یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «عروسی» ثبت شده است

دیشب قرار شد که دونفری ی فیلم ببینیم، تا حسین نمازش رو بخونه من از فیلم های لب تابش داشتم یکی رو انتخاب می کردم که ببینیم، یهووووو به طور اتفاقی یکی از فیلم های عروسیمون رو که همکارش گرفته بود رو دیدم.

وقتی بازش کردم از خوشحالی و هیجان و ذوق گریه کردم، واقعا دیدنش بهم احساس خوبی داد.

و هزار بار خوشحال شدم که عروسی گرفتیم.

قبل از اینکه عروسی بگیریم همش فکرمیکردم عروسی گرفتن کار مسخره ایه، اینکه ی عالمه پول خرج کنیم و ی عالمه آدم بیان میوه و شیرینی بخورن و بعد بگن شامشون شور بود یا بی نمک.

فکرمیکردم اگه این پول رو خرج ی مسافرت تووووپ کنیم خیلی بهتره.

اما دیروز با دیدن اون فیلم فهمیدم واقعا فکرم اشتباه بود، هیچوقت هیچوقت هیچ اتفاقی هیچ مسافرتی نمیتونه اون احساس خاص و خوب رو بهت بده.

اینهمه پول خرج میکنی ی عالمه آدم میان، که شادترین روز زندگیت رو برات بسازن.

ی روز تکرار نشدنی.

مت هنوز نرفتیم هیچکدوم عکس ها و فیلم های عروسیمون رو بگیریم، به غیر از اون عکس رو شاسی که روز عروسی بهمون دادن،  اولش که خود آتلیه گفت که تا ی هفته بعد از عید عکسها و کارهاتون آماده نیست، بعدش هم که پدربزرگم فوت شد و درگیر بودیم، بعدشم که من اینقدر خاطرات بد تو ذهنم از عروسیمون مونده بود که دوست نداشتم فیلم ها و عکسهاش رو ببینم.

اما اون کلیپ به کلی نظرم رو عوض کرد.

حتی عقدمون هم کلیپاش اینقدر منو سر ذوق نمی آورد.

ی چیز دیگه هم که خیلی درموردش اشتباه فکرمیکردم این بود که از ته دلم دوست داشتم شوهرم ی کار عالی داشته باشه، نمیگفتم، اما احساس میکردم داشتن ی کار عالی ضامن خوشبختی هست.

اما الان واقعا به این درک رسیدم که با داشتن ی زندگی معمولی هم میشه آرامش داشت.

و کاش زودتر از اینها ازدواج کرده بودم، و از اول تنها ملاکم داشتن خانواده خوب و آبرومند بود.

 الان هم از زندگیم راضیم، تنها مشکلم مادرشوهرمه، مطمئنم اگه اون نبود الان خیلی خوشبخت بودم و هیچ مشکلی نداشتیم تو زندگیمون.

عروسیمون خاطرات بد ازش مونده بخاطر کارهای مادرشوهرم،،،

الان هم مشکلات زندگیمون فقط اونه و خودخواهی هاش.

مثلا اینکه انتظار داره هرهفته از این شهر به اون شهر بریم آخر هفته ها همیشه تو خونه پیش اون باشیم.

همیشه هم وقتی داریم اینهمه راه رو برمیگردیم بجای تشکر میگه، این چه اومدن و رفتنیه و گلایه میکنه.

یا مثلا اینکه برای ماه عسلمون اون هم میخواد باهامون بیاد مشهد!

 

یا مثلا اینکه با اینکه پدرشوهرم زنده هست و بازنشسته هست و حقوق نسبتا خوبی میگیرم، حقوقش به اندازه شوهر من بیشتر هم هست، اما مادرشوهرم رفته کارت بانکی گرفته، به شوهرم گفته که هرماه براش پول واریز کنه!!!

انگار باید بهش پول تو جیبی بده.

دقیقا انتظار داره شوهرم نصف حقوقش رو هرماه به حساب اون بریزه،،،،

وقتی هم که پدرشوهرم از این حرفش اعتراض کرد گفت پسسسسسربزرگ کردم!!!!!!!

شاید اگه تو شرایط بهتری تو زندگیمون بودیم اینقدر این موضوع ناراحتم نمیکرد، اما الان که شوهرم کلی قرض داره،،،، حقوقش برای خرج زندگیمون کمه  و من برای اینکه ناراحت نشه خیلی وقتها از کارت خودم خرج میکنم،،،،

حتی پول شام عروسی که باباش گفته بود میده و اجاره خونه و قسط وامی که تو مجردی گرفته و معلوم نیست پولش کجاست رو از کارت من داد،،،

این حرف مادرشوهرم به نظرم خیلی خودخواهیه.

و از وقتی این حرف رو زده اصلا دوست ندارم ببینمش و ازش متنفر شدم.

و از وقتی فهمیدم شوهرم تا مجرد بوده شب و روزش رو سرکار بوده و هیچ پولی پس انداز نداره چون خرج خونشون رو میداده، دیگه اصلا مادرشوهرم رو دوست ندارم.

و همیشه دعای بلندی عمر پدرشوهرم رو میکنم، دعا میکنم مادرشوهرم زودتر از پدرشوهرم بمیره.

هنوز شوهرش بالاسرشه و مارو بدبخت کرده.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت