یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

۱ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

گاهی احساس میکنم که به بن بست رسیدم، اشتباه کردم که ازدواج کردم. احساس میکنم ی مشکل روانی دارم که نمیتونم با آدمها ارتباط برقرار کنم!

حس میکنم با اینکارم به یکی دیگه هم ظلم کردم، ی پسر دیگه روهم بدبخت کردم.

حس میکنم شاید بهتر بود با همون صادق که خانواده درست حسابی نداشت ازدواج میکردم، اینطور دیگه خانواده ای نبود که نتونم باهاش کنار بیام.

خانواده شوهرم ی عروس دارن که همسن منه، با این تفاوت که الان یکساله که عروس شده و الان خونه خودشه×! یعنی مث من عقد نیست.

من شدیدن با او مقایسه میشم، و از من انتظار دارن که مث او باشم، کارهایی که او انجام میده رو انجام بدم، اما من نمیتونم مث کسی باشم!

کارهایی که او انجام میده دیده میشه اما من نه.

گاهی فکرمیکنم بهترین کاراینه که اصلا دورشون رو خط بکشم ، اصلا دوست ندارم برم خونه خانواده شوهرم چون میدونم که هرلحظه رفتارم زیر ذره بینه، دارم مقایسه میشم.

از طرفی هم مادرشوهرم خیلی زبون تلخی داره،

راست میره چپ میاد ی تیکه میندازه.

اصلا چشم اینو نداره که ببینه پسرش به من توجه میکنه! تا حدی که تا الان چندین بار خواهرشوهرام بهم گفتن که وقتی خونه مامان هستین نرو پیش ح!

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت