقدر تو زندگی دیگران سرک بکشن یکم به فکر مشکلات خودشون بودن.

الان دقیقا شرایط زندگی من طوری شده که توی خونه فقط بحث ازدواج نکردن منه.

من نمیفهمم من ازدواج کنم چی به اونها میرسه.

وقتی من خودم هیچ تمایلی به اینکار ندارم.

دیروز دقیقا مامانم گفت دیگه بسه خسته شدیم یکی از این خاستگار ها رو قبول کن.

از ی طرف شرایط روحی بد خانوادم یعنی مادرمه که بخاطر ازدواج نکردن منه! من دقیقا متوجه میشم تو جمع نمیره که ازش درمورد ازدواج نکردن من میپرسن.

از ی طرف هم خودم هستم، به هیچ عنوان نمیتونم قبول کنم که با ی مردی ازدواج کنم که بهش هیچ احساسی ندارم که هیچ متنفرهم هستم.

نمیدونم چرا تو خانواده هیچکس خوبی هام رو نمیبینه درصورتی که تو محل کارم همه دوستم دارن.

حتی یکبار یکی از مدیرهامون بهم گفت که تو دخترخیلی خوبی هستی و کلی ازم تعریف کرد.

توخونه میگن چرا گوشه گیرم، من نمیدونم چطور وقتی اینقدر باحرفاشون اذیت میشم انتظار دارن تو جمعشون باشم؟

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

وای خدایا گیر چه آدم بی شعوری افتادم.

باز صادف به بابام پیام داده که وقتی دل کسی رو شکستین نماز روزتون قبول نیست و .....

تو این مدت هم ی خاستگار دیگه اومد.

ی پسر دیپلمه که تو بنگاه ماشین کار میکنه، من میگفتم بابا بگو نیاد من قبولش نمیکنم. هی گفت بزار بیاد ببینیم کیه بعد میگیم نه.

اومدن اونم با ی آقای فوق العاده بد دهن که واسطه بودن مثلن

همون لحظه از من جواب میخواست.

میگفت که پسر رو دیدی نظرت رو بگو، بگو اگه میخوای بریم آخوند بیاریم عقد کنید!

من گفتم الان نمیگم و رفتن.

البته با کلی حرف های مردسالارانه اون آقای واسطه. که تو برای چی میخوای بری سرکار؟ مگه چقدر بهت حقوق میدن.

اون دو میلیونی که بهت حقوق میدن که پول نهارتون هم نمیشه.

بشین تو خونه برای شوهرت غذا درست کن.

من نمیدونم اون آقا که شاگرد اون مغازه بودن چقدر بوده درامدشون!

من تو اتاق به اون پسره گفتم که میرم سرکار. پسره چیزی نگفت و رفتیم بیرون. کلا پنج دقیقه هم تو اتاق نبودیم.

وقتی رفتن اون آقای بددهن به گوشی بابام زنگ زدن و خواستن که گوشی رو بده من.

با داد و فریاد و فحش گفت که تو چرا گفتی میخای بری سرکار.

من پسره رو میارم خونتون ازش معذرت خواهی کن!!!!

فرداش باز بهم زنگ زد که ظهر میایم خونتون باهم حرف بزنید. پسره هرحررفی داشت میگه و تو هم میگی هرچی شوهرم دستور بده من اطاعت میکنم.

اون لحظه فقط میتونسم از ته دل گریه کنم؛ از بی پناهی. بابام چه حقی داشت که شمارم رو بده به مردی که میدونست که اینقدر بددهنه.

باز شروع کرد که میخوای بری سرکار که چی؟

اون پسر اگه ک...ی...ش رو فشار بده ده برابر حقوق تو ازش میریزه بیرون.

میخاسم بگم فرهنگ و شعور چی؟؟؟

بازهم تو عمل انچام شده قرار گرفتم.

خواننده های وبلاگم ازتون خواهش میکنم که تو نماز هاتون و تو سحر و افطار کناردعاهاتون برای من هم دعا کنید.

مامانم گیر داده بریم دهمون، ی کولی اونجاست کف دستم رو ببینه، بهمون بگه که ازدواج میکنم یا نه.

گفتم مامان من هنوز 23 سالمه.

سی سالم نشده که اینطور رفتار میکنید. گفت حالا کم کم میشی.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

اینروزا شدیدا چندتا سوال برام پیش اومده.

اولا اینکه به چه آدمی میگن ساده نیست؟

آدم باید همیشه به این دید به اطرافیان نگاه کنه که دارن بهش دروغ میگن و اینکه هرکسی هرچیزی میگه رو با این دید ببینه که میخواد بهش ضربه بزنه و همه ادم ها بدن.

اینطور آدمی خوبه و ساده نیست؟؟؟؟

دوم اینکه دخترباشخصیت چطور آدمیه؟؟؟ دختری که اخمو باشه نخنده شاد نباشه غمیگن و افسرده باشه؟

چطور باید رفتار کنم که سنگین باشم مثلا؟؟

ی سوال دیگه هم اینکه بقیه روزاشون چیکار میکنن که حس نکنن که به هدر رفته.

غیر از درس خوندن چیکار میشه کرد؟؟؟؟؟

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

از اردوی قم و جمکران و دیدارحضرت امام خامنه ای برگشتم.

به معنای واقعی خسته کننده ترین اردویی بود که رفتم. دیگه بمیرم هم به همچین سفری نمیرم.

البته خب تو این سفرفهمیدم چقدر پدرمادر ناراحت میشن وقتی که همه کاری که میتونن رو برات انجام میدن بدون منت، و ما بخاطر ی کاری که نمیخواستن یا به هردلیلی نتونستن برامون انجام بدن، ما همه خوبی هاشون رو فراموش میکنیم.

اجساس میکنیم هرخوبی که میکنن وظیفشونه اما نباید کوچکترین کاری خلاف میل ما انجام بدن.

دقیقا شبیه نقشی که من تو این سفر، درمقابل این سیزده تا دانشجو داشتم.

وقتی هرکاری کردم که بهشون خوش بگذره، ولی وقتی ازم خواستن ببرمشون زیارت شاه عبدالعظیم چون دیروقت بود و خودم خسته بودم راننده هم خسته بود، نبردیمشون. اونا همه خوبی های دیگه رو فراموش کردن و گفتن که سفرخوب نبود.!!!!

ما مسئول خوبی نبودیم.

البته خب منم اولین بار بود که به عنوان مسئول به همچین سفری میرفتم! ی کم و کاستی هایی داشتم.

ک ان شاءالله تو سفرهای بعدی جبرانش میکنم.

ولی خب... از درسهایی که تو سفرتهران داشتم استفاده کردم و نسبت به تهران خیلی بهتر بودم.

و... از همه مهتر خوبی که سفرداشت ی مدت از حرف های خونه دور بودم.

وقتی اومدم متوجه شدم ننه آقام باز رفته سروصدا و دعوا راه انداخته و مامانم رو دعوا کرده که چرا منو مجبور نمیکنم با هرگزینه ای که اونا پیشنهاد میدن ازدواج کنم.

دقیقش رو نمیدونم، چون مامانم برای اینکه من ناراحت نشم نگفت.

ی مقدار از زندگیم دور شدم، از تصمیماتم.

الان که ی روحیه جدید گرفتم باید شروع کنم پله پله به اهدافم برسم :)

ازجمله:

× شناخت واقعی دین.

× خواندن برای ارشد.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

ی مطلب درمورد ازدواج با فاصله سنی خیلی زیاد خوندم.

دونفرکه فاصله سنیشون 15 سال بود. آخرکار ازشون پرسیدن اگه برگردید بازهم همین انتخاب رو میکنید.

هردوشون گفته بودن اگه برگردم فقط درصورتی قبول میکنم که طرف مقابلم مثلا علی یا عاطفه باشه!!!! قشنگ غیرمنتظره فهموندن که راضی نیستن.

با یکی دیگه از دوستام صحبت میکردم میگفت که باید اون طرف رو ببینی، اخلاقش چطوره، طرزفکرش چطوره.

گفت که مردها خییلی دیرتر از سنشون بالغ میشن!!!

البته نه همشون.

میگفت مثلا ی مرد سی و هفت ساله ممکنه مث  دختر بیست ساله فکرکنه.

رفتار ی آقایی امروز خیلی ناراحتم کرد. قبلا هم گفتم من از سنم کمتر به نظرمیام.

وقتی که رفتم با مسئول کاروان صحبت کنم، ایشون طوری با من برخورد کردن که انگار من نمیتونم!!! انگار عُرضه و توانایی ی فرد بستگی به قدوهیکلش داره.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

امروز همکارام ی نفر رو بهم معرفی کردن که همه شرایطش ایده آله، فقط 15 سال از من بزرگته.

یعنی 37 سالشه!

گاهی فکرمیکنم این تفاوت سنی خیلی زیاده.

اما گاهی هم فکرمیکنم شرایطش همه شرایطش خیلی خوبه.

اعصابم شدید خورده، اصلا اسم خاستگار که میاد اینطور میشم ی حس خیلی بدی بهم میده.

میترسم شدید.

انگار میخوان دارم بزنن.

وقتی اسم خاستگار و ازدواج نیست، حالم خیلی خوبه.

میتونم به همه کارهام برسم.

کلی خوشحالم و به همه برنامه هام میرسم.

احساس میکنم خوشبختم.

اما تا اسم این موضوع میاد، ذهنم ی جوری میشه که دلم نمیخواد هیچکار کنم.

× قراره باز به عنوان مسئول با دانشجوها برم قم و تهران.

ایندفعه تعدادشون بیشتره، 15 نفرن.

شاید هم از استرس این، اینقدر حالم بده الان.

اما عاشق حال و هوای قم هستم. اونجا رو خیلی دوست دارم.

ی مددت پیش یکی از پسرهای کلاسمون بهم ابرازعلاقه کرده بود.

راستش تا قبل از اینکه احساس کنم او بهم علاقه دارم، فکرمیکردم خوشگله، خوشتیپه.

البته به خودم اجازه نمیدادم بهش فکرکنم، چونکه فکرمیکردم نامزد داره یا کسی تو زندگیشه.

تا اینکه بهم گفت که از من خوشش میاد :/

امروز که بعد از مدت ها دیدمش! تو ذهنم خیلی زشت اومد.

اصلا انگار نمیتونسم ببینمش!

اصلا تو اون لحظه هایی که اون رو میدیدم، مث صحنه یک تصادف تو ذهنم مونده.

تا قبل اینکه این حرف رو بزنه، خیلی باهاش راحت بودم.

یعنی رفتارم با همه بچه هام خوبه، باهاشون راحتم. میخندم و....

اما امروز اصلا نمیتونسم به او نگاه کنم، میدیدمش اونو به شکل دیو میدیدم.

نمیتونسم جایی ک او هست راحت باشم.

سنگینی نگاهش رو احساس میکردم سعی میکردم جایی که او هست نباشم.

خستم...!

دلم میخواست برگردم به 17 سالگیم که این موضوع تو زندگیم نبود. دلم میخواست این موضوع از زندگیم حذف بشه.

یکی از دوستان گفت که سخت نگیرم و یکیشون رو قبول کنم.

آخه شماها جای من بودین حاضر بودین با مردی مث صادق ازدواج کنید؟

یا مثلا اون پسره که همه خانوادش معتاد بودن؟

یا اونکه دروغ گفته بود که دانشگاه رفته و سه ترم پشت سرهم مشروط شده بود و کار درست حسابی هم نداشت.

یا اون پسره که چاقو کش بود؟

یا اون پسره که میگفت که من با همه زن و دختری هستم، به خاطر شغلم. کنارش می ایستم عکس میگیرم حتی ممکنه بغلشون کنم.

یا اون پسره که شبیه معلول ها بود.

کدوم مورد مرد زندگی میتوونست باشه؟

نمیدونم پسرخوب نیست یا هست و ما نمیبینیم!

احساس میکنم زندگی خیلی سخت شده.

حیف که دیگه ماه رمضونه، وگرنه میرفتم ی جایی کلاس ایروبیک. جو شاد اونجا میتونست حالم رو خوب کنه.

البته مسافرت هم خیلی حالم رو خوب میکنه.

تصمیم دارم امسال به جای اینکه ختم قرآن بزارم.

یکی دو جزء تفسیر قرآن رو بخونم.

اونم ترجمه های حاج آقا صفایی.

یادمه شرکت قبلی که بودم رئیس شرکت میگفت که من مرید حاج آقا صفایی هستم. من اصلا ایشون رو نمیشناختم، همیشه فکرمیکردم که آخونده! مث همه آخوند های دیگه.

الان میفهمم واقعا تفکراتش خاص هستن.

دلم میخواد همه کتاب های درمورد اون رو مطالعه کنم.

دوست دارم ترکی یاد بگیرم.

نمیدونم چه استفاده ای داره برام. اما عاشق آهنگ های ترکی هستم، آهنگ حرف زدنشون هستم.

دوست دارم یاد بگیرم.

باید شروع کنم برای ارشد بخونم. برنامه ریزی کردده بودم تا آخر این ماه باید زبان رو تموم کنم.

هنوز یک درس رو خوندم.

باید تنبلیم رو بزارم کنار.

نزارم فکرای الکی زندگیم رو تحت تاثیر قرار بدن.:/

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

امروز از مشاوره دانشگاه بهم زنگ زدن که برم اونجا!

باز آقاصادق احمممممق تشریف آورده بودن.

این پسره واقعا خُله.

هرچی بهش میگم من نمیخوام تورو میگه تو داری دروغ میگی! دیوونه هست منم رو دیوونه کرده.

احمقه!دختر ایده آلش رو الکی توی من ساخته!

بهش میگه مشاور که برو خاستگاری، برو ی جا دیگه ازدواج کن! میگه من چطور با ذهنی که عاشق این دختره بره خاستگاری یکی دیگه.

اگه من برم خاستگاری یکی دیگه و به این فکرکنم یا اینکه اورو با این دختره مقایسه کنم بهش خیانت میشه!!!

خیــــــــــلی پاستوریزه هست×

احتمالا تا الان شکست عشقی نخورده.

ی ذره مرد نیست، ی ذره محکم نیست.

اون چیزی که فهمیدم ازش این اگه باهاش ازدواج میکردم محال ممکن بود که بهم خیانت کنه!

اما چه فایده که لجبازه!

اصلا تفکراتش مث من نست.هرچی بیشتر این موجود رو میشناسم بیشتر ازش متنفر میشم!

من برای کاراموزی دانشگاهم ی بار رفته بودم مشاوره ازدواج! یعنی  یک واحد درسیمون بود.

مامان من به صادق گفته بود که دخترم یکبار دیگه هم اومده اینجا برای کاراموزی.

حالا صادق میگفت من فکرکردم که نامزد داشته قبلا. با یکی دیگه اومده اونجا!!! (بدبینه)

میگفت که ت یکی تو زندگیت هست که نمیتونی منو قبول کنی!!! (بی اعتماده)

مشاوره میگفت تو چرا میری خونه مادربزرگش و اینا.

میگه خب اونا بزرگترشن، اونا دوتا پیرهن از اون بیشتر پاره کردن بیشتر میفهن!! (قدیمی فکره! تعصبات الکی داره)

بهش گفتم ببین اگه نمیتونی منو فراموش کنی برو خودت رو بکش!

دیگه روم نمیشه از کنارمشاوره دانشگاهمون رَد بشم. این پسره قشنگ آبروی منو بره.

کصصصصصصصافط.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت