یک قدم مانده به خوشبختی :)

مشخصات بلاگ
کلمات کلیدی

خانم ق همکارم ازم پرسید مهدکودک پنج ستاره کجا سراغ دارم، بهش حسودیم شد...، از اینکه همیشه اینقدر پول دارن.

انگار همیشه پول دارن هرچی میخوان بخرن.

سر غذا خوردنشون بگیر که هروز دارن از رستوران غذا میگیرن، بچش زنگ میزنه هوس فلان غذا رو کردم، سریع زنگ میزنه سفارش میده، انگار نه انگار پولش چقدر میشه.

اونوقت ما چندین ماه پیش بعد از چندین ماه رفتیم رستوران، شد 500 تومان، اونم به اصرار ماهان رفتیم، بعدش که اومدیم بیرون همش حساب میکردیم پول چندکیلو گوشت میشده، 

البته بازم خداروشکر که مامان هست که بچه هام رو نگه داره، و مجبور نیستم بچم رو بزارم این مهد کودک آشغالی ها.

اصلا حوصله انجام هیچ کاری رو ندارم...،

قبلنا که اینجا مینوشتم پیج های مث من که روزمرگی مینوشتن زیاد بود، اما الان انگار فضا ی جور دیگه شده، یا پیج بسیجی هاست،، یا تنلبغات....

حتی امروز به ی مورد تبلیغ خاله (بیاید بهتون بدیم) دیدم.

گاهی وقتا که اینجا رو مینویسم به این فکر میکنم اینا چقدر اینجا موندگارن؟؟

یعنی میشه تا وقتی مثلا ماهان و آرمانم بزرگ میشن بمونه و ی روز بیان روزمرگی های جوونی مامانشون رو بخونن.

میشه وقتی که مردم هم به عنوان ی خاطره بمونه؟؟؟

اینروزا مرگ خیلی برام بی ارزش شده، قبلنا از مرگ میترسیدم، کسی میمرد دلم براش میسوخت، حس میکردم اتفاق خیلی بدی براش افتاده.

اما اینروزا اینطور نیستم.

چقدر فکر کردن به مرگ به آدم حس پوچی میده.به این که واقعا بعد از مرگ چی میشه.

بخصوص برای ادمی مث من که خیلی به حرف هایی که آخوندها میزنن اعتقادی ندارم.

مثلا گاهی فکر میکنم، به مردا میگه اگه مردید میرید بهشت و حوری میاد پیشتون،، پس زن ها جی؟؟

جذابیت بهشت برای مردها، حوریه؟؟؟

برای زن ها جذابیت چیه.

یا مثلا از جوب عسل و میوه های بهشتی میگن.

اما من فکر میکنم از درخت پیتزا میگفتن جذابیتش بیشتره.

من حس میکنم ی جور توهینه این وعده ها برای بهشت.

انگار همه لذت برای انسان ها خوردن و کردنه!!!!

راستش من احساس میکنم بهشت اینه که کنار کسی باشی که با همه وجود دوستش داشته باشی.

بدون دغدغه....، 

اگه به من اینطور وعده ای برای بهشت میدادن خیلی برام جذاب تر بود.

درمورد توضیحاتی که درمورد بهشت بهمون دادن، تو ذهن من ی مرده که لباس سفید پوشیده و کلی ریش داره زیر ی درخت خوابیده دهنش رو باز میکنه سیب و میوه میوفته تو دهنش، ی حوری هم با لباس سفید توری کنارش وایساده منتظره که هروقت اشاره کرد بره تو بغلش،، بعد اون آقا از این حوری سیر شد، میره سراغ یکی دیگه....

ادامه نوشت بعد از یکساعت..

از اونجایی که اینا رو هیچکس نمیخونه میتونم راحت ذهنم رو اینجا خالی کنم.

ی فکرایی انگار جاشون فقط تو ذهنه آدم حتی روش نمیشه جایی که هیچکس نمیخونه هم بنویسه.

این فیلم ترکی ها که اینروزا نشون میده شدیدا منو به این سمت میبره که دلم تجربه ی عشق رو میخواد.

دیروز تو فیلم تردید ریحان بخاطر عشق خانوادش رو ول کرد رفت، البته دلایل دیگه هم داشت.

به این فکر کردم من همه روزهای جوونیمو میزارم برای بچه هام،  ی روزی ماهان و آرمان هم یکی رو پیدا میکنن عاشقش میشن و منو بخاطرش تنها میزارن میرن و البته اصلا به خودم حق نمیدم جلوی این اتفاق رو بگیرم.

به این فکرمیکردم اما من از عشق تو زندگیم صرف نظر کردم فقط بخاطر اونها.

درسته که زندگی من و حسین خوبه اما حسین با ندونم کاریهای اول ازدواجمون این حس خوب رو از زندگیمون گرفت.

فیلم خواهران و برادران که میبینم دلم میخواست یکی اونطور که دوروک آسیه رو دوست داره، دوستم داشته باشه. یا وقتی آسیه رفت سرش رو گذاشت رو شونه بلک، دلم خواست تجربه این حس رو....، 

این حس که کنار یکی باشی که فارغ از هرچیزی، فقط دوستت داشته باشه، عاشقشت باشه.

رفتم تو مستر تهران، زدم رو شافل...، 

بطور تصادفی آهنگ میاره، 

الان آهنگ آروم آروم تو گوشم بگو که پیشم میمونی رو آورده، خیلی برام نوستالژیکه.

دیروز میخواستم ورزش کنم، گفتم برای شروع ده دقیقه حلقه میزنم و ده تا دراز نشست، که حلقه رو که برداشتم آرمان اومد تو حلقه وایساد و اونم میخواست بازی کنه باهاش، بی خیالش شدم.

رفتم دراز نشست بزنم،ماهان اومد افتاد رو شکمم. هرچی بهش میگفتم برو کنار نمیرفت.

و بی خیالش شدم.

میخوام ظهرا برم پیاده روی، نمیدونم حسین میتونه تنهایی بره دنبال بچه ها یعنی؟؟

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

برای نهار استامبولی پختم، با گوشت بو قلمون، وقتی حسین داشت گوشت هاش رو ریش ریش میکرد آرمان خیلی خورد، خداروشکر شب خیلی خوب خوابید، سه بار بیدار شد، اماده دقیقه بعدش خوابید.

ماهان شبا تو خواب جیش میکنه، منم هرشب تا بیدار میشم ببرمش دسشوبی کار از کار گذشته، هنوز پی پی میکنه تو شلوارش، احساس میکنم دراین مورد دارم کم کاری میکنم در حق بچم

البته بابت پی پی کردن چون یبوست داشت خیلی بهش سخت نمیگرفتم، اما دیگه یکماهی هست مرتب پودر پیدرولاکس میخوره و خوب شده، باید شروع کنم یادش بدم بره دسشویی.

گشنمه شدید، دانشجوها رفتن سرکلاس برم صبحونه بخورم، سرراه نون بربری خریدیم، با پنیروسبزی بخورم.

پارچه مانتو اداری سورمه ای راه راه خریدم و پارچه سوییت صورتی برای مانتو زمستونه، میخوام پارچه ابروبادی که ارزون هست هم بخرم، عصری برم بدم خاله اعظم بدوزه برام.

ماه بعد که حقوق گرفتم بریم برای حسین لباس بخریم هیچی نداره.

میخوایم پارچه بخریم بدیم براش شلوار بدوزن، خودش جلیقه شلوار میخواد.

لباس هم نداره.

ماه دیگه تولد حسین هم هست، میخواستم براش پارچه شلوار بخرم؛ اما انگار دوست داره خودش انتخاب کنه.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

دیروز ی پست بلندبالا نوشتم اما تا تموم شد نوشتنم نت قط شد و نشد پستش کنم/

بجه ها خیلی دارن اذیتم میکنن انگار دیگه تواناییش رو ندارم.

دلم میخواد یک هفته استراحت کنم، بچه پیشم نباشه، حتی فکرم هم درگیرشون نباشه.

شبا خواب ندارم.

دیشب ماهان تا دو شب گوشی دستش بوده،؛ دیگه ساعت دو عصبانی شدم گوشیش رو گرفتم دعواش کردم خوابیده، ساعت سه و نیم اینا که بوده آرمان بیدار شده شیر میخواست اینقدر گریه کرد، 

آبش دادم، گوشی دادم دستش، 

به عقلم نرسید ی جیزی درست کنم بدمش بخوره شاید گشنشه.

تا ساعت پنج بیدار بودم با آرمان.

دیگه ساعت پنج که خواب رفت، 

رفتم تو اتاق و به حسین گفتم من دیگه در هیج صورتی بیرون نمیام، اولش که خیلی سرد بود اما خواب رفتم تا هفت که حسین بیدارم کرد اومدم سرکار.

نهایتا دیشب 4 ساعت خوابیدم/

صبح که میخواستیم بیایم سرکار، مامان اینا هیچی نداشتن صبحانه بخوریم.

عسل نداشتن، دو تا قالب کره داشتن که گفتم بچه ها بخورن.

حلوا ارده و پنیر نداشتن.

میوه هیچی نبود تو خونشون.

اعصابم خورد میشه از این شرایطشون، که هیجوقت هیجی تو یخچالشون نیست.

دیگه با حسین اومدیم سرکار، رفتیم بوفه سرکار، دوتانیمرو خریدیم خوردیم، منم چون خیلی خوابم میومد ی اسپرسو سفارش دادم؛،

تا الانم کلی از کارام رو کردم/

از داروکده مکمل سفارش داده بودم و برای بچه ها لباس سفارش داده بودم، نرسیده بود پیگیری کردم فرستادن.

بیمه تکمیلی ثبت نام کردم، ماهی یک میلیون از حسابم کم میشه،

بابت وام رسالت پیگیری کردم که گفتن ضامن باید سفته وارد کنه.

از شرکت تعاونی پرسیدم کجا قرارداد دارن حسین بره مبل اداری برداره.

 کاراموزی بچه ها رو پیگیری کردم، کلاسهاشون رو پیگیری کردم.

حالا هم بره جلسه رو هماهنگ کنم.

دیشب ظرف های خونه مامان اینا رو شستم، اینقدر سینک مامان جرم گرفته بود برق انداختم، بعد رفتم دسشویی رو شستم.

دیدم اینقدر کابینت های مامان به هم ریخته است، چارچوب های در کثیفه، در یخچال کثیفه.

از این همه شلختگی مامان عصبی میشمو

کاش میتونسم خونش رو برق بندازم، یا پول داشتم کارگر میگرفتم میرفت خونشو تمیز میکرد.

کاش مامانم برمیگشت میشد همون مامان قبلی.

میخوایم از رسالت وام بگیریم، ضامن پیدا نمیکنیم/

وام بگیریم، ماشین عوض کنیم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

واااای الان دیدم فردا آزمون بدو استخدام دارم که خیلی مزخرفه، اصلا حالش رو ندارم بخونم، خیلی هم میگن سخته.

اما چاره ای نیست امروز و فردا ظهر باید بخونم یکم قبول بشم.

اینقدرم مباحثش مزخرفه/

آرمان دیشب تا صبح خیلی شیر خورد.

خیلی خسته بودم تحمل نداشتم گریه کنه،نمیتونسم بیدار بشم بغلش کنم.

کاشکی یکی رو داشتم کمکم میکرد، ی خواهر.

حسین خودشم خیلی خسته است، هردومون شبا خیلی دیر میخوابیم ضبح زود بیدار میشیم بچه ها نمیزارن ظهر بخوابیم.

با این تفاوت که من تا صبح بارها بیدار میشم اما حسین میخوابه.

دیروز سر راه خونه اسفناج م سبزی خورد خریدیم، دیشب پاک کردم و شستم و اینا، از این کارا حس خوبی دارم.

اما دیگه آشپرخونه پوکید.

میخوام از این به بعد سبزیجات و سالاد و میوه رو بزارم تو برنامه غذایی خانوادمون.

ی پیج تو اینستا دارم به اسم happily-be-woman درمورد لایف استایل سالمه، میخوام رعایت کنم،

دیروز آب جعفری گرفتم خوردم.

کرفس هم خریدم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

امروز دوروزه که آرمان شیر نخورده، دیشب وقت خواب خیلی اذیت کرد، همش میومد بغل من، سرش رو میذاشت رو سینه من و بوش میکرد میگفت به به.

دلم آتیش میگرفت، اما چون ظلمه که دوروزه اذیتش کردم و تا میاد یادش بره دوباره بهش بدم، بهش شیر ندادم.

دیشب تو خواب دوبار شیرش دادم، دیگه ساعت پنج و نیم بیدار شد و کلی گریه کرد، دید شیرش نمیدم گفت براش فیلم بزارم، براش فیلم گذاشتم اینقدر خوابش میومد دو دقیقه نشد خواب رفت.

خودمم خوابم میاد/ دیشب که دیر خوابیدیم فک کنم یک، یک و نیم اینا بود.

دوبارم که بیدار شدم شیر آرمان، ی بار بیدار شدم ماهان رو بردم دسشویی، پنج و نیم هم که آرمان بیدار شد و کلی گریه کرد، شش  چهل وپنج دقیقه هم بیدار شدم اومدم سرکار.

دیشب آرمان هیچی نمیخورد، به حسین گفتم براش کباب بخر که بخوره سیر باشه، 

دوتا سیخ کباب خرید یکی برای ماهان یکی برای آرمان.

خودمون اینقدر دلمون میخواست به حسین گفتم بیا نونش که روغنی شده ما بخوریم :))))

شدیدا این اهنگ رو اینروزا دوست دارم.

از لحن خوندنش خوشم میاد.

رفت رفت رفت اونی که میخواستم....، از دست رفت هوشم و حواسم.... از قصد رفت میدونست سمه رفتنش واسم.

دل دل میکنه رسید به گوشم، میاد میاد چطور باهاش روبرو شم، هممممه ی منی پس خودم کوشم؟

فقط هم همین تیکه اش رو دوست دارم.

مانتو سرکارم خیلی خراب شده، میخوام پارجه بخرم مانتوشلوار اداری بدوزم، 

کفش من  و حسین هم خیلی خراب شده واجبه بخریم.

حسین هم لباس نداره،

اما اصلا حوصله خرید کردن ندارم.

اون چیزایی که از سایت خانمی خریده بودم خییلی خوب بود.

نرم کننده مو خریده بودم اینقدر عالی بود که انگار موهام رو کراتین کردم. میخوام برای مامان هم ببرم اگه دوست داشت برای اونم بخرم.

ضد آفتاب و آبرسان الارو، که عالی بودن.

ی بادی اسپلش که بوی گل مریم میده خیلی خوبه.

کرم مرطوب کننده کامان.

شامپو بدن کامان.

اما کاپشن آرمان رو آوردن خیلی خیلی زشتهّ میخوام صحبت کنم اگه قبول میکنن عوض کنم.

اما خودش خیلی خوشحال بود، همش بوسش میکرد

برم کارام بکنم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

دیروز از صبح تا شب به آرمان شیر ندادم.

خیلی حس بدی دارم.انگار مدام بغض دارم.

هرچی میخوام بخورم عذاب وجدان دارم.

چندبار رفتم شیرم رو دوشیدم و ریختم و هربار قلبم آتیش گرفت.... با خودم میگفتم اگه کارمند نبودم که مجبور باشم صبح زود برم سرکار از شیر نمیگرفتمش، 

اینقدر از شب نخوابیدن اذیت نمیشدم.

حسین هم از صبح که رفت بیرون، ساعت دوازده شب اومد خونه.

میخواستم بکشمش.

تو شرایط خاص زندگیمون همیشه نیست.

بهش گفت اینم رو بقیه موارد، یادم میمونه.

گفت گذاشتمت خونه مامانت که، مامان بود که.... مامان که انقدر چشماش ی حالیه که انگار همه کارها رو به زور انجام میده.

بهش گفتم فکرکنم من اگه مردم هم نمیای خاکسپاری، میگی مامان و بابات هستن که،، من کاردارم.

مانتو و شلوارم خیلی خراب شده، میخوام برم بیمارستان به کاراموزی بچه ها سربزنم، اینطوری زشته.

باید برم ی دست مانتو شلوار خوب و کفش خوب بخرم/

دیروز دو دست لباس ماشین برای ماهان و آرمان از اینستا سفارش دادم شد، 700، 

از داروکده براشون ویتامین خریدم و قرص لاغری شد، 400، ی قرص هایی بود تحت عنوان انرژی زا،؛ خیلی دلم میخواست بخرم، اما ترسیدم، گفتم شاید اینا برای ورزشکاراست.

میخوام از امروز ظهر پیاده روی کنم.

بگم حسین بره بچه ها رو از خونه مامان برداره و من پیاده میرم تو مسیر سوارم کنه.

فقط ی مشکلی دارم،؛ اینکه میترسم تو راه دسشوییم بگیره.

همیشه این موضوع جلوی پیشرفت منو گرفته.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

دیشب از بیخوابی همه بدنم درد میکرد،؛ مسکن خوردم که بخوابم/

اما آرمان نیمساغت یکبار بیدار شد، نذاشت بخوابم.

دیگه صبح هرچی گریه کرد بهش شیر ندادم، گفتم اوف شده.

دلم براش میسوزه اما خیلی هم خسته شدم.

خداکنه راحت بتونم از شیر بگیرمش :((

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

ساعت دو و بیست دقیقه است و من منتظرم حسین بیاد دنبالم و هنوز نیومده.

خیلی خیلی خوابم میاد، دیشب تا صبح نخوابیدن انگار، کلا همیشه همینه هیچوقت شب ها خواب درست ندارم، هزاربار آرمان بیدارم میکنه،

میخوام شیرش رو بگیرم، نمیتونم، حریفش نیستم، خیلی گریه میکنه.

اینطوری هم واقعا دارم اذیت میشم.

بریدم دیگه.

دیشب تا ساعت دو که ماهان نمیخوابید بعدشم بارها بیدار شدم ی بار رفتم به آرمان آب دادم، ی بارم رفتم ماهان رو بردم دسشویی، این وسطا هم چندین بار آرمان ببدار شده شیر بخوره، ساعت ی رب به هفت هم بیدار شدم.

از بس کم میخوابم انرژی هم ندارم کارهام رو بکنم

برم خونه کاش آرمان بزاره بخوابم.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

وقتی بهم فکر میکنی، حس میکنم از اینجا///

وقتی باهام حرف میزنی غرق میشم تو چشمات

من از همه خسته شدم، حبسم کن تووو دستات

پست قبلی که نوشتم موضوعات واقعی زندگی نیستن، 

واقعیت های زندگی اینه که،

باید برای بچه ها دودست لباس گرم بخرم،پله ها رو تمیزکنم، بازیافتی ها که جمع کردم بفروشیم، برای خودم مقنعه بخرم، برای حسین لباس بخریم،

حیاط رو تمیزکنم.

دیروز حسین داشت گلخونه رو مرتب میکرد، ماهان یکی از گلدان ها رو خراب کرده بود حسین دعواش کرد، ماهان اومد با عصبانیت بهم گفت که مامان بیا بریم این بابایی رو بفروشیم.

یکی دوساعت بعدش حسین گوشی دستش گرفت گفت یکی زنگ زده بود میگفت بابا میخوان بخرن، من دارم میرم پیششون...

ماهان هیجی نگفت.

ی ده دقیقه بعدش گفت بابا وقتی داری میری گلدونات هم با خودت ببر.

واقعا نمیدونسیم چه واکنشی باید نشون بدیم.

نمیدونم چرا ماهان با حسین بد شده.

بعد من گفتم مامان میخوای منو بفروشید، ی مامان خوشگل بخرید؟

با ی لحن پر از محبت و مهربونی گفت تو که خیلی خوشگلی| تازه همش غذاهای خوشمزه میپزی برامون :)

لبریز از عشق شدم.

آرمان هم خیلی عاشقونه نگام میکنه، میاد بغلم میکنه، بوسم میکنه.

بعضی وقتا دیگه اینقدر عشقش زیاد میشه زبونم میزنه :))

هرجاااا برم هرجاااا بری یاد توام من....

باید نگه دارم عشق تورو توی سینه ام، شاید ی روز ی جا تورو بازم ببینم.....

فرزاد فرزین

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت

فیلترشکنم سرکار وصل نمیشه نمیتونم تو پیج اینستاگرامم بنویسم، اومدم اینجا گزارش بدم :)

الان دارم آهنگ ممدبختیاریییه، 70 روزه، اهنگ شادوقشنگیه، حیف که ماهان با آهنگ گوش دادن مشکل داره، وگرنه دوست دارم این اهنگ رو بزارم تو ضبط و صداش رو بلند کنم برقصم و به اتفاقات خوب فکرکنم، مثلا به عروسی محمد!!!!

پنج شنبه و جمعه این هفته همش خونه بودیمو من همه خونه رو تمیزکردم، فقط حمام و دسشویی رو نشستم.

رفتم تو سایت داروکده، چه سایت خوبیه، 

میخوام مکمل چربی سوزی و فیبر بخرم که لاغر بشم.

کلی حرف تو ذهنم بود اما تا اومدم اینجا بنویسم از دذهنم پاک شد، 

ی موضوعی شدیدا اینروزا ذهنم رو درگیر کرده، گاهی دلم برای خودم و حسین میسوزه، از اینکه هیچکدوم زندگی با عشق رو تجربه نکردیم،

دیروز با گوشی حسین رفتم اینستاگرام، رفته بودم که مدل پالتو سرچ کنم پارچه بخرم بدم خاله اعظم بدوزه برام، رفتم تو نظراتی که حسین برای بقیه داده بود، تو یکی از نظراتش نوشته بود طلاق عاطفی، نمیدونم در چه موردی بوده اون استوری که اون این جمله رو نوشته بود، اما واقعا زندگیمون دچار طلاق عاطفی شده،

اگه پای بچه ها میون نبود، شاید بهتر بود از هم جدا بشیم و هردومون عشق رو تجربه کنیم!!!

البته من حسین رو خیلی دوستش دارم و تحمل دوریشو ندارم، کاش خواهربرادر بودیم، نمیدونم زندگی بقیه هم همینطوره؟؟

احساس میکنم، این دوست داشتن خواهربرادرانه از طرف حسین بیشتره، چون من بیشتر بهش محبت میکنم، اون حتی این محبت روهم نداره! خیلی هوامو داره، اما حس عاشقانه ای بینمون نیست انگار.

من همیشه تو ذهنم حسین رو مقصر احساسی که بینمون به وجود آمده میدونم، اوایل ازدواج، من واقعا عاشقش بودم، مث حسی که تو این فیلم ها نشون میده، اما اون خیلی خیلی سرد بود، انگار میخواست ازم فرار کنه، منو نادیده میگرفت،

زبونی نمیگفت اما رفتاری اینطور بود.

مثلا وقتی که اصفهان بودیم و عقد بودیم من همه وجودم میخواست پیش حسین باشم، شب که میشه تو ی اتاق جدا باشیم، اما اون وقتی پیش خواهربرادراش بود یادش میرفت منم هستم، حتی ترجیح میداد شب که میشه ی جایی پیش بقیه بخوابیم، تنها نباشیم.

اصلا یادش میرفت منم تو جمعشون هستم، وقتی هم که شاکی میشدم میگفت دیگه تو جمع که هستیم هرکسی برای خودش خوش باشه.

همون دوران عقد دوبار دیدم تو گروه مختلط دختروپسر هست، یا ی بار درخواست چت ناشناس با ی دختر داده بود.

شاید رفتار من اشتباه بود، باید همون موقع که بی علاقه بودنش رو میدیدم، به جای تلاش برای درست شدن زندگیمون و اینکه خودمو بهش ثابت کنم توروخدا دوستم داشته باش،

باید ازش جدا میشدم، وقتی پای بچه ای درمیون نبود.

همش بخاطر فرهنگ بد خانوادمون نخواستم طلاق بگیرم، که همه بگن ی دوونه دختر داشتن اونم طلاق گرفت.

همش تو خانواده حسین تحقیر شدم، حسین مدام منو مقصر میدونست که تو نمیتونی با بقیه ارتباط برقرار کنی.

ی بار نبود که حس کنم حسین واقعا عاشقمه، 

اما بارها بی محبتیش رو حس کردم.

بارها دلم شکست،،

الان به اینجا رسیدم....،

حیف....................... حیف زندگی دوتامون/

الانم همه خرج خونه رو من میدم، حسین هرچی که کار میکنه توکارش خرج میکنه برای پیشرفت کارش و اینکه خونه بخریم.

گاهی ی رفتارهایی نشون میده که میترسم ازش،

از اینکه اگه وضعش خوب بشه دیگه واقعا منو ول کنه و من اونوقت همه زندگیم رو باختم.

اول دی پارسال بود که تو گوشیش دیدم با علیرضا درمورد ی دختر دیگه حرف زده و اینکه چقدر قشنگه و اینکه کاش میتونست با خانم ... رابطه داشته باشه،

این درصورتیه که حتی یک بار هم به من نگفته چقدر خوشگلی،

خیلی ها بهم گفتن رنگ چشمات قشنگه،

اما ی بارهم حسین نگفته.

وقتی شاکی شدم که این پیام ها چیه، گفت اینا حرفایی هست که مردها به هم میزنند،

و شروع کرد عیب روی من گذاشتن، اینکه تو کثیفی، من ازت حالم به هم میخوره، من ادم سردی نیستم اما با تو سردم، تو باعث سرد شدن من شدی.

حتی این حرف ها رو جلو مامان و بابا گفت.

من با دوتا بچه چیکار میکردم؟؟؟

طلاق میگرفتم؟؟ نه تحمل دوری بچه هام رو دارم، نه توانایی تنهایی بزرگ کردنشون رو. 

وانمود کردم فراموش کردم، بخشیدمش.

دیگه هم گوشیش رو چک نکردم، چه فایده داره بزار ندونم چیکار میکنه.

ی بارهم وقتی ماهان کوچیک بود، خیلی بهم کم محلی میکرد، دیدم تو گوشیش که با همکاراش چت میکنه و ی حورایی بهشون ابراز علاقه میکنه.

اصلا حتی با من حرف هم نمیزد، به جاش کلی فیلم های جالب برای همکاراش، انسیه یا هرکس دیگه فرستاده بود.

وقتی هم شاکی شدم چرا بهم کم محلی میکنی؟ چرا منو نادیده میگیری؟

گفت که من اصلا دوستت ندارم، تو اصلا ادم دوست داشتنی نیستی،، 

اونروزم خیلی شکستم، حتی مریض شدم،

اما بازهم مثلا فراموش کردم، بخاطر آبروم بچه هام.

آرزو به دلم مونده باهام مث ی چیز باارزش رفتار کنه، دوستم داشته باشه، عاشقم باشه.

ولش کن.....

داره بغض خفم میکنه.

زندگی به ظاهر ارومی داریم، باهم خوبیم، میخندیم و فیلم میبینیم.

اما مطمئنم جای عشق تو زندگی هردومون خالیه.

  • خانم خوشبخت خانم خوشبخت