یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

چقدر خوبه که اتفاقات زندگیم رو ثبت کردم.

چه روزهای پرتنشی داشتم که همه رو فراموش کردم.

خداروشکر که ازدواج با صادق به هم خورد هرچند تا مدت ها بعدش هنوز هی بهم میگفتن اون خونه داشت، اون فلان بود و ... مادربزرگم اینا خیلی شوهرم رو تحویل نمیگرفتن.

اما الان دیگه همه فراموش کردن موضوع رو.

خودم هم فراموش کردم.

صادق هم با ی دختر معلم ازدواج کرد و دیگه خبرش ندارم.

داشتم درمورد مهمونی بعد از عروسیمون که مادرشوهرم اینا اومده بودن خونمو من کلی ناراحت شده بودم میخوندم. تا کلی وقت بعد از ازدواجم هم از اومدن مهمون به خونم بدم میومد.

از بس که خودم رو اذیت میکردم الکی.

خودمو میکشتم که به مهمون خوش بگذره و کم و کسری نداشته باشن و در مقابل هم اونطور که باید شاد نبودم کنارشون خوش نمیگذشت بهم.

الان شدم مث خودشون.

مهمون که میاد کنارشون میشینم، باهاشون راحتم.

رستوران که نیومدن که من همه تلاشم رو بکنم که از اول تا آخر که خونم هستن ی چیزی بخورن.

غریبه که نیستن چیزی هم کم بود خودشون برن بیارن از خودشون پذیرایی کنن.

اینطوری هم خودم راحت ترم، اهم اونا ازم راضی تر هستن.

البته همه چیز از وقتی خوب شد که همه چیز به نهایت بدی خودش رسید.

به جایی که خانواده شوهرم بدترین بی احترامی رو بهم کردن، بدترین کارو کردن باهام.

و شوهرم تنهام نگذاشت و پشتم وایساد.

حتی رفت بهشون گفت که من زنم رو دوست دارم، اگه یکبار دیگه اینطور بی احترامی بهش کردید دور زنم رو خط نمیکشم اما شما رو میذارم کنار.

روزهای خیلی سیاهی بود، 

اما باعث خیلی اتفاقای خوب شد.

بهترینش هم این بود که باعث شد بریم پیش ی مشاوره خوب و اون باراهنمایی هاش باعث شد همه چیز خیلی بهتر بشه.

باعث شد که من با رفتارهام خانواده شوهرم رو با خودم دشمن نکنم.

اشتباهاتم رو تصحیح کنم.

و از وقتی که سعی نکردم که تو خانواده شوهرم بگم حسین مال منه، من اونو فقط برای خودم میخوام، از وقتی که سعی نکردم عروس دوست داشتنیشون باشم، یعنی هرکاری بکنم که اونا خوششون بیاد و بگن به به چ عروسی داریم، 

و خودم بودم و هرکاری رو که دوست داشتم تو خانوادشون انجام دادم هرکاری که دوست نداشتم انجام نداذم.

هر وقت دوست داشتم رفتم خونشون هروقت دوست نداشتم نرفتم.

از وقتی که وقتی شوهرم پیش مادرش بود من ازش فاصله گرفتم، هرکاری خواست برای مادرش انجام بده به این فکر کردم سی سال بزرگش کرده و حق ندارم ناراحت بشم و

حتی خودم هم همراهیش کردم، خیلی بهتر شد.

یعنی خوذم خیلی احساس ارامش بیشتری میکنم.

وقتی داشتم وبلاگم رو میخوندم خیلی جاهاش ناراحت بودم که باعث دردسر مامان بابام شدم، خداروشکر که اون روزها گذشت و الان مامان بابام چون دارم براشون نوه میارم کلی خوشحالن.

البته بچه دار شدن هم کلی استرس های خودش رو داره.

مثلا من چندروز پیش که رفتم اصفهان و برگشتم عفونت ادراری گرفتم، و امروز همکارام بهم گفتن داروهات رو سروقت بخور که خدای نکرده اگه عفونت وارد بدنت بشه بچت کور میشه.

و این اتفاق خیلی وحشتناکه.

و از ظهر همش دارم آرزو میکنم بچم سالم باشه، چشماش رنگی هم نبود، نبود.

باهوش هم نبود، نبود.

کلی کارهام مونده و من یکساعته نشستم پای لب تاب :(

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

نمیدونم چقدر از اومدنم تو ویلاگ میگذره... خیلی وقته.

اما اینجا واقعا بهم آرامش میده، به آهنگ گوش دادن و نوشتن حرف های دلم  و جدا شدن از دنیای واقعی.

این وبلاگ رو دوست دارم چون خاطرات پرچالش ترین روزهای زندگیمه، روزهای اومدن خاستگارهای متعدد و انتخاب سخت.

انتخابم رو کردم.

هرچند اوایلش خیلی فرهنگ هامون متفاوت بود و باهم مشکل داشتیم، یادش بخیر ی دوستی داشتم که هروقت از خانواده همسرم شکایت میکردم میگفت کم کم همه چی خوب میشه، و

الان بعد از گذشتن دوسال یکم من عوض شدم و یکم هم شوهرم و دیگه الان فکر میکردم بهترین انتخابی بود که میتونستم داشته باشم.

و....

اینروزها دوران پرچالش بارداری رو دارم میگذرونم.

من دارم مامان میشم :)

و انتخاب سخت اسم برای فرزندم :) کار خیلی سختیه.

کسری رو دوست دارم، فرهاد رو، شادی رو،

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت