یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

خداروشکر بابام بهترشدن، و من اینروزا واقعا احساس خوشبختی میکنم.

داشتم به این فکرمیکردم که وبلاگم رو  خیلی بی سروته بستمش، برای کسانی که دنبالش میکردن.

بعد از اینکه اینهمه از خاستگارای مختلف گفتم، هیچی از اونی که به سرانجام رسید ننوشتم. حالا اومدم یکم درباره اینکه چی شد بنویسم.

همونروزا بود که بحث این بود که ی پسری که رشته علوم آزمایشگاهی خونده بیاد خاستگاری، مامانش اینا اومدن دیدن و رفتن! پسره همکار یکی از دوستام دراومد، پسره عکسم رو دیده بود، پسندیده بود.

من اما ازش خیلی خوشم نیومد، ولی بخاطر اینکه کارش خیلی خوب بود و اینا قرار بود قبول کنم.

ک همکارم زنگ زد که ی نفر زنگ زده که ازت تحقیق کنه از من، پسره لیسانس عمرانه! با خودم گفت لیسانس عمران داره، پس اینم خوبه :)

ک فرداش همسایمون زنگ زد که تو کلاس قرآنم ی نفر عروس خیلی خوشگل و خوب می خواستن که منم شماره شمارو دادم، اونجا چندنفر دیگم شماره دادن بهش و میگفتن که پسر خیلی خوبیه.

مامانم بهش گفت که دخترمنکه خوشگل نیست، نباید شمارمون رو میدادی. که همسایمون گفت که از نظر منکه دخترت خوشگله، حالا بزار بیان ببینن شاید از ی چیزی خوشش اومد.

که بعد یکی دوروز اومدن، من شدید استرس داشتم، چونکه خیلی تاکید کرده بودن دختره خوشگل باشه و من فکرمیکردم زشتم، استرس شدید داشتم. میگفتم حتما با خودشون میگن این دختره مگه خوشگل بوده که معرفیش کردن!!!

برای همین بغض کرده بودم،

بعد گفتن که دختر پسربرن باهم صحبت کنند، رفتیم تو اتاق، اما من میگفتم اینا که منو نمیپسندن، اصلا حوصله حرف زدن نداشتم. شاید پنج دقیقه شد که اون سوالاش رو پرسید تموم شد، و رفت بیرون.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

از گریه های دیشب اصلا چشمام باز نمیشن.

روز عقدم، وقتی که منو برده بودن آرایشگاه، بابام عصبی شده، نه اونطورر که خیلی از شماها فکرکنید، مثلا اینکه فقط دادوفریاد کنه.

مث اینکه دادوفریاد میکرده، خودشو میزده و ... اینقدری که خالم که تازه عروسه با شوهرش خونه ما بودن، دوتایی نمیتونسن نگهش دارن. بردنش اورژانس و به زور آمپولهای آرامبخش آوردنش عروسی.

وقتی از آرایشگاه برگشتم از ماشین پیاده شدم، از صدا و رفتار بابا، احساس کردم که دوباره مریض شده. (قبلا چهارپنج سال پیش هم اینطور شده بود، ک مجبور شدیم ده دوازده روز بیمارستان روانی ها بستریش کنیم و به زور شوک و قرص های دکتر خوب شد.) وقتی رفتم تو اتاق عقد، خالم اومد درگوشم گفت که دعاکن زودتر این عروسی تموم بشه.

میدیدم همش خاله هام دارن گریه میکنن. دیگه تقریبا مطمئن شده بودم که حال بابام خوب نیست. اما خب اون لحظه دوست داشتم فکرکنم که اشتباه میکنم و فراموشش کنم.

صبح روز عقد بابا تو زیرزمین خونه بود، منم از مادرم و پدربزرگ و مادربزرگم که اونجا بودن اجازه گرفتم و با آقام رفتم بیرون، بعد هم خونه خواهرشوهر بزرگم پاگشا بودیم تا عصر، عصر که برگشتم باز با قرصهای دکتر بابارو، رو پا نگه داشته بودن که شوهرم نفهمه.

عصر میخواستن بریم ده شوهرم اینا، اونجا همشون جمع بودن که از اونطرف برن اصفهان. میخواستن ماهم که تازه عروس دامادیم باشیم. که مامان بهم گفت که بابا باز مریض شده و چون من صبح ازش اجازه نگرفتم عصبانیه.

خواست که عصر بیرون نریم، منم به شوهرم گفتم که ایندفعه از بابا اجازه بگیریم هرجا خواستیم بریم. اوهم قبول کرد و قرار شد که شب نریم ده.

که یکی دوساعت که گذشت پسرخواهرش بهش پیام داد که دوتا از خواهرا خیلی ناراحت شده که اونا دارن میرن اصفهان اما ما نرفتیم ازشون درست حسابی خداحافظی کنیم و هرطور که شده باید بریم.

فردای اونروز رفتم سرکار!!! یعنی روز دوم عقدم. همه تعجب کرده بودن که بااینکه هفت روز مرخصی ازدواج دارم چرا اینقدر زود اومدم سرکار! میرفتم که بابام چیزی نگه.

که ظهر که برگشتم مامان گفت که بابا خیلی حالش بده و براش نوبت دکتر بگیریم. اون موقع بها

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

آخ خداجون.

فکرمیکردم ازدواج کنم راحت میشم.

شوهرم خوبه، اما با اخلاق بابام از روز عقدم اشک چشمام خشک نمیشه.

بابای من سرویس محل کار من رو میاره،

این چندروز اخیر با شلوار کردی و لباس تو خونه ای، میومد تو محیط کارم. من یک کلمه گفتم ک بابا، با لباس بیرونیت بیا.

الان دعوا راه انداخته ک شما کسرتون میکنه که من باباتون هستم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

خب....،

دیگه اومدم آخرین پست رو بزارم. :)

اینکه خانم خوشبخت بالاخره به خوشبختی رسید.

.

دیگه خداحافظ همتون، دوستای خیلی خوبم :))

امیدوارم همیشه خوشبخت و شاد باشید.

التماس دعای فراوون.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت